|
|
آخرین روزهای آبان |
|
|
سلام الی جونم عزیزم از نوشته هات و شعر های قشنگت ممنونم . از این که تونستی با این شرایط کنار بیای و به خاطر آینده مون این چند مدت باقی مونده رو تحمل کنی خیلی خوشحالم ، واسه همینه که همش می گم که اونقدر خوب و مهربونی که برای آینده مون صبر و تحمل زیادی کردی و از خیلی چیزها گذشتی . دیگه داریم روزهای آخر آبان رو پشت سر می زاریم یعنی یک ماه دیگه از دوری ما کم شده ، چشم به هم بزنیم چند ماه باقی مانده هم به سرعت می گذره و اون وقت من و تو واسه همیشه در کنار هم هستیم ولی این دوری از جهاتی خوب بود ، این که قدر هم بیشتر بدونیم و نشون داد که عشقمون به اندازه تمام خوبیهات که قابل شمارش نیست دوستت دارم بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 2:4
|
|
||
|
|
زودتر بیا... |
|
|
سلام عزیزترینم مرا پناه بده ، ای تمام هستی من مرا ، پناه بده... نهال نورس اندام بی پناهم را به باغ پر گل آغوش خویش راه بده من از کشاکش امواج فتنه گری ، من از کرانه ی دریای عشق بی خبری به تو ، که در نگاهت ، نوبهار ، خنده زند ، به تو، که در دل خود شوقها نهان داری ، پناه آورده ام... مرا به خود بپذیر به دستهای نوازشگر سخنهایت ، ز بند خاطره های عبث رهایم کن ، به جاده های دل پاکت ، آشنایم کن... بگیر دست مرا ؛ به هر کجا که دلت خواست با تو می آیم به مرز بی خویشی ، به اوج دلهره انگیز صخره های غرور، به باغ پر هیجان شکوفه های خیال ، به میهمانی پروانه های رنگین بال ؛ به شهر دلکش مهر و به آسمان صفا ، به هر کجا که بخواهی به هر کجا که روی ... مرا پناه بده مرا به خود بپذیر ************************* روزها را نمیشناسم و در انتظار آمدنت ، بهارها را شماره می کنم ، ای سبز چشم من ، اینک چهار فصل ، دیریست رفته اند... پس در کدام روز ، در قاب خاطرم « تصویر» میشوی ؟ زودتر بیا بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 1:55
|
|
||
|
|
روزی تو می آیی ... |
|
|
روزی تو می آیی ... آن روز قشنگترین بهار عمرم فرا می رسد و من تمام گلهای شقایق را سنگفرش راهت خواهم کرد... سلام عزیز امروز با روزهای قبل خیلی فرق کردم ، می دونی حرفای دیشبت تأثیر خودش رو گذاشته ، کلأ روحیم از این رو به اون رو شده ، خداکنه وضع همینطوری بمونه و تا اومدنت دوباره حالم بد نشه ، دیشب ایمان آوردم که دکتری ، با حرفات می دونی چقدر دل الی رو آروم کردی ؟ حرفات آرامشی بهم داد که ... امروز همش داشتم نقشه می کشیدم برای ... حالا دیگه همش خونمون حرفا شده راجع به ... مامان اینا امروز به خاطر تغییر روحیم تعجب کردن ، اونا هم ایمان آوردن که دکتری ... مهربونم میخوام ازت بابتِ یه چیزی معذرت بخوام ، یه چیزی که فقطِ فقط خودت میدونی و من ، یه فکری که یه لحظه به سرم زد و نباید میزد و من به خاطرش این چند روزو همش گریه کردمو روحیم داغون شده بود ، اما دیشب که بهت گفتم ، دیگه از اون حال اومدم بیرون ، به خاطر حرفات ... حالا امروز دفترامون رو میخوندم و دیدم که وقتی این همه مدت گذشته ، دیگه تا بهار زمانی نمونده ... وقتی خوندمشون ، یه چیزی یادم اومد ، اینکه من همیشه تا یه سال ، دهم هر ماهی رو جشن میگرفتم ، تولد دوستیمون شاید یه روز عادی برای آدمای دیگه باشه ، اما برای من رویایی ترین روز دنیاست ، تا یه سال این کارو ادامه میدادم ، اما میدونی حالا چرا هر ماه نمیگم ، پسری دهم شده ؟ چون حالا هر روزش برام یادآور اون روزو ، اون احساسو ، اون هواست.... 4 تا 10 دیگرو بگذرونیم دیگه واسه همیشه پیش همیم .... میدونی 2 تا دوسِت دارم ، یکی به اندازه ی خودت که خیلی وسیعی ، یکی هم به اندازه ی خودم که با اومدنت ، من ، شدم ... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 0:48
|
|
||
|
|
باز منو نگاه کن... |
|
|
وقتی که آفتاب از مشرق در میاد ، شب تیره ی من بازم به آخر میاد یه جرعه عشقو یه آسمون نقاشی برام کافیه ، اگه تو هم کنارم باشی تن گرم تو ظهر مردادیه ، رنگ رویاهات آسمون آبیه وقتی عشقو تو چشات دیدم ، دوسِت دارمو شنیدم فهمیدم عاشقی ، واسه دل لایقی به جز تو، کسی ندیدم حالا ، آه ، باز منو صدا کن با نگاه مستت باز منو نگاه کن لبای غنچه ی تو گلهای باغمه ، بوسه های گرمت آتیش داغمه وقتی مست میشه اون چشات غصه میشینه تو نگات میمیرم واسه یه بوسه از لبات آخ نگو که نمیشه ... آه ، آه ، باز منو صدا کن با نگاه مستت باز منو نگاه کن حالا ، حالا ، باز منو صدا کن با چشای نازت باز منو نگاه کن .... |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 0:9
|
|
||
|
|
به خاطر هم |
|
|
سلام وجودم عزیزم من حالم خوبه ، اون طوری که فکر می کنی نیست ، قربون مهربونیت که اینقدر به فکر منی ، حالا خیلی بهتر شدم نازم . این که می گی پاییز امسال دلگیره ، آره حق داری ، من درکت می کنم می دونم هر دومون سختی کشیدیم و خیلی اذیت شدیم ولی پاییز امسال ی خوبی هم داره اونم این که آخرین پاییز دوری ماست یعنی از بین رفتن فاصله ، فکرش بکن سال بعد این موقع ما با هم و در کنار هم هستیم ، عشقم ما دیگه داریم ماه های آخر دوری رو پشت سر می زاریم بنابراین باید به جنبه های مثبت هم نگاه کنیم . خودت دیروز بهم می گفتی چشم به هم بزنیم این چند ماه هم می گذره پس چی شد ؟ آره زندگی من ، فقط چند ماه مونده بخاطر من تحمل کن و من هم به خاطر تو . از شعر قشنگت ممنونم خیلی زیبا بود و بابت همه چی ازت تشکر می کنم . الی منم هوا سرد شده خیلی مواظب خودت باش ، به اندازه معیاری که هنوز برای اندازه گیری کشف نشده دوستت دارم بوس بوس
|
||
|
2
نوشتم برات در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 22:46
|
|
||
|
|
تو خود را از من مگیر... |
|
|
سلام مهربون ترینِ من امروز حالم خوب نیست ، آخه مگه می تونه حالم خوب باشه در حالی که تو مریض شدی و... خود درمانی هم که داری و نمیری دکتر ، حتی فکر اینو نمیکنی که من از اینجا چه طوری دل نگرونت میشم و چطوری باید اینهمه دل نگرونی رو به اون همه دل تنگی اضافه کنم ؟ حالا بیشتر از اون برام سختِ که فردا میری و دو روز هم خونه نیستی تا بتونی استراحت کنی ، اونوقت امروز ازم میپرسی که چرا .... روزای آخر آبان رو دارم به سختی پشت سر میذارم ، پارسال از زمستون بدم اومد ، چون در تمام طول زمستون یه بارم ندیدمت ، حالا امسال نوبتِ پاییز ، شاید چون خاصیتِ پاییز دلتنگی و غم انگیز بودن غروباش ، بیشتر دلم میگیره ، وقتی داشتی برمیگشتی بهت گفتم که این سخت ترین پاییز عمرم میشه ، حالا می بینم که دقیقأ همینطوریه ، هیچ پاییزی انقدر سخت و دلگیر نبود ، حتی پارسال هم تو پاییز انقدر سخت نگذشت ، دو بار اومدی دیدنم و همدیگرو دیدیم ، ولی حالا... کاش میشد حالا چشمامو ببندمو وقتی که بازش کنم ، روبروم باشی ، یا وقتی هنوز چشمام بَستَست صورتت کنار صورتم باشه و آروم کنار گوشم صدات با گرمای نفسات قاطی بشه و ... رویای شیرینیه ، نه ؟ این شعر هم مال تو ، با تمام عشقی که میتونه تو دنیا وجود داشته باشه : بیم آن ندارم که روزی آسمان تو را از من بگیرد بیم آن دارم که روزی تو ، خود را از من بگیری بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند خورشید مهر تو را پنهان کند درختی را که من در تو کاشته ام ، براندازد و برگهای طلایی دوستی را بر خاک اندازد تو خود را از من مگیر تو در من زاده شدی و با تو صبح زاده شد تو در من پدید آمدی و با تو امید پدید آمد تو به من لبخند زدی و روزهای جهان به من لبخند زدند تو برگهای بهاری را در من رویاندی : * تو نسیمی * تو آفتابِ مهربان را در من تاباندی ، * تو سپیده ای * رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشاده است و آسمان در زیر طاق چشمان تو جاریست صبح از لبان تو سرمیزند و خورشید از نگاه تو تو در میان من و تقدیر ، دریچه ای : دریچه ای به روشنی آفتاب و گشادگی آسمان تو خود را از من مگیر من در تو و با تو زاده شدم بگذار که در تو و با تو بمیرم ... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 21:8
|
|
||
|
|
خودتو دوست دارم |
|
|
سلام ، چه کار می کنی نازم از نوشته هات ممنونم ، این چند روزی که صدای نازتو رو کم شندیم مثل همیشه دلم برات یک ذره شده بود . حتما می دونی که در مورد چی می خوام برات بنویسم خودت خوب می دونی که همه چیز من ، تو هستی و من با تمام وجود دوست دارم چون من و تو مثل خیلی ها ادعای عاشق بودن نمی کنیم ، ما واقعا همدیگرو دوست داریم این و خیلی از موقعه هاهم به هم نشون دادیم . یادت اولین بار که بهت گفتم دوست دارم ، چقدر از دوستی ما می گذشت ؟ اون لحظه چه حالتی به هر دومون دست داد ؟ می دونی دلیلش چی بود ؟ دلیلش این بود که ما اول عاشق هم شدیم بعد این کلمه رو بهم گفتیم و اون قدر بهش ایمان داشتیم که گرماش تمام وجودمان را گرم کرد . عشق من این مطمئن باش یک تار موی تو رو با دنیا عوض نمی کنم و این عشق و می پرستم و بهش احترام می زارم و تا موقعی که زنده ام به اون پایبندم ، من فقط خودتو دوست دارم ، خود خودتو بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 0:44
|
|
||
|
|
عاشق شده بود ... |
|
|
سلام مهربونم دلم بازم برات تنگ شده ، اما امروز یهو دیدم که بیست روز از آبان هم گذشته ، کلی ذوق زده شدم ، چون حالا می دونم که پسریه من دقیقأ سه ماهِ دیگه پیش جوجوی خودشه ، یه ماه و 22 روز که ندیدمت ، یادته داشتی میرفتی گفتی که جوجو روزارو بشمریم تندی میگذره ، من خیلی میشمُرما ، اما یکم کُند میگذره ، اینم مهم نیست ، عادت کردیم ، حالا خوبیش اینه که چه تند ، چه آروم بالاخره تموم میشه و میای واسه ی همیشه پیش جوجوییه خودت ... وقتایی که دلم اینطوری برات تنگ میشه میرم سروقتِ دفترامون ، میدونی چی برام جالبِ ؟ اینکه قبلنا که برات توی دفتر مینوشتم ، چقدر از شکلکای مسنجر استفاده میکردم ، اما حالا که برات توی آلاچیق مینویسم ، از این شکلکا زیاد استفاده نمیکنم ، ( اینم به مجموعه ی کارای برعکسمون اضافه کن ) ، یادته اون شکلایی که برای بارونو تو کشیده بودمو ؟ ( قطب شمال ، قطب میانه ..... ) یادش به خیر ، یه سال ازش گذشته ها ، باورت میشه ؟ امشب که sms دادیم ، برات یه چیزایی نوشتم ، یه جاش شعر شد ، وقتی جوابمو دادی ، ازش خوشم اومد ، انقدر دوسش داشتم ، چون اون بالاخره از گوشیامون پاک میشه ، اینجا می نویسمش ، که همیشه بمونه ... ********** ...« پسریه من چه نازه ، الی دلشو میبازه »... ...« الی من چه لوس ، مثل دُم خروسه » ... ********** امروز داشتم وب گردی می کردم ، توی یه وبلاگی دیدم نوشته بود که عشق یه چیزه بیخوده و هر کی میگه عاشقم دروغ میگه و........ میدونی یاد چی افتادم ، اون اولا برات نوشته بودمش : دیوی غزلی سرود ، عاشق شده بود ... انگار خودش نبود ، عاشق شده بود ... افتاد شکست، زیر باران پوسید ... آدم که نکشته بود ، عاشق شده بود ... دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم من.......... زودی بیا دیگه دلم دراومد ....... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 0:34
|
|
||
|
|
مال من باش! |
|
|
سلام خوبِ من بازم دلم گرفته ، کلی برات تنگ شده ، کلی هواتو کرده ، آخه با این دلم چه کار کنم ، ها ؟ تو بگو... میدونی امروز بعد از چند روز، صدای همو نشنیدیم ؟ خیلی سخت بود ، نبود ؟ دلم از این بیشتر میگیره که فردا شب ، شبِ پرواز بود ، شبِ تو آسمونا راه رفتن ، شبِ بین ابرا قدم زدن ، اما نشد ، باید وقتی می خوام بخوابم کلی دعا کنم که خواب پروازو ببینم ... اینجا بارون خیلی تند شده ، اونقدر که حالا وقتی برات می نویسم ، صدای موزیک رو کلی بالا بردم ولی صدای بارون نمیذاره که خوب بشنوم ... وقتی نیستی حتی دلم نمی خواد از در خونه برم بیرون ، حتی بارون هم وسوسم نمی کنه ، آخه اونو بدون تو نمی خوام... ببخش که از هر حرفی یه چیزی نوشتمو ، این بار برات قاطی و درهم نوشتم ، آخه دلم گرفته ، خیلی گرفته ، از دلتنگی زیاد ، حافظ رو باز کردم ، خودت می دونی ازش چی پرسیدم ، این اومد : مزن بردل ز نوک غمزه تیرم که پیش چشم بیمارت بمیرم نصاب حسن در حد کمال است زکاتم ده که مسکین و فقیرم قدح پُر کن که من در دولت عشق جوانبخت جهانم گرچه پیرم چنان پُر شد فضای سینه از دوست که فکر خویش گم شد از ضمیرم قراری بسته ام با می فروشان که روز غم به جز ساغر نگیرم مبادا جز حسابِ مطرب و می اگر نقشی کشد کلکِ دبیرم درین غوغا که کَس کَس را نپرسد من از پیر مغان منت پذیرم خوشا آن دم که از استغنای مستی فراغت باشد از شاه و وزیرم چو حافظ گنج او در سینه دارم اگرچه مدعی بیند حقیرم زندگی مال تو ، مرگ مال من ... راحتی مال تو ، گرفتاری مال من ... شادی مال تو ، غم مال من ... همه چیزای دنیا مال تو ، ولی تو مال من ..... دوسِت دارم من بوس بوس جوجوی دلتنگِ تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 2:54
|
|
||
|
|
جات خالی بود |
|
|
سلام عزیزم خوبی همین طور که گفتی ، وقتی بارون می یاد یاد گذشتمون یعنی وقتی که با هم بودیم می افتم اینجا داره بارون می یاد ، رفتم بیرون به یاد با تو بودن قدم زدم واقعاً جات خالی بود عشقم من فردا کلاس دارم می دونم تا پنجشنبه صدای نازتو نمی شنوم ، دلم از حالا کلی گرفته ، دیگه کاری نمی شه کرد باید این چند ماه هم تحمل کنیم تا بگذره . به اندازه تمام قطره های بارون دوستت دارم . خیلی مواظب خودت باش بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 23:41
|
|
||
|
|
خیال تو خوشتر از خوابه |
|
|
سلام عزیزترین من اینجا داره بارون میاد ، می دونم که صداشو میشنوی ، بارون انقدر تند شده ، که دلم میخواد بریم زیرشو با همدیگه راه بریم ، حرف بزنیم ، همدیگرو نگاه کنیم ، زیر چتر کوچیک تو ، بازوتو بگیرمو از گرمای نفست گرم بشم ( مثل اون روزی که پیشم بودی ، یه ربع از شدت بارون نمی تونستیم حرکت کنیم ) ، کاش الآن دوباره پیشم بودی ، اما با خیالت شیرینی وجودتو احساس میکنم ... بابتِ نوشتت ممنونم ، میدونی که چقدر دوسِت دارم ، به قول خودت نپرس چقدر ، چون اونقدر زیادِ که معیاری نداره... بهت نمیگم دوسِت دارم ، ولی قسم می خورم که دوسِت دارم ... بهت نمیگم هر چی بخوای بهت میدم ، چون همه چیزم توئی ... نمی خوابم که خوابتو ببینم ، چون خیال تو خوشتر از خوابه ... اگه یه روز چشمات پُر اشک شد ، دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی ، صِدام کن ، قول میدم اشکاتو پاک کنمو منم باهات گریه کنم... اگه دنبال مجسمه ی سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی ، صدام کن ، قول میدم ساکت بمونم... اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی ، صدام کن ، قلبم تنها خرابه ی وجود توست... اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم ، بهم نگو کجائی ، فقط یه لحظه چشماتو ببند و به من فکر کن... یه نفر ... یه جائی ... تمام رویاهاش لبخند توست ، و زمانی که به تو فکر می کنه ، احساس می کنه که زندگی واقعأ با ارزشه... پس هر وقت احساس تنهایی کردی ، این حقیقت رو به خاطر داشته باش : یه نفر ... یه جائی ... در حال فکر کردن به توست ..... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 2:33
|
|
||
|
|
عشق واقعی |
|
|
سلام یگانه عشقم عزیزم این که گفتی من به تو کمک کردم تا توی تصمیم گیریت با خودت کنار بیای ، می خواستم بگم که تو اینقدر خوب و مهربونی که به خاطر من از خیلی چیزها گذشتی و خیلی چیزها رو نادیده گرفتی و این مطمئن باش که من هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم که بخوام حتی یک لحظه در مورد تصمیماتمون شک کنم . من و تو برای به هم رسیدن سختیهای زیادی رو تحمل می کنیم ، این که از هم دوریم ، برای شنیدن صدای هم ثانیه شماری می کنیم ، برای دیدن هم دلمون رو به تقویمی که هر روز ورق می زنیم خوش می کنیم ، این ها همه نشون دهنده چیه ؟ یادت که همیشه بهم می گفتی عشق واقعی زمانی که کم کم به وجود بیاد و دو نفر اونقدر به هم نزدیک بشن که با تمام وجود همدیگرو طلب کنن ، می تونم به جراً ت بگم که ما از این بیشتر هم پیش رفتیم اونقدر که ... بی تو می میرم قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم جز به تو به خوبی هات به هیچ کسی خو نکنم قسم به اسمت که تو رو تنها نزارم بعد از این اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین قطره به قطره خو نمو یک جا به نامت می کنم دلخوشی های دنیا رو خودم به کا مت می کنم می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور برات یک کلبه می سازم پراز یکرنگی پر نور روح و دل و جون و تنم نذر نگاهت می کنم دنیا ها رو فدای اون چهره ماهت می کنم هر چی که باختی پای من هر چی که بردم مال تو دفتر شعر پیرم وقتی که مردم مال تو بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 1:43
|
|
||
|
|
دوسِت دارم |
|
|
سلام عزیز بالاخره تصمیمَمو گرفتم . از لابلای حرفای خودت فهمیدم که باید چه کار کنم . پشیمونم نمیشم ، هیچ وقت بهش شک نکن ، هیچ وقت ... دوسِت دارم ، این خودش یه دنیا ارزش داره ، بیشتر از هر چیزی ... بوس بوس جوجوی دلتنگِ تو |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 0:3
|
|
||
|
|
تشکر از عشقم |
|
|
سلام زندگی من عزیزم تو را به خاطر تمام مهربونیهات ، صداقتت ، خوبیهات ، عشقت و … می پرستم الی منم ، از تو ممنونم که به من در ساختن این آلاچیق ، جایی که بعدها در آینده نه چندان دور یادآور عشق پاک ما و دوران از هم دور بودن بود کمک کردی و از هیچ کاری دریغ نکردی آلاچیقی که بدون تو تاریک و سرد بود ولی با بو وجود تو نورانی و زیبا شد . نازنینم زحمات تو را در یک کتاب هم نمی توانم بگنجانم چون به خاطر من خیلی از خود گذشتگی و فداکاری کردی و در سختیها همراه من بودی و هیچگاه من را تنها نگذاشتی . همیشه قلبم برای تو می تپد و تا زمانی که زنده هستم تو را عاشقانه دوست خواهم داشت و می پرستم . دوستت دارم بیشتر از آنچه که فکرش را بکنی بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 22:59
|
|
||
|
|
دیدار |
|
|
نمی دانم چه کردی با دل من که این دل بی قرار بی قرار است نمی دانم چه گفتی با نگاهت که چشمم این چنین در انتظار است به وقت دیدن آن روی ماهت تپشهای دل من بی شمار است برای من فقط یک لحظه زیباست و آن هم لحظه دیدار تو است بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 22:56
|
|
||
|
|
بوی عطر تن تو می آید |
|
|
سلام بهترینم گلم عیدت مبارک میشه این آخرین عیدی باشه که از هم دوریم ، میشه این آخرین باری باشه که از پشت تلفن بهت میگم عیدت مبارک ، میشه از دفعه ی بعد توی هر عیدی پیشم باشی ؟ اونوقت باید زودی بهم عیدی بدیا ، می دونی که عیدی دلم چی می خواد ؟ از اون بوسای مخصوص ، از اونایی که میگی الی لباتو لوس کن ... می خوام ، همین حالا می خوام . یالا ، زود باش ... دیگه داره کم کم دختر بدی میشم ، که هی بهونه بیارم که زودی بیای ، که هی بهونه گیری کنم که خیلی وقتِ که ندیدمت ، تا حالاش چقدرش گذشته؟ یک ماه و نیم ، اما تقریبأ سه ماه و یکم بیشتر ، مونده ، می دونی روزا برام خیلی کُند میگذره ، برعکس اونکه گفتی ، این هفته که تعطیل بودی زود گذشت ، چون من همش خونم روزا کلی کِش میاد و ، دیر می گذره ... راستی امروز از بی حوصلگی رفتیم سینما ، جات خالی بود ، از وقتی برگشتی دیگه سینما نرفته بودم ، اما فیلمش بامزه بود ، می دونی از چی خندم میگیره؟ اینکه چه آسون آدما توی فیلما به هم میرسن ، کاشکی دنیای واقعی هم مثل فیلم انقدر آسون و راحت بود ، آدم تا عاشق می شد ، بعدش فوری مال هم می شد ، البته شاید اونطوری اصلأ عاشق نبود ، فقط ادای عاشقا رو در می آورد ، نه ؟ ولی بدیه فیلم این بود که اسم هیچ کسی توش تبسّم نبود ... عزیزم توی این شبِ عیدی برای هردومون دعا می کنم ، هم برای خودمون ، هم برای همه ی اونایی که بهشون سخت تر از ما میگذره ، البته سخت ، اما شیرین . می دونی دلم میخواد که جشنمون توی یه عید باشه ، فرقی نمی کنه کدوم عید ، اما چون عید برای منو تو مقدس و خوش یمن بوده ، اینطوری دلم می خواد ، دل تو چی ؟ ( فقط منو می خواد ؟ ) این شعر رو برای تو اینجا گذاشتم ، مال خودم نیست اما هدیش می کنم به تو : نازنین ای همیشگی ، ای دوست بوی عطر تن تو می آید و مرا این گرفتار را می برد تا به شهر اندیشه ... « اسب رهواری از سپید ابر ، تاجی از کهکشان ، خنجری از عقیق اخترها » وام خواهم گرفت و شبی تا بهارانه ی تو خواهم راند ... تو بدان ای همیشگی ، ای دوست ، بوی عطر تن تو می آید بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 21:53
|
|
||
|
|
در کنار هم |
|
|
سلام خانم خانم ها الی منم این ترم فعالیتم خیلی زیاد شده از حالا شروع کردم به درس خوندن چند شب که دارم خواب تو می بینم ، همش در مورد آینده است چون توی خوابم همیشه با هم و در کنار هم هستیم . امروز دو بار تلفنی با هم حرف زدیم با این حال بازم دلم برات یک ذره شده ولی از یک طرف به خودم امید واری می دم که دیگه چیزی نمونده چشم به هم بزنیم این چند ماه هم می گذره مثل ماههای پیش ، ماه رمضون پارسال یادته که توی تاریکی برام می نوشتی بعد تا سحر بیدار می موندی و درس می خوندی ، چه زود گذشت . سال بعد همچین موقعی ما کنار هم هستیم و با هم سحری می خوریم ولی بعدش من تنهایی ناهار می خورم قرار که امشب ساعت 2 با هم چت کنیم تا اون موقع ثانیه شماری می کنم ، بقیه حرفهام ساعت 2 به خودت می گم چون مخصوص خودمون ، فقط من و تو . خیلی خیلی دوستت دارم ، با تمام وجود می پرستمت ، از همین جا می بوسمت بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 23:26
|
|
||
|
|
یک شب از ستاره ها مرا صدا زدی ... |
|
|
سلام عزیز بهت گفتم که دیگه اینجا ... خودتم می دونستی که زیاد طول نمیکشه و دوباره ... میدونی که چقدر برام مهم و با ارزشی وهر چیزی که مال توئه ... خودت همه رو می دونی ، همه ی چیزایی که توی دلمه ، همه حرفایی که فقط مال توئه ، لازم نیست که اینجا بنویسمش ، تا دیگرانم بخونن ، همه رو خودت می دونی ، اینطور نیست؟ امروز این شعرو از یه کتاب قدیمی خوندم ، اینجا برای تو نوشتمش ، وقتی خوندیش ببین که مثله آشناییه ما نیست ؟ اولش ، از توی آسمون ، از بین اون همه ستاره همدیگه رو پیدا کردیم ... یک شب از ستاره ها مرا صدا زدی ... یک شب از ستاره ها به نامی آشنا مرا صدا زدی ... شب پر از ستاره بود ، شب پر از ستاره های بیشماره بود ... از ستاره ها مرا صدا زدی ... من جواب دادم آن صدای دوردست را ، من جواب دادم آن صدای پرطنین بی شکست را ... از جهان روشن ستاره ها تو آمدی ... دستهایم از نوازش تو پُرستاره شد ، گونه ها شعله زد ، سینه ام پُر از شراره شد ... گفتی آسمان مرا به سوی خود کشید ، یا که در دامن آسمان پُرستاره ای دمید ... ناگهان ؛ کوه و آسمان همصدا شدند یک صدا من و تو را صدا می زدند از طنین دلکش ترانه شان ستاره می شکفت ، از هوا ستاره می چکید ، بر زمین ستاره می نشست دشتهای بیکرانه از ستاره موج می زدند کوه های سرکشیده برفراز قله هایشان ، تاجی از ستاره می زدند دستهای پرستاره ای از آسمان دستهای روشن و ستاره بار کهکشان ... *** شب پر از ستاره بود . شب پر از ستاره های بی شماره بود .... یادگار عشقمان را تیشه ی « فرهاد » بر تن صدها درخت بید مجنون کنده و این است : « ما تو را ای عشق ما تو را ای لیلی غمناک با تمام قلبهامان دوست می داریم ... » بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 23:16
|
|
||
|
|
دوست دارم من |
|
|
دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه ششم آبان 1384ساعت 0:59
|
|
||
|
|
لحظه های دلتنگی |
|
|
سلام هستی من دفتر زندگی ام را ورق می زنم ، برگهایش همه شکل و همه رنگ شده اند یکی نارنجی ، یکی سبز و آن دیگری هم زرد و خشکیده ، گرد زمانه در کنج همه کوچه پس کوچه هایش روی تمام رد پاها نشسته اما هنوز با گذشت روزها و سالها بخوبی می توانم از پس غبار لحظه های غم گرفته و تنهایی هایم رد خوبیهایت را آشکارا تماشا کنم ، ای عزیز گرامی کاش قلبم الی منم ، این چند روزی که صدات و نشنیدم دلم برات یک ذره شده بود بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه ششم آبان 1384ساعت 0:32
|
|
||
|
|
وقتی تو باشی ... |
|
|
سلام مهربونم بازم از خستگی خوابت برده و من هنوز بیدارم ، آخه وقتی یه روز تموم صداتو نشنوم که خوابم نمیبره ، آخه وقتی می دونم انقدر خسته به خواب رفتی که خوابم نمی بره ، می دونی صبح ها با عذاب وجدان از خواب پا میشم ، میگم آخه پسریه من الآن چند ساعته که بیداره ، این همه راه رو باید بره ، تا غروب کلی خسته میشه ، دوباره این همه راه رو برگرده ، اونوقت من ، اینجا خوابیدمو ... دیروز بهم گفتی که دیدی مهر که تموم شده ، هیچی ، تازه 4 روز از آبان هم گذشته ، کلی ذوق زده شدم ، دیگه دارم سعی خودمو می کنم که به قولی که بهت دادم عمل کنم ، تو بیکاریام به اون چیزایی فکر کنم که گفتی ، به خاطرت دارم روحیَمو عوض می کنم ، فقط این یکی دو ماه هم تموم بشه ، من امتحانمو بدم ، تو امتحانات تموم بشه ، دیگه همه چیزای سخت یهویی با هم تموم میشن ، مگه نه ؟ فقط همین چند ماه... امروز عکساتو نگاه می کردم ، دیدم چقدر از اون موقع عوض شدی ، بزرگ شدی ، اما مثل همون موقع ناز منی . پسریه نازو مهربون خودمی همیشه ... اما می دونی کلی دلم گرفت ، آخه دلم ضعف کرد که حالا پیشم باشی ، همین حالا ، حتی فکر اینکه تا بهمن نمیبینمت دیوونم میکنه ، اما بازم همون امیدای همیشگی ، همون صبر اجباری ، همون قصه ی تکراری: یکی بود یکی نبود. یه جوجه کوچولوئی بود که یه آقای مار چاقالو رو خیلی دوست داشت ، ولی ازش خیلی دور بود. از صبح که از خواب پا می شد، تا شب که می خواست بخوابه ، همش هِی تند تند دلش برای آقای مارش تنگ میشد. آخه آقا مارِ مهربونش ازش خیلی دور بود. همیشه اون وقتایی که دل جوجو گرفته بود، یا کلی غصه تو دل جوجو می یومد ، آقا مارش پیشش نبود. اون وقتایی که هیچ کسی جز آقا مار نمی تونست آرومش کنه ، کلی ازش دور بود...... ولی چاره چی بود، همیشه از اولش ( از اون وقتی که جوجو و مار عاشق هم شده بودن) همه چیزاشون همینطوری بود. جیره بندی بود. همیشه به هم می گفتن باید تحمل کنیم، تحمل...... به خاطرت سخت ترین ها رو به جون میخرم ، به خاطرت تا آخرش میام ، تا آخرش ، هرچی باشه ، وقتی تو باشی ، همه چیزای دنیا رنگی و آسونو قشنگه ، وقتی تو باشی ... امشب ، توی این شب عزیز از خدا می خوام که به همه ی آدمایی که دوسشون داره ، عاشق شدن رو یاد بده ، به همه ی عاشقا صبر بده ، و به منو تو هم یه عمر قشنگ بده که توش با هم زندگی کنیم ، می دونم که تو هم همین دعارو می کنی ، پس با هم بگیم : « آمین » بوس بوس |
||
|
2
نوشتم برات در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 3:27
|
|
||
|
|
آینده |
|
|
سلام عزیزدلم مهرهم تموم شد ، یعنی یه ماه از ماههای باقیمانده دوری ما کم شده عزیزترینم آینده به ما خیلی نزدیکه ، همیبشه با خودم فکر می کردم که وقتی می گن آینده منظور چند سال دیگه است ؟ به مدت خیلی طولانی ؟ ولی حالا می فهمم که آینده زمانی که آدم به اون چیزی که دوست داره برسه حالا زمانش هر چقدر که می خواد باشه دیگه ما به اون زمان خیلی نزدیک شدیم فقط باید یه خورده دیگه تحمل کنیم می دونم از این کلمه خسته شدیم ولی چاره ای نداریم . دیگه هوا خیلی سرد شده ، خودتو خوب بپوشون ، خیلی هم مواظب خودت باش ، با تمام وجود دوستت دارم بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 3:13
|
|
||
|
|
داره بارون میاد |
|
|
سلام عزیز دیشب تا صبح خوابتو می دیدم ، صبح دلم نمی خواست که از خواب ( از رویای شیرینم ) بیدار بشم . اینجا بارون تندی میباره ، حس کردم بارون خوابتو برام آورده ، وقتی بیدار شدم از بارون تشکر کردم ، آخه می دونی دلم خیلی برات تنگ شده ، شایدم به خاطر همین که بارون انقدر تند شده ..... به بارون گفتم که بند نیاد ، می خوام امشبم بیای به خوابم ...... تا دلتنگتم که این بارون بند نمیاد ، آخه من پشتِ ابرها ، دارم گریه می کنم ........ بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 18:54
|
|
||