|
|
ماه های بی تو |
|
|
سلام قشنگم منو کلی شرمنده کردی عزیزم نوشتهات خیلی قشنگه ، قربون دلتنگیهات منم دلم این چند مدت برات یک ذره شده بود ولی به قول تو دیگه داریم سختیهای آخر رو پشت سر می زاریم ، آخرین مهر دوری ماهم تمام شد یعنی یک ماه کم شد عزیزم قرار که فردا شب برام زنگ بزنی تا اون موقع برای شنیدن صدات لحظه شماری می کنم . نازنیم بیشتر از اون که فکرش و کنی دوستت دارم و با وجود می پرستمت بوس بوس |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 22:36
|
|
||
|
|
الی براش میمیره |
|
|
سلام خوبِ من می دونی چقدر دلم لک زده برای شنیدن صدای مهربونت ، آخه همیشه دلم برای دیدنت تنگ می شد ، حالا علاوه بر اون باید برای شنیدن صدات هم ثانیه شماری کنه ، فکرشو کن که تا حالا شده بود که نتونیم دو روز تمام ، دَووم بیاریمو با هم حرف نزنیم ، حالا اینجا بیدارمو دارم دعا می کنم که زودتر فردا بشه ، برگردی خونه ، من صداتو بشنوم و... راستی حساب کردی که با امروز درست چهار هفته میشه که همدیگرو ندیدیم؟ یعنی از اون روز که رفتی یه ماه گذشته ، هیچ وقت از اولش تا حالا نشده بود که یه ماه از دوریمون بگذره و من هِی بهونه گیری نکنم ، که باید زودتر بیای ، نه؟ دارم دختر خوبی میشَما ، کم کم ، اگه بازم صبر کنی ، بالاخره یه روزی دختر خوبِ خودت می شم ، قول میدم ، قولِ مردونه . می دونی ، آخه ایندفعه با قبلنا کلی فرق داره ، می دونم این دفعه که بیای ، دیگه دوریهامون تموم شده ، دیگه پیش خودمی ، دیگه فقط پیش الی می مونی ، به خاطر همینم تمام این دوری رو تحمل می کنم و اگه هم یه وقتایی بهونه گیری می کنم ، بدون که دیگه واقعأ سخت شده .... البته همیشه انقدر مهربونی که هَمَرو تحمل می کنی ، برای همینم هست که دلم انقدر برات ضعف میره دیگه. راستی یه شعر تازه از خانم جوجو به پسریه نازش ، تقدیم با عشق و دلتنگی: پسریه من قشنگه ، الی دلش چه تنگه میشه پیش جوجوش بود ، همین حالا یه دفعه الی براش میمیره ، خودش اینو می بینه ........ میدونی چقدر جوجو دوسِت داره ؟ میدونی چطوری دلش برات تنگ شده؟ می دونی چطوری دلش برات ضعف میره ؟ میدونی چقدر برات میمیره ؟ می دونی چطوری برات میمیره؟ اینطوری : بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 0:38
|
|
||
|
|
مهربونترین آدم دنیا |
|
|
سلام مهربونترینم مرسی ، بابتِ امشب ، واقعأ ممنونم منو ببخش ، خودت می دونی که چطوری آرومم کردی ، مرسی . وقتی خداحافظی کردیم ، خیلی آروم شدم ، به خاطر حرفای تو ، می دونی چقدر تأثیر میذاری روی من؟ به این فکر می کنم که تو مهربونترین منی ، بهترینِ زندگیه من ، اینکه قرار تو همیشه کنارم باشی منو به وجد میاره ، به خاطر همینم ، اینطوری دلم می گیره ، می ترسم ، یا یهویی اینطوری میشم... وقتی فکر می کنم که قرار مهربون ترین آدم دنیا ، مال من باشه ، تا آخرش با من زندگی کنه ، بهم آرامش میده ، تمام دلتنگیامو امشب با مهربونیت عوض کردی ، خودت خبر داری؟ تمام بی قراریامو ، امشب با صدات ، با نفسات ، با امیدای قشنگت ، عوض کردی... من خیلی دختر بدیم ، نه ؟ این همه محبتو با اون همه دلتنگی و بی قراری و بغض ... عوض کردم ، تو هم هیچ شکایتی نکردی ، چرا؟ مگه برای تو بهتر از من میگذره ، یا مگه سختیاش برای تو کمتر ، که من انقدر بد شدم و .... امشب کلی گریه دارم ، می دونم برام دعا میکنی که از این حال دربیام ( اینم از مهربونیتِ ) ، کلی دلم گرفته ، فقط به خودت احتیاج دارم ، می دونم که اینارو پنج شنبه می خونی ، اما حالا می خوام بگم که: خیلی برات می میرم ، این دفعه جونمو با تمام مهربونیات عوض می کنم... دوسِت دارم ، به اندازه ی تمام دلتنگیامون ( چقدر زیادِ نه؟ ) بوس بوس جوجوی دلتنگِ تو |
||
|
2
نوشتم برات در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 1:35
|
|
||
|
|
بهترین من |
|
|
سلام عزیز اما تو ای بهترین ، ای گرامی ، ای نازنینتر مخاطب... اما تو بی شک عجیبی ، پاکی تو ، پاکُ ، بزرگُ ، نجیبی ... تو خوشترین خنده ی سرنوشتی ، ای باور وعده های خداوند ، زیباترین گوشه های بهشتی ... با تو ای آرزوی همیشه ، گویی در این گوشه ی غم ، امشب من آزادم ، آزاد ؛ آزادم و عهدم این است : که اول قدم راه میکده پویم ، و اولین جام مِی بَر سَر دست « نام تو ، نام تو ، نام تو» گویم ... آری ، تو ای لحظه ی شاد هستی ، ای گفت و گوی دلم با تو وَز تو در هوشیاری و مستی ... ای آشنای غم و شادی من ، عشق تو زیباترین راستی ها ، زندان و آزادی من ..... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 2:18
|
|
||
|
|
من حوای تو هستم؟ |
|
|
سلام عزیز بازم دل این جوجویه تو واسَت یه ذره شده ، آخه الآن 3 هفته هست که ندیدمت ، ولی در عوضش فکرشو کردی که سه هفتش تموم شده ؟ که اگه یه هفته دیگه بگذره ، آبان میشه؟ 1 ماه از اون 5 ماه تموم شده؟ اصلأ باورت میشه که داره تموم میشه ؟ ( من که کلی ذوق مرگم ) ببخش که این چند روز چیزی تو آلاچیق ننوشتم ، آخه کارتم ته کشیده بود ، گرچه 2 شبِ که پشتِ هم ، با هم حرف زدیم ، اما اینجا نوشتن باعث میشه تا از دلتنگیام کمتر بشه . امروز کلی خسته شدی نازم ، اصلأ هم صدای مهربونتو نشنیدم ، ولی حالا کلی ذوق دارم که می خوام برات زنگ بزنمو صدای پسریه خودمو بشنوم. امشب داریم جشن می گیریم دیگه نه؟ ( هم تلفنی حرف بزنیم ، هم چت کنیم ، هم اینجا برات نوشتم ......... ) امروز رفتم کتابخونه ، می دونی روی یکی از میزهای کتابخونه چی نوشته بود؟ دوسِش دارم تو هم دوسِش داشته باش ، باشه؟ « زیبا سفر به خیر، ولی زودتر بیا دارم از انتظار تو دیوانه می شوم یا تو به خاطر من زودتر بیا یا من به خاطر تو از این شهر میروم » دلم برات تنگ شده ، دلم برات تنگ شده ، دلم برات تنگ شده ، دلم برات تنگ شده ........... دوسِت دارم ، میشه زودتر بیای ؟ قبل از اینکه کاملأ دیوونه بشم ؟ و تو برایم هوا شدی ، مرا در خود احاطه کردی ، حل کردی مرا حل کردی ، حل کردی ، حل کردی .......... همان گونه که خودت می دانی حل کردی ، و آن وقت انتظار داری وقتی که تو مجنونی من لیلی نشوم ؟ چه خیالی! لیلی که هیچ ، مجنون هم شده ام ، و حالا دو تا مجنون داریم ، و تو باید قصه ای بنویسی با نام : « مجنون و مجنون » ، یا چطور است من نامه هایم را با این نام کتاب کنم؟ و تو برایم نفس شدی و من به انتظار لحظه های با تو بودن نفس در سینه حبس می کنم و می میرم می .... می .... رم .... تا دوباره بیائی و زنده ام کنی و تو برایم هوا شدی ، نفس شدی ، زمین شدی ، ستاره شدی ، آدم شدی ( من حوای تو هستم؟ ) ......... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 0:39
|
|
||
|
|
خاطره |
|
|
سلام دختری نازم وقتی که داشتم نوشته هاتومی خوندم ، به یاد گذشته هامون افتادم . به نظر من بیشتر خاطره ها در زمان خودشون خیلی سخته ولی بعدها بهشون فکر می کنی تبدیل به یک سرگذشت قشنگ و به یاد موندنی می شه . یادت اون موقعها که برای هم می نوشتیم همش به هم می گفتیم : می شه که من و تو برای همیشه مال هم بشیم ، دیگه اون زمان کم کم داره می رسه و اونقدر نزدیک که می شه براش روز شماری کرد . فکرش بکن بعدها در کنار هم این نوشته ها رو می خونیم ، اون موقع قدر همدیگرو بیشتر می دونیم و از اینکه کنار هم هستیم بیشتر لذت می بریم . خاطرات گذشته ، تجربه برای آینده ، دوست داشتن و عشق ورزیدن . نازنیم ، در کنار هم زیباترین خاطرات را تجربه می کنیم و من این عشق را در حد پرستش دوست دارم و با تمام وجود به اون احترام می زارم بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 23:59
|
|
||
|
|
یاد گذشته شاد باد... |
|
|
سلام خوبم امشب دلم تنگ شده بود ، رفتم سروقتِ دفترامون ، اولش دلم گرفت ، ولی بعدش دیدم که چه زود از اون روزا گذشتیمو به ، با هم بودنمون نزدیک میشیم ، بهم گفتی که از یادآوری گذشته و نوشتن اون شعر خوشت اومده ، منم نوشته ای رو که پارسال درست در همین روز تو دفترمون برات نوشتم رو ، اینجا گذاشتم ، ( البته چون خیلی زیاد بود فقط یه جاهاییشو اینجا گذاشتم ) راستی اصلأ یادت بود که پارسال درست همین موقع به دیدنم اومده بودی؟ سلا م مهربونم ، حال پسریه من چطوره؟ پسری الآن دلم تو هیری بیری و قیج زدن به سَر می بره ؛ چونکه پسر ناز من بهم گفته که فردا پیش من میاد . ( قربون این نی نی ناز و خوشکل خودم برم ، ماچ ماچ هزارتا ) . انقدر ذوق زده شدم که نگو ، این بهترین سورپرایزی بود که می تونستی داشته باشی . مهربونم ، دلم می خواد الآن فردا باشه تا من زودِ زود ببینمت . انقدر دلم کوچولو شده که نگو. می دونی به چی فکر می کنم ؟ به اینکه چطوری شد که من تورو اینطوری دوسِت دارم ؟ اونم من ! واقعأ چه سعادتی نصیبت شده نه؟ پسریه خوب و مهربونم ، امشب تا صبح خوابم نمی بره ، چون فردا توی خوبم پیش من میاد ، تا صبح باید دلم هی هیری بیری بره . وای خدا چقدر دلم می خواد الآن فردا باشه ، تو پیش جوجو باشی ! * خدا کنه یادت نره دوسِت دارم خیلی زیاد ، یادت نره که عاشقی خاطرتو خیلی می خواد * راستی کی میرسه اون روزی که تو بیای و برای همیشه پیش من بمونی ؟ فکر کنم اون شبی که تو می خوای بیای خونمون ، من تا صبح که نخوابم هیچی ، همش تو آسمونا راه برم که نی نی من بیاد و برای همیشه مال خودِ خود من بشه. ................ پسری چند شب پیشا ، یه چیزی گفتی ( البته تو شوخی ) ولی انقدر دلم گرفت ، نمی خواستم بهت بگم ، ولی دلم می خواد که دیگه نگی ، باشه؟ گفتی : خداحافظی خیلی سخته ، ولی بالاخره یه روزی باید برای همیشه خداحافظی کرد . دلم گرفت . شاید یادت رفته باشه که اینو گفتی ، ولی دیگه نگو . حتی شوخیش هم دلمو می لرزونه ، باشه مهربونم ؟ دیگه نگیا ، تو هیچ شرایطی . می دونی یاد چه شعری میفتم؟ حالا وقتی گوشش می کنم ، انقدر دلم می گیره ، چونکه حتی فکر یه همچین روزی هم اذیتم می کنه ، مگه تو رو اذیت نمی کنه؟ ها؟ * اما اونی که دوسش داشت یه روزی میذاره میره ، آسمون دلش میگیره ، ابرارو گریه می گیره * خوب منم گِریَم می گیره ! دیگه اینو هیچ وقت نگو ، نمی دونم تا چند سال دیگه چی پیش میاد ، شرایطمون اون موقع چطوریه؟ اون موقع تو کجای دنیا وایسادی ، من کجای دنیا ؟ ولی هر جا که باشیم ، هرچقدر هم شرایطمون از هم دور باشه ، من تصمیمَمو گرفتم ، می دونم می خوام کجا برم ، اونجایی که تو وایسادی ، فرقی هم نمی کنه که چقدر بالاتر یا پایین تر ایستاده باشی ، مهم اینه که اگه اون بالایی ، به این پایین هم یه نگاهی کنی و دستم رو بگیری ، اگه هم که برعکس بود ، دستمو رد نکنی و... من قبلنا خیلی پرتوقع بودم یادته؟ ولی حالا فقط خودتو می خوام ، خودِ واقعیتو ، خودِ مهربونتو ، بهم قول بده هیچ وقت عوض نشی ، همیشه همینقدر که حالا دوسَم داری ، دوسَم داشته باشی ، چون حتی فکر اون روز که تو دوست داشتنت کمتر بشه ، منو دیوونه می کنه ، گوش میدی چی میگم؟ تا حالا هیچکی انقدر دوسِت داشته؟ پس عوض نشو هیچ وقت ، باشه ؟ ( اگه جرأت داری بگو نباشه !! ) ................ خیلی بیشتراز اونی که بتونی فکرشو کنی دوسِِت دارم ، برای همیشه ، برای همیشه ی همیشه . منتظر اون روزی که دیگه برای با هم بودنمون لازم نباشه برای کسی توضیح بدیم ، برای اون روز لحظه شماری می کنم . خوب درسامون رو بخونیم تا زودتر تموم شه ، زودتر بریم سر کار ، زودتر مال هم شیم ، تا اون روز هزاربار دوسِت دارم ، هر روز هزاربار بیشتر از دیروزش ، بعدشم که همیشه تا روزی که زندم ، فقط مال منی . تا فردا که پیش خودِ خودِ منی . می بوسمت . بای بای دوشنبه 12:05 شب ، 20/ مهر/ 1383 جوجوییه تو که همیشه دوسِت داره |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 2:21
|
|
||
|
|
امشب دلم آرزوی تو دارد |
|
|
سلام عزیزترینم یادته اوایل دوستی مون ، یه شب قبل از اینکه چت کنیم این شعر رو برات آف گذاشتم؟ امشب دلم آرزوی تو دارد تو ، آنچه در خواب بینند ، پوشیده در پرده های خیال آفرینند ، تو ، آنچه در قصه خوانند ... ای لحظه ها از تو نابِ سعادت ، ای زندگی با تو پُر شور و شیرین ، ای یاد تو خوشترین عهد و عادت ... تو راز آنی ، تو جان جمالی ، تو نوش آسایشی ، ناز لذت ای خوب ، ای خوبی ، ای خواب دل آرزوی تو دارد ، « بوی تو ، بوی تو ، بوی تو » دارد... می تونی فکرشو کنی از اون لحظه چند روز گذشته ؟ خیلی زیاد ، تقریبآ 2 سال ، اما می دونی هنوزم ، دلم آرزوی تو دارد ... شادي بخش ترين خبر دنيا واسه من شنيدن اينه كه تو منو دوست داري، وقتي هر روز اين خبر رو از لباي نازنينت مي شنوم غرق شادي مي شم اونقدر كه هيچ خبري نمي تونه بيشتر از اين شادم كنه ... به دیدارم بیا امشب ، در این تنهاییه تنها و تاریک خدا مانند ، دلم تنگ است ... بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند ، شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها ، دلم تنگ است ... به دیدارم بیا ، ای هم گناه ، ای مهربان با من ، بیا امشب که بس تاریک و تنهایم ... بیا ای روشنی ، اما ، بپوشان روی ، که می ترسم تو را خورشید پندارند ، و می ترسم همه از خواب برخیزند ، نمی خواهم ببیند هیچ کس مارا ، نمی خواهم بداند هیچ کس ما را ... بیا ای مهربان با من ، بیا ای یاد مهتابی ، بیا ..... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 0:39
|
|
||
|
|
تو حق داری |
|
|
سلام جوجوی خوشگلم عزیزم تو حق داری که دلت بگیره یا حوصله ات سر بره ، من، تو را درک می کنم بعضی وقتها آدم ها حالشون با روزهای دیگه فرق می کنه ، بعضی روزها دلگیر و خسته کننده است ، رفتار اون روز تو هم کاملاً طبیعی بود هر وقت که دل یکی ازما می گیره اون یکی باید دلداری بده چون من و تو ، توی شادی ها ، ناراحتیها و ... با هم شریکیم . الی منم ، چه خوب و چه بد ، روزها داره می گذره ، چشم به هم بزنیم این مدت هم تموم می شه و ما کنار هم بهترین روزها رو خواهیم داشت ، بهت قول می دم که نزارم اون دل قشنگ و کوچیک وپاکت هیچوقت بگیره، قول می دم ... قربون دلت ، بی نهایت دوستت دارم بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 23:55
|
|
||
|
|
معذرت می خوام |
|
|
سلام مهربونم معذرت می خوام. من از تو معذرت می خوام ، بابتِ تمام نق هایی که امشب زدم ، می دونی اون لحظه ، از اون لحظه هایی بود که جوجو فقطِ فقط به تو احتیاج داشت ، به صدات ، به نگات ، به نفست .... معذرت می خوام بابت اینکه گفتم خسته شدم ، معذرت می خوام چون گفتم که توی این یکنواختی سرگردونم ، معذرت می خوام چون گفتم سرگرمی می خوام ، معذرت می خوام چون گفتم زودی بیا پیشم ، معذرت می خوام چون گفتم سخته ، معذرت می خوام چون گفتم دیگه اینجا نمی نویسم ، معذرت می خوام چون ...... من از تو بابتِ همه ی حرفایی که امشب زدم معذرت می خوام ، بابتِ همشون به جزء اون که گفتم : خیلی دوسِت دارم .......... می دونی لوس خون الی ، کلی پایین اومده بود ، به خاطر همینم دختر بدی شدم. مرسی بابتِ اینکه منو تحمل می کنی ، مرسی چون همیشه بهم امید میدی ، مرسی چون بازم دوسَم داری ، مرسی چون همیشه لوس بازیامو با مهربونیت جواب میدی ، مرسی ، بابتِ همه ی مهربونیات ، بابتِ همه ی خوبیات ، دوست داشتنات ........... پسریه من ، معذرت می خوام ، چون که من کلی دوسِت دارم ، کلی عاشقتم ، کلی برات می میرم ، کلی دلم برات ضعف میره .......... فردا زودی برگرد ، منتظر شنیدن صدای مهربونتم . تا فردا بوس ، بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 2:24
|
|
||
|
|
درکنار تو بودن |
|
|
سلام جوجویی من می دونستی کلی منو شرمنده کردی وقتی که فکر می کنم می بینم دو نفر که با تمام وجود همدیگرو دوست دارن چقدر از نظر روحی و فکری به هم نزدیک هستن ، وقتی که نوشتهاتو می خونم تمام حرفهای دل من هم هست ، در حقیقت باید هم همینطوری باشه چون من و تو نیست ، دیگه ما هستیم ، با خستگیهای هم خسته می شیم و با شادی های هم خوشحال. نازنینم با امروز 15 روز از مهر تموم شده یعنی اگه همین مقدار دیگه بگذره ، این مهر هم تموم می شه یعنی آخرین مهر دوری ما. هر یک روز که می گذره پیش خودم می گم امروز که تموم شد سال بعد در چنین روزی ما کنار هم هستیم ، برای همچنین روزی دلم پر پر میزنه الی منم ، فردا از صبح تا 5 بعد از ظهر کلاس دارم ، قرار که فردا شب برام زنگ بزنی تا اون موقعه که صدای نازتو بشنوم ، خیلی دوستت دارم و مواظب خودت باش بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 21:40
|
|
||
|
|
تقریم به تو |
|
|
سلام عشقم صدات آرامبخش وجود خسته ام است ، وقتی که صدای تو در گوشم می پیچه به اوج می رسم ، عزیزم در آلاچیق کوچکمان ، مرکبی است غرور و محبت مهیا می کنم تا تک سوار ساحل دریایی بی انتهای عشقم بشی نازنینم نوشته هات هم مانند نوازشهات ، بوسهات ، گرمای وجودت به من آرامش می ده، من با طلوعت متولد شدم و با پرتو افشانی ات معنی عشق را آموختم با تو غروب خواهم کرد ، هزاران شاخه گل سرخ را از بوستان کوچک قلبم تقدیم وجودت می کنم بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 0:36
|
|
||
|
|
اون روز قشنگ میاد ؟ |
|
|
سلام عزیزم داشتم امروز حساب می کردم که با امروز درست 2 هفته هست که برگشتی و من ندیدمت ، 2 روز که نتونستم باهات درست و حسابی حرف بزنم ، اما خوشحالم ، از اینکه 2 هفتش تموم شد و این 2 روزم گذشت و من فردا صدای نازتو می شنوم...... نمی دونی وقتی شبا صداتو نمی شنوم چه حال بدی دارم ، آخه بدجوری عادتم دادی ، حالا دیگه شبا صدات بران لالاییه ، صدات یه طوری گوشَمو نوازش می کنه که با رویا به خواب می رم ، وقتی شبا از پشت تلفن صداتو می شنوم ، احساس می کنم گرمای نفست به صورتم می خوره ....... حالا فکرشو کن که 2 شبه صداتو نشنیدم ، می دونی چه حالی دارم ، امشب یه کوچولو زنگ زدی ، اگه نه حالا برام سخت تر بود . می دونی دلم نمی خواست که امشب اینجا چیزی بنویسم ، آخه وقتی تو نیستی که بخونیش چه فایده داره ؟ ولی نوشتم چون فردا شب پسریه نازم ، برمی گرده خونه ، همرو با هم می خونه ، داشتم به این فکر می کردم که ، چطوری قبلنا اون همه مدت صبر می کردیم که وقتی همدیگرو دیدیم نوشته هامونو به هم بدیم ؟ چطوری دلمون انقدر طاقت میاورد ؟ عید پارسال یادته ؟ بعد از چهار ماه ، نوشته هامونو به هم دادیم ، اون شب تا صبح بیدار موندَمو همه ی نوشته ها تو خوندم ، حرفای دلمون تو تمام اون 4 ماه دوری کم نبود ، یه دفتر پُر شده بود ، اون شب چه حال خوبی داشتم ، یادش به خیر ، بعد اون همه مدت پیشم بودی و من دلم نمی یومد که دوباره دستام از تو دستات بیرون بیاد و ازشون دور بشن . حالا به این فکر می کنم که شاید این دفعه هم همونقدر این دوری برامون سخت باشه ، اما خوبیش اینه که ، آخرش ، خیلی با پارسال فرق می کنه ، این دفعه دیگه هیچ وقتِ هیچ وقت ، دستام از دستات ، نگاهت از نگام ، نفست از......... دور نمیشه ! یعنی اون روز قشنگ میاد به زودی ؟ دوستت دارم را ، با من بسیار بگو دوستم داری را ، از من بسیار بپرس دوستت دارم من ، دوستم داشته باش........ بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 4:48
|
|
||
|
|
امشب میای تو خوابم؟ |
|
|
سلام خوبم تو خوابی و من بیدارم . تو باید صبح زود پاشی و من دل نگرون خستگی هات باشم ، تو باید یه شب دیگه ازم دور باشی و من دقیقه هارو بشمرم تا زودتر بگذرن. امروز فقط چند دقیقه صداتو شنیدم ، حالا دارم اینجا برات می نویسم ، برای تو که می دونم 2 روز دیگه اینارو می خونی. باید از دل تنگیام بنویسم یا از دل نگرونیام؟ باید بهت بگم که امروز چقدر دلتنگ و کلافه بودم؟ کلافه از خستگی تو ، دلتنگ از دوری تو! دو بار برات زنگ زدم ، یه بار توی راه بودی و یه بارم...... هر کدوم فقط چند دقیقه بود ، البته شنیدن صدات ( حتی چند ثانیش هم ) برلم غنیمته. اما امشب ، نمی دونی چه حالی دارم ، اصلأ دلم نمی خواد راجع به حالم برات بنویسم ، البته وقتی اینارو می خونی ، شبش با هم حرف می زنیمو از این حال درمیام ، ولی حالا....... آی که نمی دونی چطوری شبو دارم به صبح می رسونم ، شاید 5 یا 6 ماه می شد که همچین شبی رو نگذرونده بودم، امشب زود خوابیدی پسری ، پس وقتی دلم می گیره ، برای کی زنگ بزنم؟ برا ی کی sms بدم؟ به کی بگم پسری میای چت؟ به کی بگم میخوام صداتو بشنوم ، بمون پریزارو بکشم ، می خوام بهت تلفن بزنم؟ !!! امشب به هرکی که ممکن بود تک زنگ زدم ، اما مردم که حال این کارارو ندارن ، تا 12 بیشتر نمی تونستم ادامه بدم، چون همه می خوابیدن و من بیدار بودم. تو خوابی و من بیدارم . دلم برات تنگ شده ، هیچ وقت زودتر از من نمی خوابی ، یادمه اون شبایی که امتحانات تموم می شد ، ولی من هنوز امتحان داشتم ، می گفتی تا وقتی من بیدارم ، بیدار می مونی که روحیه داشته باشم ! می گفتی که جوجو تا دلت می گیره ، بهم زنگ بزن تا بهت روحیه بدم ، می گفتی که ... تمام این دوری رو می گذرونیم ، به شبای بعد فکر می کنم ، که اینجا پیشمی ، که دیگه مجبور نیستیم از پشت این همه سیم و جعبه ی جادویی مانیتور با هم حرف بزنیم . ( به شبایی که نزدیکتر از بغلت جایی برام وجود نداره ، فکر می کنم) تو خوابی و منم خوابم میاد . باید بخوابم ، باید بیای به خوابم ، این 5 ماه رو بیا به خوابم ، بعدش فقط تو بغلت می خوابم ، هیچ وقتم از تو بغلت بیرون نمیام . باشه نازنینم؟ امشب میای تو خوابم؟ دوسِت دارم ، بیشتر از بیشتر. بوس بوس جوجوی دلتنگ تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 4:56
|
|
||
|
|
باتو بودن |
|
|
سلام مهربان تربینم. من شب های تنهایی ام را با چشمان تو قسمت کرده ام و در گذر زمان ، نامه هایم را با سر انگشتان احساس می نویسم و ساعت دیواری را با تپش قلب تو تنظیم می کنم. تو آخرین جمله ای که با شیندن آن دوست دارم از تمام غیر ممکن ها بگذرم تا به تو برسم. تو برای من همچون نغمه ای هستی که با نواختی آن دوست دارم در وجودت گم شوم . ای یگانه عشق من و خنده زیباترین شکوفه های بهاری پسریه تو بوس بوس |
||
|
2
نوشتم برات در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 0:12
|
|
||
|
|
زودی می گذره |
|
|
سلام مهربونم داشتم به حرفای امروزمون ( وقتی امروز زنگ زدی ) فکر می کردم. داشتم فکر می کردم که چرا انقدر دلمون گرفته بود؟ چرا هر دو خسته بودیم ؟ چرا از روزایی که می خواد بیاد می ترسیم؟ مگه نه اینکه قرار بود روزای رفته رو بشمریم نه روزای باقیمونده رو؟ مگه قرار نبود دیگه نگیم که 5 ماه مونده ، همش بگیم 19 ماهش گذشت؟ ها؟ می دونم چرا امروز انقدر دل هردومون گرفته بود ، آخه هر دو می دونیم که قرار 2 روز صدای همو نشنویم ، می دونم که وقتی میری رودهن ، بعدش میری تهران چقدر برات سخته ، چقدر خسته میشی ، چقدر کلافه میشی ، بابتِ همینم هست که دلم پیشت میمونه ، ولی دیگه این آخریشه ، از ترمای قبل که بدترنیست. البته منم مقصرم ، عادتم دادی که همیشه من از دلتنگیام بگمو ، تو نازمو بکشی ، عادتم دادی که همیشه بهم امید بدی ، وقتی بهم میگی جوجو بخون اگه نشد فدای سرت ، می دونی چه احساس خوبی بهم دست میده ؟ می دونی تمام استرسام ، تمام نگرانیام با همین حرفت تموم میشه؟ حالا وقتی خودت دلت می گیره ، من اصلأ بلد نیستم چطوری باید از دلتنگیات کم کنم ، یا از اون امیدای قشنگی که تو بهم میدی ، من بهت بدم ، من جوجوی بدی هستم ، نه؟ ببین منم می خوام یاد بگیرم چطوری بهت امید بدم ، گوش کن: فردا صبح میری ، شب به هم sms میدیم ، شایدم قایمکی زدم زیر قولمو وقتی سر کلاس بودی ، به گوشیت زنگ زدم ، بعد پنج شنبه میشه ، تو برمیگردی ، شبش جوجو برات زنگ میزنه صدای مهربونتو میشنوه ، بعد این طوری یه هفته ی دیگه از دوریه ما تموم شده ، جوجو بهت قول میده که وقتی نیستی خوب بخونه ، تا بتونه پنج شنبه تا صبح کلی باهات حرف بزنه ، تو هم به جوجو قول بده که دیگه دلت انقدر نگیره ، خودت بد عادتم کردی ، اصلأ تقصیر من نیست که ، مثلأ خودت قرار پس فردا به مردم امید و زندگی بدی ، اینطوری در مطبِ آقا مارَرو می بندنا!! قربون نی نیم برم من ، اصلأ تنها بیمارت منم ، هیچکی حق نداره بیاد پیشت ، فقط الی ؟ باشه ؟ قول ، یالا قول . ( دندونام برق زد ، خبیث شدم) پسری قبل از اینکه بخوابی بهت sms می دم ، که اینارو بخونی ، می خوام شارژ باشی وقتی فردا میری سر کلاس ، یه دکتر واقعی ، بهم قول بده . منم قول میدم وقتی نیستی ، تند تند برات اینجا بنویسم که پنج شنبه همرو بخونی. راستی ماه رمضون نزدیکه ، یادته پارسال چقدر تو ماه رمضون برات می نوشتم؟ یادته هر شب ساعت 10 برام زنگ می زدی ؟ یادته میگفتی چون گُشنت میشه عذرت موجه ، روزه نمی گیری؟ حالا فکر کن که یه سال از اون موقع گذشته ، یه سال تموم . باورت میشه ؟ مواظب خودت باشیا ، فقط به این فکر کن ، که « یه جوجوی کوچولو ، اینجا ، خیلی نزدیکتر از کیلومترها فاصله ی بین شهرامون ، همین نزدیکیا ، توی دل تو ، منتظرتِ ، که برای همیشه بیای کنارش . » دوست دارم ، به اندازه ی تمام قطره های بارونی که زیرشون قدم زدیم. بوس بوس جوجویی تو |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 23:45
|
|
||
|
|
روزهای دوست داشتنی |
|
|
روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت... روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ئی ست و قـلب برای زندگی بس است... روزی که تو بيايی برای هميشه بيايی و مهربانی با زيبايی يکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که ديگر نباشم |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 4:1
|
|
||
|
|
رویای ما ! |
|
|
سلام خوبِ من پسری این ترانه ی سیاوش رو خیلی دوست دارم ، تو هم به خاطر جوجو دوسِش داشته باش ، باشه؟ « تصور کن ، اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی در اون خوشبختِ خوشبختِ جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست جوابِ همصدایی ها پلیس ضد شورش نیست نه بمب هسته ای داره ، نه بمب افکن ، نه خمپاره دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیذاره همه آزادِ آزادن، همه بی دردِ بی دردن تو روزنامه نمی خونی نهنگها خودکشی کردن جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت بدون ظلم خودکامه ، بدون وحشت و طاغوت جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی لبالب از گل و بوسه ، پر از تکرار آبادی تصور کن اگه حتی تصور کردنش جُرمه اگه با بردن اسمش گلو پُر میشه از سربِ تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانست تمام جنگهای دنیا شدن مشمول آتش بَست کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه ی گندم بدون مرز و محدوده ، وطن یعنی همه دنیا تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا » می دونی به اولین چیزی که بعد از شنیدن این ترانه فکر کردم ، چی بوده ؟ یادت میاد اون روزی رو که پیشم بودی ، اون آقا گفت که لطفأ پیش هم نَشینین ، روبروی هم بشینین ، میان اینجا برای ما ایراد می گیرن؟ مگه ما جلوی اون همه آدم چه حرکتی ممکن بود ازمون سر بزنه که نباید صندلیهامون پیش هم میموند؟ مگه ما چه مشکلی داشتیم که براشون ایراد می گرفتن؟!! میدونی وقتی این ترانه رو گوش می دم ، فکر می کنم که دنیای رویایی آدما ، تو همه جای دنیا اینه؟ پس چرا ما انقدر عقبیم ؟ چرا دنیای ایده آل اینجا این شکلیه؟ یعنی ایراد ماها فقط ایناست؟ رویای ما کی مثل ترانه ی سیاوش میشه؟ تو می دونی؟!! دوست دارم ، بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 1:35
|
|
||
|
|
انتظار |
|
|
سلام ناناز از دلتنگیم نپرس که بد جوری هوا تو کردم ، دیگه تقریبـاً هر شب میای تو خوابم ، منم دلم رو به همین خواب ها خوش کردم. همیشه وقتی که می خوام برات بنویسم عکسها تو میزارم جلوم و کلی بوسشون می کنم بعد برات می نویسم ، آخه اینطوری احساس می کنم که تو کنارم هستی و من دارم با تو حرف می زنم. عزیزم دیگه هیچی منو آروم نمی کنه ، من خودتو ، گرمای تن تو، شرینی لبها تو می خوام ، بازهم اینجاست که باید بگیم صبر کنیم تازمان بگذره. وقتی که پیش هم هستیم روزها مانند باد می گذره ولی موقعی که از دوریم هر یک روز به اندازۀ یک ماه طول می کشه. قشنگم فقط 5 ماه مونده که ما برای همیشه مال هم بشیم ، دوست دارم چشمهامو ببندم و وقتی باز کردم این مدت تموم شده باشه و تو کنارم باشی، آخ چقدر انتظار سخته . با تمام وجود دوستت دارم و می پرستمت . بوس بوس |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 0:10
|
|
||
|
|
دلم بهونتو میاره! |
|
|
سلام عزیزترینم خسته نباشی پسریه من . داشتم به دلم می گفتم دیدی دیشب چقدر منو اذیت کردی ، دیدی پسریه مهربونت زودی رفت و برگشت ، دیدی می تونی دوباره امشب صداشو بشنوی . ولی دل من که حرف حالیش نمیشه ، همیشه یه چیزی برای بهونه گیری داره ، حالا می خواد زودتر ساعت 2 بشه تا صداتو بشنوه ، می دونم وقتی امشب باهات حرف زدمو بعدش خواستم بخوابم ، اونوقتم هی بهونتو میاره چون می خواد که تو پیشش باشی . اصلأ مگه دل من چیز زیادی می خواد که انقدر باهاش درگیر می شم ؟ خودت بگو ، مگه دل تو کمتر بهونه گیری می کنه ؟ یادته یه وقتی برات نوشتم که انقر دلم برات تنگ شده که دیگه آخرشه ، کوچیک شده ، داره تموم میشه ، تو هم برام نوشتی که دلت انقدری شده ( . ) ، اونوقتی که اندازه ی دل آقا مارَمو دیدم ، دلم بیشتر گرفته شد، اندازه ی دل خودت. پارسال که دانشگاه می رفتم یه فکرای بچه گونه به سرم می زد ، فکر کنم که یه بارم بهت گفته بودم ، وقتی می رم سر کلاس دلم میگه آخه چرا باید این آدمارو هر روز ببینم ، اونوقت اونی که مال منه ، اونی که فکرمو احساس منه ، انقدر ازم دور باشه؟ پسری واقعأ سهم منو تو ، بعد از 2 سال اینه؟ بعد از این همه مدت اگه روزایی که پیشم بودی رو بشمرم ، روی هم شاید 2 ماه هم نشه ، این بی انصافی ، نیست؟ یعنی سهم ما فقط همون 2 ساعت بود؟ همون 2 ساعت رویای شیرین ؟ همون قدم زدنا زیر بارون؟ همون تو کادوس نشستنا ؟ همون دلتنگیامون پشت تلفن ؟ همون عکس دو نفری ؟ دیگه قول می دم نذارم دلم اینارو بگه ، ای دل بهونه گیر پیشته پیشته....... فقط به این فکر می کنم که گفتی جوجو ، 5 ماه مونده ، باید هفته هارو بشمریم ، زودی میادو میره ، تا حالاشم که یه هفتش گذشته. پسری یعنی بعد از این مدت ما هم به سهم دلمون می رسیم؟ یعنی دوباره بهار میشه؟ قدیما همه ی فصلهارو دوست داشتم ، ولی حالا 3 بار که منتظر بهارم ، منتظر 10 فروردین ، منتظر نگاهت ، صدات ، نفست ، عشقم ، زندگیم ، نفسم .................. بازم پرحرفی کردم ، راستی امروز رفته بودم نمایشگاه کتاب ، دو تا کتاب برای تو خریدم ، وقتی دیدمت بهت میدم ، فکر کنم اونوقت دیگه بتونیم با هم بخونیمش ، نه عزیزترینم؟ جزئیات امروزو پشت تلفن برات تعریف می کنم. به ساعت بگو زودی 2 بشه که جوجو باهات حرف بزنه ؟ باشه مهربونم؟ دوست دارم ، وسعتشو خودت می دونی ، چون به قول خودت ، مساویه مساویه ....... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 1:17
|
|
||
|
|
دوست دارم |
|
|
سلام عشقم دلم برات یه ذره شده، عزیزم از اینکه آلاچیقمون رو اینقدر قشنگ درست کردی ،ازت ممنونم آلاچیقی که بعدها یادآور این عشق پاک و دوست داشتنی ماست. قشنگم دلم برای چهرهَََُ معصوم و دوست داشتنی ات ، دلم برای خنده هات، نگاه کردنت، دستهای گرمت و از همه مهم تر وجودت تنگ شده. من حتی این دلتنگی رو دوست دارم،من سختی و ناراحتی رو به خاطر تو دوست دارم و این رو بدون که یکی فرسنگها دورتر از تو با تمام وجود تورا طلب مکنه و به خاطر تو نفس می کشه. دوستت دارم، عاشقتم و می پرستمت. بوس بوس |
||
|
2
نوشتم برات در شنبه نهم مهر 1384ساعت 0:28
|
|
||
|
|
دلم عسل می خواد |
|
|
سلام بهترینم بازم امشب دلم گرفته ، بازم هواتو کرده ، بازم بهونتو می گیره . چه کارش کنم ؟ خودت بهش بگو ، من که هرچی به دلم می گم ، حرف منو گوش نمی کنه ، خودت بهش بگو که فردا زودی میری و میای، زودی دوباره صداتو می شنوه . می دونی ، اصلأ خودم نمی دونم چرا اینطوریم ، وقتی از پیشم میری ( برمی گردی خونتون ) با اینکه ازم دوری ، با اینکه تو یه شهر دیگه ای ، با اینکه برای گرفتن شمارت باید 4 تا شماره اضافه تر بگیرم ، بازم فکر می کنم که پیشمی . اما درست وقتی که باید بری رودهن ، نمیدونم چرا، یهو احساس می کنم که داری میری ، شایدم همه ی اینا به خاطر اینه که وقتی خونتونی ، می دونم که راحتی ، اما وقتی میری سر کلاسات ، برات سخت میشه ، همین رفت و آمدش کلی اذیتت می کنه، اون همه ساعت، از صبح تا غروب کلی خستت می کنه ، بابت همین فکراست که منم دلم می گیره ، منم اذیت می شم، میدونی که دلم تاب نمیاره خستگیتو ببینم ، کلی دلم پیشت می مونه که راحت بری و برگردی. راستی امروز بهت گفتم که بعد از ظهر خوابتو دیدم . توی خواب کلی خوشکل خودم شده بودی . آقا مار مهربونم بودی . نمیشه هر روز ، هر شب ، اصلأ هر وقتی که می خوابم بیای تو خوابم؟ کاش اینطوری می شد که هر آدمی بتونه خودش انتخاب کنه که به خواب کی بره ، یا کی به خوابش بیاد ، اون وقت هر شب موقع خوابیدن می گفتم : من می خوام خواب آقا مار ناز خودمو ببینم ، اون طوری الکی آدمای اضافی هم به خوابم نمیومدن، مگه نه؟ پسری ، امروز هوس یه چیزی به سر جوجو زده بود که هنوزم از سرم نرفته ، آخه توی خوابم خودمو برات لوس کرده بودم ، لبمو اون مدلی کردم که دوست داری ، حالا اینجا نشستمو منتظرم که زودی بوسم کنی ، از اون بوسای مخصوصت ، یالا ، زود باش ، می خوام. من بوس مخصوص میخوام. مگه خودت نگفتی که هر بار لباتو اینطوری کنی ، بوس مخصوص داری؟ مگه نگفتی که جوجو تو خیابون اینطوری نکن ، جلوی مردم نمیشه ؟ مگه نگفتی ؟ ها؟ تو قول دادی ، پس حالا زود باش. من حالا دلم عسل میخواد، حیف که لبات انقدر ازم دورن. دوست دارم هوارتا ، هوارتا نه خداتا( اینو میدونستی؟) بوس بوس جوجوی دلتنگ تو |
||
|
2
نوشتم برات در شنبه نهم مهر 1384ساعت 0:11
|
|
||
|
|
میشه به پاییز بگی تموم بشه؟ |
|
|
سلام مهربونم امروز بعد از مدتها ( شاید ماهها) تمرین تلفنی حرف نزدن کردیم. اعتراف می کنم که خیلی سخت بود. به نظرم یه نوع شکنجه بود. اما تونستیم موفق بشیم. می دونم که باید عادت کنیم. تنها خوبیش این بود که می دونستم قرار شب با هم چت کنیم، وگرنه می دونم که مثل دفعه های قبل می زدم زیر قولمو، بهت زنگ می زدم. حالا هم منتظرم که زودی ساعت 3 بشه، آخه چقدر من باید این دقیقه ها رو تند تند بشمرم. اون وقتی که پیشمی ساعت تندی می گذره، ولی حالا که می خوام بگذره...... می دونی ، قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن ، خیلی دلم گرفته بود، آخه داشتم فکر می کردم که این آخرین شب چَتِ ، از شنبه که میری سر کلاس مجبوریم عوض شدن خیلی چیزارو تحمل کنیم، تا پاییز تموم بشه ، یعنی میشه که تموم بشه؟ کاش لااقل کلاسای من تموم نمیشد، اونطوری زمان برام تندتر می گذشت. راستی امروز 7 مهر، یادته پارسال اولین بار همین موقع ها بود که برای هم می نوشتیم ، گرچه این دوری سخت بود ، اما فکرشو که می کنم ، می بینم که زود گذشت. الآن فکرشو کن که 7 روز از مهر گذشته، یه هفته کم شده ، درست یه هفته پیش برگشتی ، روز آخر یادته ، این دفعه برعکس همیشه یادم رفت رو پاهات بنویسم : نرو. وقتی رفتی یادم اومد. ناراحت شدم ، بعدش فکر کردم شاید چون این دفعه می دونستم که دفعه ی آخریه که تنها میری، دفعه ی بعد ، وقتی برگشتی دیگه نمیذارم هیچ جایی تنها ، بدون من ، بری. قبل از اینکه بری همش بهت می گفتم که دلم نمی خواد پاییز بیاد ، آخه پاییز غروب داره ، تو غروباش همراه با بارونای اینجا ، دلم پر میکشه برای تمام اون غروبایی که زیر بارون باهم راه می رفتیم ، تمام اون روزای کمی که پیشم بودی ، اون روزارو بیشتر از تمام روزای عمرم که پیشم نبودی دوسشون دارم. ولی همش به خودم امیدواری میدم که زودی تموم میشه، دیگه چیزی نمونده ، دیدی چقدر زود یه هفتش تموم شد. از این به بعدشم می گذره ، از شنبه باید روزارو بشمرم ، تا زودی پنج شنبه بیاد ، بالاخره پاییز تموم میشه ، مگه نه؟ راستی ، تازه مهمونامون رفتن ، امشب تو آشپزخونه یه بسته نِی دیدم، یاد اون روز توی کادوس افتادم. چقدر دل جوجو به نی توی لیوانت حسودیش شد، آخه اون بین لبات بودو من............ دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ................... اینم آخرین شعر خانوم جوجو برای آقای مار ناز خودش: (هنوز برات نخوندمش ، اولین بار اینجا گذاشتم تا خودت ببینیش) آقای مار توپولو، بغلو واکن چاقالو جوجو دلش گرفته ، غم تو دلش نشسته فقط می خواد تو باشی ، کنار اون همیشه می خواد که پاییز سخت ، تموم بشه بهار شه میشه پاییز تموم شه؟!! جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه هشتم مهر 1384ساعت 2:19
|
|
||
|
|
دردودل |
|
|
سلام جوجویی دلم از این دوری خیلی گرفته عزیزم برای رسیدن به تو لحظه شماری می کنم. و امیدوارم درآینده در کنار هم بهترین هارو بدست بیاریم الی منم با تمام وجود دوستت دارم و غمی ندارم جز فراق تو. از همین جا صورت زیبایت را غرق بوسه می کنم و تو را در آغوش می گیرم. تنها یگانه زندگیم می پرستمت. بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 2:58
|
|
||
|
|
سهم دل من |
|
|
گریه کن ، گریه قشنگه، گریه سهم دل تنگه گریه کن ، گریه غروره ، مرهم این راه دور سَر بده آواز هق هق ، خالی کن دلی که تنگه گریه کن ، گریه قشنگه نذار پروانه ی احساس ، دلتو بغل بگیره بغض کهنه رو رها کن ، تا دلت نفس بگیره نکنه تنها بمونی ، دل به غصه ها بدوزی تو بشی مثل ستاره، تو دل شبا بسوزی گریه کن، گریه قشنگه، گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 23:43
|
|
||
|
|
دلم برات تنگ شده |
|
|
سلام، یکی بود. یکی نبود. یه جوجه کوچولوئی بود که یه آقای مار چاقالو رو خیلی دوست داشت آقا مار مهربونش، داشت دکتر می شد، به خاطر همینم اونا باید پنج ماه دیگه این دوری رو تحمل می کردن، روزه آخری که جوجو با آقا مار خداحافظی می کرد ، کلی غم تو دل هردوشون اومده بود، هردو می دونستن که دیگه تا 4، 5 ماهِ دیگه همو نمی بینن، جوجو کلی گریه داشت این کلمَرو خوب میشناختن، تا حالاشم کلی تحمل کرده بودن، دیگه 5 ماه ، که چیزی نبود. اما دیروز آقا مار مهربون جوجو، به جوجوش گفت که یه آلاچیق داره که می تونن توش برای همدیگه دردودل کنن، دیگه لازم نیست حرفایی که برای هم می نویسَنو، نگه دارن ، وقتی همدیگرو دیدن ، به هم بدن. حالا دیگه تا دل جوجو برای آقا مارش بگیره ، تندی میاد اینجا، براش مینویسه. البته آقا مار هم باید تند تند بنویسه ها . باشه؟ امروز جوجو یه حرفی مثل بغض تو گلوش گیر کرده بود. آخه اینجا داره بارون میاد. می خواست بیاد زیر بارون، ( مثل همه ی اون روزایی که با آقا مار زیر بارون قدم می زدن) داد بزنه بگه : عزیزم من کلی دوست دارم ، کلی عاشقتم ، کلی برات می میرم........ اینم یه شعر از خانوم جوجو به آقای مار ( همونی که پارسال تو 4 ماه دوری برات نوشتم، یادته؟البته با کمی تلخیص) آقا مار جونم مال منه، عشق منه، عمر منه جوجو چقدر دوسش داره؟ هیچکی جز خدا نمی دونه! این نی نی ناز من، یه دکتر مهربون نی نی ناز خودمه، جوجو رو چقدر دوسش داره؟ |
||
|
2
نوشتم برات در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 20:15
|
|
||