|
|
خداحافظی |
|
|
سلام به همه امشب جوجویی وپسریش دارن نوشته های گذشته رو می خونن و درباره ی اون روزا با هم حرف می زنن! به اینکه چقدر برای همچین روزایی ثانیه شماری میکردیم ؛ که چه سختیهایی رو پشت سر گذاشتیم ، به دوریهامون ، دلتنگیهامون ، به انتظار و آرزوهامون ... حالا ما پیش هم هستیم ، مُدتیه ، نفسهای همدیگرو احساس می کنیم ، دیگه مثل قدیما نگران این نیستیم که با یه چشم به هم زدن از خواب قشنگمون پا میشیم و بعد دوباره دوری و دلتنگی ، حتی دلمون برای آلاچیق، جایی که از دلتنگیامون می نوشتیم تنگ شده ، این روزا انقدر سرگرم خودمون شدیم که آلاچیقمون رو فراموش کرده بودیم ، قبلنا هر شب با عشق بهش سرمیزدیم و حرفای دلمون رو می نوشتیم و از دلتنگی هامون می گفتیم تا اینکه دلمون آروم تر شه و خودمون رو راضی کنیم که بالاخره تموم میشه ... حالا اینجا نشستیم ، اول حرفای دلمون توی آلاچیق رو خوندیم ، اینجا همه چیز عمومی شد ، هر کی اومد و مهمون آلاچیق شد و از دلتنگیامون ، آرزوهامون ، غصه هامون و خنده هامون شنید و باهامون درد و دل کرد و رفت ... اما توی این دو سال خیلی حرفا واسه هم نوشتیم : دلتنگی ( بهمن 84 ) اون اول ها گاهی دلم برات تنگ میشد ، بعد از مدتی خیلی دلم برات تنگ می شد ، این وضعیت به جایی رسید که خواب نداشتم و یه جورایی زندگی از روال عادی دراومده بود ، روزا که میگذشت این دلتنگیه دست از سَر من برنداشت ، هنوزم برنداشته ، الآن دیگه دلم برات تنگ نمیشه ، این روزا وقتی پیشم نیستی دیوونه میشم ، دلتنگی کار بچه هاست ، وقتی عاشق میشی ، دیوونه ای ، از دوریه کسی که میخوای باشه و نیست ، اینو با عشق تو تجربه کردم ، دیروز فکر می کردم که این دوری دیگه داره مسخره میشه ، جدی خندم میگیره ، از اینکه انقدر دوسِت دارمو باید ازت دور باشم ، از دلتنگیه زیاد می خندم ، به تمام دلیل های ریز و درشتی که نمیذارن پیشت باشم میخندم ؛ ........... انتظار ( شهریور 84 ) با خودم یه تصمیمی گرفتم که تا بهار بیاد تمام روزای پاییز رو میشمارم ، تمام دلتنگیارو می گذرونم ، تمام روزای سرد زمستونو برای خوشبختیمون دعا می کنم ، تمام غروبا خدا رو قسم میدم که عشقمونو همیشه انقدر پاک نگه داره ، تمام برگهای پاییز رو جمع می کنم که رنگ دلتنگیامه ، اما همه ی اینارو به امید بهار می گذرونم ، به امید 10 فروردین ، به امید اون لحظه که اسمت توی شناسنامم نوشته شه ، اون روز قشنگ باید بیاد ، بدجوری منتظرشم ! آرزو ( تیر 84 ) من عاشق اون لحظه ای هستم که چشماتو آروم باز می کنی و من می تونم بگم : صبحت به خیر عشقم ، بعد تو هم بگی : صبحت بخیر گلم ، بعد من آروم بیام توی بغلت و خودمو واست لوس کنم ، تو هم آروم بغلم کنی و عطر تنت رو با همه ی وجودم می بلعم ، قورتش میدم ، اون لحظه احساس می کنم خوشبختی چه عطر لذت بخشی داره ، آخه خوشبختیه من هم عطر تن توئه .... دیدار ( اسفند 83 ) با هم تعارف که نداریم نازنینم ، امروز یکشنبه بود ، آخرین یکشنبه ی سال ، تقویم رو که نگاه می کنم شاید روزای با هم بودنمون به 50 روز هم نکشه ، ولی یکسال داره تموم میشه ، اگه همه ی روزارو حساب کنم میشه 300 روز بدون تو ، هیچ وقت انقدر پُر و خالی از حضور کسی نبودم ، تو همیشه بودی و این همه روز نبودی ، هر روز با هم بودیم و این همه روز با هم نبودیم ، 300 روز دلتنگی ، 300 روز دستهای خالی تو و من ، 300 روز ... این همه روز حضورت زندگیمو رنگ کرد ، این همه روز تو نبودی و خیالت ، صدات ، عشقت زندگیمو رنگ کرد ، میدونم خیلی ها اینطورین ... تعارف که با هم نداریم مهربونم ، می خواستم بگم فردا 355 روزه که با همیم ، میشه12ماه ، ممنونم بابتِ همه ی همه ی این 355 روز ، دلم میخواست بگم تو این 12 ماه با هم بودیم ، اما می دونی و میدونم که به 2 ماه هم نمیرسه ، اما ممنون که 12 ماه با من بودی ... روز اول گفتی همیشه هستی ، منم میگم همیشه هستم ، پس بزار بگم همیشه واسه ی هم هستیم .... شعر پاییز را فراموش کن و به بهار بیندیش ؛ چون هیچ گاه خزان زندگی ما فرا نخواهد رسید.... من و تو همیشه در بهار خواهیم ماند من پاییز را برای تو تبدیل به بهار خواهم کرد ، چون می دانم همیشه در کنارم باقی خواهی ماند! پس کنارم بمان قشنگِ روزگار من ... خوشحالیم که رویاهامون بعد از دو سال حقیقی شده ، خدارو شکر می کنیم که به ما صبر داد که این روزامون برسن و از خدا می خوایم تا لحظه ای که زنده هستیم عاشقانه در کنار هم باشیم و همیشه مثل گذشته کنارمون باشه و هیچ وقت مارو تنها نذاره ... راستی لحظه ی قشنگ عقدمون برای همه ی دلای مهربونو عاشق که همیشه برامون ایمیل میزدن دعا کردیم که هر چه زودتر به هم برسن به خصوص برای هانیه عزیزم که هیچ وقت مارو تنها نذاشت ...... و از دوستای عزیزمون که همیشه به آلاچیق ما سر زدن و با حضور خودشون آلاچیق کوچک مارو گرم کردن و از تایماز عزیز که بارها به ما سر زد هم تشکر می کنیم ، ان شاالله که دلاتون همیشه مهربون باقی بمونه .......... در ضمن نمیدونیم که دوباره میشه که بتونیم توی آلاچیق بنویسیم ؟ شاید وقتی که پسری رفت سربازی جوجو از دلتنگیش دوباره نوشت یا شایدم وقتی که نی نی دار شدیم! راستی قراره که توی یه روز گرم مرداد جوجو عروس پسریش بشه ، جای همتون توی دلامون کلی خالیه... پُر حرفی شد ، حرف آخر اینکه نگاهت سرسبزترین مزرعه ایست که پرنده ی سرگردان نگاهم را در آلاچیق مژگانت پناه میدهد ... در پناه حق |
||
|
2
نوشتم برات در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 0:33
|
|
||
|
|
خسته از همه ی دنيا به آغوشت می گريزم !! |
|
|
سلام عزیز مهربون یادت میاد اون روزارو ؟!! اون روزایی که منتظر بودیم ؟!! یادته چقدر دعا میکردیم : خدایا حالا که به ما نعمت عاشق شدن رو دادی ، بهمون صبوری بده تا روزای قشنگمون زودتر از راه برسه !! باورت میشه ؟!! ميدونی ، عصر كه زنگ زدی باز بوی عطرت پيچيد توی اتاقم ، باز گرمی دستاتو توی دستام حس كردم و باز همه وجودم تو رو خواست . گفتم « دوستت دارم » و شنيدم« دوستت دارم » ... فرصت نشد توی این همه مدت به آلاچیق قشنگمون سر بزنم ، کلی شرمنده ، ازت ممنونم که اون شعرو اینجا گذاشتی ، تا چراغ آلاچیق یهویی خاموش نشه !! این روزا یهو به این فکر افتادم که ما از اولش ( از اون روزی که تو پسریه من شدی و من جوجوییه تو ) همیشه هر اتفاقی که می افتاد ، هَمَرو تندی واسه هم مینوشتیم ( چه توی دفترامون ، چه توی آلاچیق ) ، اما چطور شده حالا که مهمترین اتفاق داره میفته هیچ اثری ازش توی آلاچیق نیست ؟ از خودم پرسیدم یعنی انقدر سرمون شلوغه که این لحظه های قشنگو نمیتونیم ثبت کنیم ( اونوقت فقط واسه یادآوریش باید از دفترچه ی خاطرات دلمون کمک بگیریم ) هرچند که این قشنگتره ، اما آلاچیق ، خونه ی دلتنگیامون بوده و من با اینکه این روزا میدونم این خونه دیگه آخراشه ، اما بازم دلم تنگ شده !! دلم تنگ شده ولی دلتنگ نیستم . این دو تا با هم فرق دارن ، دلتنگی وقتیه که مثل مرغ سر کنده تو اتاقها راه بری ، ولی من فقط الان دلم تنگ شده ... خیلی چیزا بود که می خواستم توی آلاچیق بذارم ، راجع به اون شبی که برگشتی و من تا صبح از دلتنگی چشمام بسته نشد ، راجع به 14 اسفند که بعد از اون همه استرس و نگرانی به یه روز شیرین و به یاد موندنی تبدیل شد ( روزی که قرار پایان این همه بی قراری ثبت شد ) ، و بیشتر از همه راجع به بهار که بعدِ این همه انتظار بالاخره رسید و بهمون نوید اینو داد که بالاخره اون روز قشنگ رسید .... امسال یه " سین " کمتر سَر سفره ی هفت سین بذار ، به جاش منو بین سبزه و سیبِ سرخ بشون ؛ با صدای توپ سال تحویل رسیدن بهار رو با بوسه ای بهم تبریک بگو ، آخه ممکنه من یه " سین " نباشم ، اما یه جوجویی هستم که بهار دلش تویی ، این بهار هم مثل بهارهای پیش دوستت دارم ، فقط خیلی بیشتر.... می خواستم از آرزوهامون بنویسم ، از اینکه دو سال از اون 10 مقدس ( واسه منو تو ) گذشت ، همون 10 که توش من جوجوی تو شدمو تو پسریه من .... میخواستم راجع به دوازدهمین روز بهار امسال بنویسم که خیلی وقتِ منتظرشیم ، که واسه اومدنش داریم لحظه شماری میکنیم ... داشتنت تو قلبم مثل داشتن یه امانتی مهم تو جیب بالایی سمت چپ بُلیزمه!!! گاهی انگشتهای دستِ راستم رو میکنم تو جیبم که مطمئن شَم امانتی سر جاشه ، نوک انگشتام که گرم میشه میدونم هنوز هستی و ذوق مرگ میشم ... یادته یه روزی به هم قول دادیم که مال هم باشیم و هیچ وقت توی بدترین شرایط همو ترک نکنیم ؟ یادته از خدا خواستیم که مارو تو آسمونا عقد هم کنه ؟ می دونم این روزا قراره توی شناسنامه ی من قشنگترین اسم دنیا نوشته شه ، اما باورم نمیشه ، اصلأ به نظرت میشه توی شناسنامه ی تو به جای اسم من بنویسن جوجویی!!!! میخواستم اینجا هم از خدا تشکر کنم که دعاهامون رو شنید ، و بازم از خودش بخوام که مثل همیشه هیچ وقت تنهامون نذاره ، چون هردومون میدونیم که فقط خودش بوده که توی مشکلاتمون تنهامون نذاشت ، و اگه یه روز تنهامون بذاره ، هردومون تموم میشیم ... میدونی خیلی حرفا داشتم واسه آلاچیق ، ازم پرسیدی کی توی آلاچیق واست مینویسم ، منم بهت قول 10 فروردین رو دادم ( به یادگار اون نگاه ، اون صدا و اون همه .... ) اما امشب نوشتنم اومد ، اولِ نوشتم باید مینوشتم عیدت مبارک ، اما انقدر حرف داشتم که ... بعدشم یه معذرت خواهی به همه ی دوستایی بدهکارم که اومدن ، ایمیل گذاشتن ، توی قسمت نظرات درد و دل کردن ، و مارو به وب های قشنگشون دعوت کردن ... ، راستش از مطالب همتون استفاده کردیم ، اما نمی دونم چرا رد پایی از خودمون نذاشتیم ، به هر حال شرمنده ی همتون شدیم ... و قبل از حرف آخر بگم که آلاچیق رو شاید 10 فرودین آپ کنم و روزی که دیگه واسه همیشه کنار هم بودیم ، برای اولین بار دونفری با هم آپ کنیم ، ممنونیم از همه ی اونایی که به ما سر میزنین و با ما درد و دل می کنین ، و مثل همیشه به دعای دوستای مهربونمون احتیاج داریم ... و حرفِ آخر یه متنیه واسه تو ( پسریه مهربونم ) و همه ی دل های مهربونی که توی روزای سختِ دلتنگی تنهامون نذاشتن : ( البته از جایی کش رفتمش ) وقتی پشتت به كسائی كه دوستت دارند گرمه ، وقتی به درون خودت مطمئنی ، وقتی همه ی كينه هاتو دور ريختی ، وقتی ياد گرفتی زندگی معجزه تكراری نشدنيه ( مهم فهميدنه، نه مثل طوطی تكرار كردن ) ، وقتی حداقل يكنفر توی دنيا بود كه بی دريغ دوستت داشت ، وقتی فهميدی تو هم هيچ فرقی با مردم كوچه و بازار نداری و فقط ادعای بيخود می كنی ، وقتی فهميدی زندگی يعنی شاديهای بچه گانه و بی دليل ، و وقتی فهميدی زندگی در دوست داشتنها در دستهای گرم و در هرچيز پر مهری خلاصه ميشه ... اونوقت بايد بگم : « سال نوت مبارک » هر روزت بهار . اما رسمهای قشنگ رو نميشه زير پا گذاشت : سال نوی همه مبارک ، آرزو می كنم سال نوتون مثل درونتون باشه ... برايت نوشته بودم : خسته از همه ی دنيا به آغوشت می گريزم اما چطور می توانم از همه ی دنيا خسته باشم، وقتی همه دنيای من آغوش توست؟ بوس بوس جوجوییه تو |
||
|
2
نوشتم برات در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 3:6
|
|
||
|
|
دوباره |
|
|
دوباره دل هواي با تو بودن كرده نگو اين دل دوري عشقت رو باور كرده دل من خسته از اين دست به دعاها بردن حالا من يه آرزو دارم تو سينه كه دوباره چشم من تورو ببينه واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا مي دم آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم توي 7تا آسمون تو تك ستاره مني به خدا بوس بوس پسريه تو |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:27
|
|
||
|
|
قشنگه !! |
|
|
جوجو : پسری پسری : جون دلم ؟ جوجو : باورت میشه که چطوری همدیگرو پیدا کردیم ؟!! من فکر میکنم ما از اولش ، از اون دنیای قبلی مال هم بودیم ! بعد اینجا خدا ما رو از هم دور کرد ! بعد اونطوری عجیب غریب کمک کرد که همدیگرو پیدا کنیم ، نه ؟ پسری : قشنگه آرهههههههههههههههههههههههههه البته خدارو شکر علم پیشرفت کرده بود ، وگر نه ... جوجو جوجو : جونم ؟ پسری : وقتی ... عکس ما رو کنار هم دید ، گفت شما چقدر شبیه هم هستین !! گفت همیشه اونایی که واقعأ مال هم هستن ، شبیه به هم هستن ... جوجو : پسری یعنی من انقدر نازم ؟!!! ... ************************ میشه تو این روزا ، دل های مهربون واسمون دعا کنن ؟!! جوجو و پسری |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 5:38
|
|
||
|
|
همیشه کنار من باش |
|
|
خدايا ، من كه هستم چيزي بگويم كه تو خود همه چيز را مي داني . چگونه هميشه به يادت باشم وقتي فقط در رنجها صدايت مي كنم براي گريه هايم دليل مي آورم تا در تكرار حضورت ، صداقت جريان داشته باشد . تحمل رنج با تو قوت مي گيرد و تاوان همه كج فهمي ها را ، هر چه كه باشد مي پردازم . نازنينم كنار من باش ، نه به خاطر خودم بلكه به خاطر طلاي لحظه هايي كه گمشده اند و روحشان درون قلب توست به خاطر گلهاي پيچيده كلام كه قادر نيستند بگويند چه قدر محتاجت هستم . عشقم با تمام وجود دوست دارم ، هميشه كنار من باش بوس بوس پسريه تو |
||
|
2
نوشتم برات در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 0:4
|
|
||
|
|
عاشقانه دوستت دارم |
|
|
دوست دارم زيباترين لحظه روزم ، طلوع چشمان تو باشد و در صفحه شطرنج زندگي همه مهره هايم مات مهربانيت شده است و مهرباني تو دريايي است كه كرانه اي نمي توان برايش يافت . تو آنقدر بزرگي كه در خيال نمي گنجي و آنچنان مهربان كه باران به پاي تو نمي رسد . عزيزم تمناي محبت را در نگاه من بخوان ، آرزوي من از عمق زمان آمده است ، از ژرفاي قلبم آنجا كه جز نور تو نمي بيند ، من بدون تو هزاران بار در صدف نقره اي تنهايي ام ميميرم ، بوس بوس پسريه تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 15:53
|
|
||
|
|
پس از ديدار تو ... |
|
|
آن گاه که تو را دیدم شوق دانستن اين كه تو چگونه آدمی هستی مرا غرق در هيجان كرده بود آن گاه كه تو را شناختم دانستم كه تو هم مانند ديگران انسانی هستی با توانايی ها و كاستی ها ، آن گاه كه با هم صميمی تر شديم شوق دانستن اين كه عشق به تو چه احساسی دارد مرا غرق در هيجان كرد ولی آنچه بيش از هرچيز مرا غرق در شگفتی می كند خود تو هستی ( تنها در تو به حيرت می نگرم) و عشق ميان ما ************ پس از ديدار تو همواره شادمان بوده ام ولی دائم در نگرانی نگران اين كه شايد از من نااميد شوی نگران اين كه دوستی مان به پايان رسد نگران اين كه شايد از بودن با من شاد نباشی نگران اين كه شايد برای تو اتفاقی بيفتد عاشق تو شده ام و شايد نگرانی فراوان من به خاطر عشق من به توست . شعرها از سوزان پولیتس شوتز |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 1:26
|
|
||
|
|
اِنقدَر دوسِت دارم ! |
|
|
اِنقدَر دوسِت دارم بشنوی خندت میگیره ؛ تو نگام می کنی و دلم تو چشمات میمیره... اِنقدَر دوسِت دارم دیوونه بازی می کنم ؛ کلکَم شاکی نشو من تو رو راضی می کنم... قسمتِ چشمای تو قلب منه ، انداره نیست واسه دوست داشتن تو نیازی به اجازه نیست اِنقدَر دوسِت دارم حوصلتو سر می برم ؛ یه روزی نیاد بگی دیگه تو رو دوست ندارم... ساعت دیدن تو صدای من در نمیاد آره تقصیر منه دوسِت دارم خیلی زیاد اِنقدَر دوسِت دارم شماره ها خسته میشن ؛ تا نهایت میرن و با چشم تو بسته میشن ... اِنقدَر دوسِت دارم بشنوی خندت میگیره ... دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم من.......... |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 2:54
|
|
||
|
|
کاش می شد گاه ! |
|
|
آن مرغک آواز بهاری می خواند ، بویت اگر نشنید ، پس رویت دید ... سلام مهربون چشم روباهی کاش می تونستیم سر قرارمون بمونیم و دو تا پُست قبلی رو به عنوان پُستِ آخر آلاچیق بذاریم ، ( چون قرارمون از اول این بود که آلاچیق فقط خونه ی دلتنگیمون باشه ) ، اما هر دومون با اینکه این روزا کنار همیم ، با اینکه بعد از این همه مدت دستامون تو دست همدیگست ، دلتنگ تر از گذشته ایم ، دلم برات تنگ شده ، همین چند ساعتی که ندیدمت ، دلم بیشتر از اون 4 ماه و نیم واست تنگ شده ، میدونی حتی لحظه ای که کنارمی ، لحظه ای که ... بازم دلم برات تنگ میشه !! حالا دیگه هردومون فهمیدیم که چقدر به آلاچیق وابسته شدیم ، انگار اینجا خونمونه ، خونه ی مشترک من و تو ، بیا یه قولی به من بده : میای خونمون رو شکل آلاچیق نقاشی کنیم ؟!! امشب بعد از این همه مدت اومدم زیر آلاچیق نشستم ، آخه دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود ، وقتی دیدم این همه دوست مهربون داریم که این همه روز اومدن و بهمون سر زدن ، کلی شرمندشون شدم که تو این روزا هیچکی تو آلاچیق نبود که از مهموناش پذیرایی کنه ( چون من که همش پیش تو بودمو ، تو هم که اینجا دسترسی به نت نداشتی ) ، امروز با دیدن ایمیل های دوستامون که از جاهای مختلف باهامون درد و دل کردن فهمیدم که چرا وقتی توی آلاچیق از دلتنگیامون می نوشتیم ، دلامون آروم می شد ، چون این همه دوست بودن که تو اون روزا کنارمون موندن وتنهامون نذاشتن ... یه دوست مهربون از سوئد ازم خواست که براش ایمیل بزنم و بگم اون لحظه که همدیگرو بعد از مدتها دیدیم ، چه حالی داشتیم و چطوری شد ؟ اولش پسری گفت : جوجو یکم شخصیه ، اما بالاخره تصمیم گرفتیم که بنویسمش : یاد عطر آ گین آن افسانه گون لحظه نور باران باد و گل باران ! گشته در رویش نگاهم محو ، مانده در چشمم نگاهش مات . چه نگاهی _ وای ! _ وانگه از چه چشمانی ! هوبره واهوی بره ی طناز را نازم و چه رویی و چه لبخندی ، سِحر را ، اعجاز را نازم ! آه ! کاش می شد گاه ، با خدا در آفرینش همعنانی کرد نابِ نوشین لحظه ها را جاودانی کرد ... ازت ممنونم عزیز ، بابت همه ی لحظه ها ، بابت نگات ، صدات ، نفسات ، گرمای وجودت ، به خصوص بابت صبح شنبه ، بابت دیشب ، بابت امشب ، هیچ می دونستی امشب وقتی توی آتیش ها شمع می نداختیم چقدر چشات برق می زد؟ نور آتیش چشماتو چقدر قشنگ می کرد؟ بهت گفتم هر کدوم از شمع هارو که میندازی تو آتیش یه نیت کنیم ، یه دعا ، می دونم چیا از خدا خواستی ، همونایی که خودم خواستم ! حالا چشمامو می بندمو پرواز می کنم به اون روزا ، یه خواهش : میشه دیگه هیچ وقت دستام از تو دستات بیرون نیاد ؟ میشه از این به بعد مثل این روزا زیر بارون بدون چتر راه بریم ؟ میشه گهگاهی از سر دلتنگی ( حتی وقتایی که کنار همیم ) به آلاچیق قشنگمون سر بزنیم ؟!!! راستی تا حالا سراغ داشتی که 12 شب با هم قدم بزنیم ؟!! کاش میشد لحظه های قشنگ رو قاب کرد و واسه همیشه نگه داشت ، میدونی صبح شنبه حاضر بودم همه ی عمرم رو بدم که دنیا همون جا متوقف بشه و من و تو ... کاشکی یک روز ، یک ساعت کور خود کوکِ زمان را خواب می شد کرد . وگریزان سِحر تصویر سعادت را ، _ چون پریزادان روح عطر در شیشه _ خواب و آنگاه قاب می شد کرد . آه ! بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 4:16
|
|
||
|
|
بهترین لحظات |
|
|
سلام نازنينم ديگه نمي خوام از دلتنگيم برات بنويسم چون اين چند مدت فقط دلتنگي ، دوري ، ... بود ولي از اين به بعد مي خواهيم با هم بودن و كنار هم بودن رو تجربه كنيم ، واي چقدر براي همچين روزي ورقهاي تقويم تند تند مي كندم كه زودتر تموم بشه و لحظه ديدار ما برسه نازنينم همين جا ، جا داره كه براي همه زحماتت ، دعاهات ، روحيه دادنات ، ... تشكر كنم كه باعث شدي كمكم كردي درسم تموم شد و يه مرحله به رسيدن ما بهم نزديك تر شد چون تو هم لحظه به لحظه و در همه حال در كنارم بودي و پشتيبانيم مي كردي عشقم براي ديدنت تا شنبه ثانيه شماري مي كنم بوس بوس پسريه تو |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:59
|
|
||
|
|
باد ، عطر تنت رو برام میاره ... |
|
|
سلام مهربونترینم عزیزم فارغ التحصیلیت مبارک . حالا دیگه شدی دکتر مهربون خودم ، مبارک هردومون باشه عزیزترینم ... ایشالله خبر خوش بعدی ، خبر عروسیتون باشه آقا ، با جوجو خانوم خوشکل خودت !! می دونی امروز به چی فکر می کردم ؟ اینکه درست دو سال پیش توی همین روزا از خدا یه چیز بزرگ خواستم ، شاید بزرگترین خواسته ی زندگیمو ... می دونی چی بودش؟ اون روزا پسریه مهربونم رو هنوز ندیده بودم ، یادت میاد که چه اعتقاداتی داشتم؟!! اون روزا ( اون روزای عزیز ) ، از خدا خواستم اگه پسریه من ( که تازه داشت پسریه من می شد ) مهربون ترین آدم دنیا بود ، اگه بهترین بود ، اگه ... عاشقش بشم ، اگه نه ازش بدم بیاد ، اینو همش از خدا می خواستم ...... راستی هیچ می دونستی که من کلی عاشقت شدم ؟!! نازنینم خوشحالم که دو سال از اون روزای قشنگ گذشت ، خوشحالم که این روزا حتی خیلی قشنگترن ، خوشحالم که به زودی میبینمت ... حتی اگه توی این مدت روی هم رفته از دو سال ، دو ماه هم ندیدمت ، اما فکرشو که می کنم ، می بینم که خیلی هم بد نبود ، مهمترین خوبیش این بود که یاد گرفتیم چطوری باید با هم حرف بزنیم ، با همدیگه روش های مختلف حرف زدن رو امتحان کردیم ، وقتی تنها وسیله ی ارتباطیمون تلفن بود ، یاد گرفتیم که می تونیم حتی از صدای نفس هم بفهمیم که ناراحتیم یا خوشحال ( حتی وقتی هم که می خواستیم صدامون رو عوض کنیم تا دیگری از ناراحتیمون با خبر نشه ) ، یاد گرفتیم که در مورد هر چیزی ، همه ی مسائل و مشکلاتمون ، همه ی خوشی ها و ... با هم حرف بزنیم و چیزی رو از هم پنهون نکنیم ، یاد گرفتیم که میشه دور بود ( حتی این همه دور ) ، اما حرف دل همدیگرو بهتر از دو نفری فهمید که کنار هم نشستن ... مهمتر از همه فهمیدیم که فقط دوستِ شادیهای هم نیستیم و هر وقت که به هم احتیاج داریم به دادِ هم میرسیم و فکر می کنم که این از همه چیز بیشتر ارزش داره ... مهربونم برای صبح شنبه ثانیه شماری می کنم ، شهر بوی آشناتو واسم میده ، ستاره ها روشن تر شدن و قشنگ تر میدرخشن ، می دونم که فردا همین موقع پنجره رو که باز کنم ، باد ، عطر تنت رو برام میاره... راستی دلم واسه بارون تنگ شده ، ابرا منتظرن که ورودت رو جشن بگیریم ، این دفعه با خودت چتر نیار ، آخه حیفِ که با هم زیر بارون خیس نشیم ..... بوس بوس جوجوی منتظرت دوستای عزیزی که گاه وبیگاه مهمون آلاچیق ما شدین ، می خواستم بگم حاصل دو سال دوریمون ، فقط این نق و ناله هایی نبود که این 5 ماهِ آخر از سَر دلتنگی توی آلاچیق می نوشتیم ، ارزش این روزارو فقط اونایی می دونن که اجازه دادن دلاشون عاشق شه ... ازتون ممنونیم که صبورانه مهمون ما شدین ، به درد و دل های ما گوش کردین و گاهی هم باهامون درد و دل کردین ... و حرف اول و آخر اینکه پسریه من یه دعا برای خودت ، خودم و همه ی اون دل های مهربونی که این روزا واسمون دعا کردن و با ایمیل هاشون دل هامون رو گرم کردن : خدایا ازت ممنونیم که بهمون کمک کردی . خدایا ازت ممنونیم که دل هامون رو به هم نزدیک کردی . خدایا ازت ممنونیم که ما رو عاشق کردی . خدایا توی این شبای عزیز ازت تشکر می کنیم که دل هامون رو نشکستی و این امتحان آخر رو یکم سخت تر از بقیه ی امتحانات ازمون گرفتی ، تا همیشه ، تا روزی که زنده ایم قدرتو بدونیم و همیشه یادمون باشه که توی این روزای سخت چطوری تنها کسی که بهمون کمک کرد خودت بودی . خدایا به بزرگیت قسم می خوریم که هیچ وقت این بزرگیتو فراموش نکینم ... خدایا ازت میخوایم همه ی دل های مهربون رو عاشق کنی ، همه ی دل های عاشق رو به هم نزدیک کنی و به همه طعم شیرین به هم رسیدن رو بچشونی ، خدایا ازت می خوایم که طعم سخت انتظار رو با شیرینی وصال عوض کنی ... خدایا به همَمون کمک کن ، همیشه بهت احتیاج داریم ، همیشه ازت ممنونیم ، هیچ وقت تنهامون نذار ... آمین جوجویی وپسریش و همه ی دل های عاشقت |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 2:56
|
|
||
|
|
تو ... من ... |
|
|
سلام عزیزترینم ابر... کادوس ... تو ... من ... پیاده رو ... بارون ... تو ... من ... آغوش ... بوسه ... تو ... من ... آسمون ... گنجشك ... تو... من ... قلب ... دست ... تو ... من ... بوسه ... نوازش ... تو ... من ... قصه ... خلسه ... تو ... من ... خنده ... سكوت ... تو ... من ... شادی ... غم ... تو ... من ... چشم ... لبخند ... تو ... من ... مستی ... شور ... تو ... من ... بوس بوس جوجوی تو سلام اونایی که هر از چند گاهی زیر آلاچیق کوچیک ما میشینید و به درد و دل های ما گوش میدین ، این روزا اهالی آلاچیق سخت به دعا احتیاج دارن ، میشه دل های مهربون واسه ی ما هم دعا کنن ؟؟ |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 23:57
|
|
||
|
|
دلم برات تنگِ عزیز ... |
|
|
سلام مهربونم دلم بدجوری واست لک زده ... هیچ خبر داری که این هفته ی آخری داره خیلی سخت میگیره ؟ داره دلمو از جاش در میاره که زودتر توی نازنینش رو ببینه؟!! میدونی امروز داشتم واسه چی نقشه می کشیدم ؟ از همون نقشه هایی که قبلنا همیشه تند تند می کشیدم ، اما حالا خیلی وقته که فرصت نشده ... دارم واسه ی لحظه ی دیدنت نقشه می کشم ... همیشه دلم میخواست وقتی که میای ، مخصوصأ وقتی بعد از مدتها میای : تندی خودمو توی بغلت جا کنم ؛ خودمو انقدر واست لوس کنم که دیگه نگی لوس دوست داری ؛ لبامو واست لوس کنم که ازاون بوسای مخصوص نصیبم بشه .... اما همیشه اون لحظه که اومدی ، انقدر محو تماشات شدم که بقیه نشد ! حالا اینبارم میخوام وقتی اومدی ، وقتی بعد از این همه مدت اومدی ، فقط نگات کنم ، اونقدر زیاد که تلافیه همه ی دلتنگیام شه ، اون لحظه همه ی عمرمو میدم که دیگه نگات ازم دور نشه ؛ راستی هیچ میدونستی دلم واسه نگاه روباهیت بدجوری ضعف کرده ؟!! امشب بهم گفتی که درست هفته ی دیگه توی همین روز پیشمی ، تا حالا دارم تندی پشتِ هم واسه اون لحظه رویا می بافم : بشين روبروم دستاتو بزار تو دستم ، تو چشام نگاه كن و بگو هميشه هستی ، آخه اگه نباشی من بايد تو بودن خودم شک كنم ... بشمار 30 شهریور 15بهمن سخته نه ؟ !! اصلأ کسی پیدا میشه که این همه رو بتونه بشماره ؟ وقتی داشتی میرفتی گفتی جوجو روزارو بشمریم که زودتر تموم شه ، منم شمردم : 135 روز پُر از دلتنگی ، پُر از دلواپسی ، پُِر از اشکای ریز ریز ، پُر از تلفنهای آخر شب ، پُر از چت کردن تا صبح ، پُر از بوس از راه دور ، پُر از دوسِت دارم ، پُر از مواظب خودت باش ، پُر از منتظرم .... حالا میای پیشم ، دستام خیلی وقته منتظرن ، رز قرمز هنوز روی کامپیوترم ، عکست توی کیف دستیمه ، خودتم توی قلبمه ، نگرانش نشو ، جاش امنِ امنِ ....... حرف آخر اینکه دلم برات تنگِ عزیز ، مواظب خودت باش ... راستی برای نوازش دستات تا شنبه چقدر باید لحظه شماری کنم؟ بوس بوس جوجویی تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 3:10
|
|
||
|
|
به من بگو!! |
|
|
سلام خوبم به من بگو!! چند رویا به طلوع هر صبح چشمهام تو چشمهات مونده؟ چند فصل به جوونه زدن انگشتهام لابلای انگشتهات؟ چند بوسه به همرنگی لبهامون؟ چند هم آغوشی تا یکی شدن تپش قلبم با قلبت نازنینم؟ چند غروب تا هم نفسی ما؟ چند شکوفه آلبالو تا صورتی دلم به نوازشهای تو؟ چند دونه برف بی آلایش تا گم شدنم بین بازوهای گرمت؟ چند نگاه تا تابستون دلم به خورشید چشمهات؟ چند نفس تا ما شدنمون؟ راستی هیچ می دونستی این دل من چقدر دوسِت داره؟ خودمم قد یه دنیا دوسِت دارم ، میدونی که دنیای من تویی ، پس دیدی که وسعت دوست داشتنم چقدر زیاده !! بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 3:3
|
|
||
|
|
آغوشت !! |
|
|
سلام مهربونم به من بگو !! واحد دلتنگی چیه؟ خروار؟ چند تا تلفن آخر شب میشه یه خروار دلتنگی؟ چند تا از اشکهای من میشه حجم دل تنگم؟ وآغوشت اندک جايی برای زيستن اندک جايی برای مردن . . كه گريز از جهنم را توجيه می كند بوس بوس جوجویی تو |
||
|
2
نوشتم برات در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 22:2
|
|
||