|
|
طولانی ترین شبِ انتظار! |
|
|
سلام عزیز دیشب رویا می دیدم ... خواب بود یا رویا ، نمی دونم ؛ با خودم فکر می کردم وقتی که ببینمت چقدر از دلتنگیام کم میشه ، چقدر آروم میشم ، اما وقتی دیدمت تازه عمق دلتنگی رو احساس کردم ، تازه فهمیدم که چقدر دوریت برام سخته ، تازه اون لحظه ها بود که با خودم گفتم : یعنی این منم که این همه مدت ندیدمتو تونستم دووم بیارم ؟!!! تا قبل از دیشب با خودم فکر می کردم که وقتی ببینمت یه کمی از اون همه بی قراری و بی تابی کم میشه ، اما حالا دلم می خواد هر لحظه ای از اون لحظه ها تکرار بشه و تو واقعأ پیشم باشی ، درست یه ماه و نیم دیگه مونده تا انتظار به سر بیاد ، خودت بگو چطوری تا اون موقع تحمل کنم ؟ .... اصلأ گاهی با خودم فکر می کنم که چرا باید انقدر دوری رو تحمل کنیم ؟ چرا تو انقدر مال منی ، ولی انقدر دور از من ؟ چرا باید برای یک لحظه دیدنت انقدر دلتنگ بشم و انقدر انتظار بکشم ؟ فکر کنم ( یعنی مطمئنم ) که وقتی پیشم باشی برای همیشه ، بازم هر لحظه دلتنگت میشم ، آخه دیگه به دلتنگی عادت کردم ، یه قولی بهم بده ، از وقتی که برای همیشه پیشم بودی ، هیچ وقت منو در انتظار لبخندت نذار ، ازت خواهش می کنم ، هیج وقت منو منتظر نگاهت نذار ، به خدا از انتظار دلگیر شدم ، هرچند انتظار نگاهت از یک عمر زندگی بدون نگاهت بیشتر می ارزه ... فردا شبِ یلداست ، طولانی ترین شبی که باید دوریتو تحمل کنم ، طولانی ترین شبی که پیشم نیستی ، طولانی ترین شبی که ... پارسال رو یادت میاد ؟ چقدر حافظ قشنگ برامون غزل خوند ، چقدر قشنگ بهمون گفت که لحظه ی انتظار کی تموم میشه ، فردا شب یادت نره ، همون نیت همیشگی ، منتظر همون جوابِ همیشه مهربون .... دلم برات تنگ شده عزیز ، باز یه فصل دیگه دور از تو ، خیلی سخت بود ، نه؟ بالاخره پاییز سخت هم تموم شد ، فقط یک شب باقی مونده ، اما توی آخرین شبش خیلی سخت می گیره ، لحظه ها رو انقدر طولانی می کنه که دلم آب بشه ، می خواد بهم بگه : یادت نره که در بلندترین شب دوریتون چطوری تاب آوردی فقط به امید دیدن دوباره ...... راستی از گیسوی بلند شب - وقتی که در نسیم رها می شود یک طره ی معطر آرامش خواهیم چید . زودتر بیا عزیز .... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 0:28
|
|
||
|
|
عشق واقعی |
|
|
سلام عزيزترينم خوبي نازم بعد از مدتها پسري بد تو امروز داشتم دفترهايي رو كه واسه هم توش مي نوشتيم مي خوندم بعد به اون روزها فكر مي كردم ، موقعي كه اين چيزها رو واسه هم مي نوشتيم چه حسي داشتيم ؟ حالا چه احساسي داريم ؟ وقتي كه خوب فكر كردم ديدم كه دوست داشتن ما چندين برابر شده و همين طور هم داره زياد تر ميشه . يكي از نوشته هات برام خيلي جالب بود اين كه گفتي ( عشق چه چيز عجيبيه ، من و تو تا چند مدت پيش همديگرو نمي شناختيم حتي نمي دونستيم كه اصلا همچين كسي وجود داره ولي حالا براي ديدن هم چه بيقراري مي كنيم ) . من مي خوام به اون نوشته اضافه كنم كه ازاينها همه عجيب تر اينكه هر چيزي هر چه كه از طول عمرش مي گذره قديمي و كهنه تر مي شه ولي عشق واقعي هر چي كه از زمانش مي گذره عميق تر و دوست داشتني تر و قشنگ تر ... مي شه . موقعي كه احساس مي كني قلبت به خاطر كسي مي زنه كه به خاطر تو خون توي رگهاش جريان داره يا به خاطر كسي نفس مي كشي كه بهت حيات و اميد زنده بودن مي ده ، مي دوني عزيزم ما اول عشق و شناختيم و درك كرديم بعد عاشق هم شوديم همين كه قدر همو و عاشق بودن و مي دونيم . عاشقانه مي پرستمت و با تمام وجود دوستت دارم بوس بوس |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 2:7
|
|
||
|
|
امشب به یاد من بخواب... |
|
|
فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم ما پشت به دیوارای سخت جدا از این دنیا باشیم من باشم و تو باشی و یه جفت دل و یه بیقرار لذت خوب انتقام ، از لحظه های انتظار فکرشو کن دستای من رو قلب تو جون بگیره این دل بی قرار تو ، تو سینه آروم بگیره یه ساعتی پشت چشات ، سر بره و تموم بشه نه هیچ کسی سر برسه ، ثانیه ای حروم بشه فکرشو کن عروسکم به اون شب پر التهاب ، چشماتو روی هم بذار امشب به یاد من بخواب ..... |
||
|
2
نوشتم برات در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 23:22
|
|
||
|
|
نوشته هام |
|
|
سلام عزیزترینم خیلی وقته که برات جیزی ننوشتم چون این چند روز به شدت مشغول مطالعه هستم واسه همین دلم برای نوشتن واسه تو یه ذره شده آخه اینطور موقعها وقتی که برات می نویسم یه آرامش خاصی دارم ، احساس می کنم که تو کنارمی و من باهات حرف می زنم. بابت همه نوشتهات ازت ممنونم ، چند ها که پیش هم هستیم بازم برات می نویسم که این موقعها را جبران کنم . چند روز که درسهام شروع کردم چون می دونم این ترم برای آیندمون سرنوشت سازه ، منم تمام سعی خودم می کنم ، عزیزم کمتر از دوماه دیگه ماه پیش هم هستیم برای همین روزی ثانیه شماری میکنم ، دلم برای دیدن صورت قشنگت ، دستهای گرمت ... یه ذره شده . بیشتر از اون چیزی که فکرش کنی دوستت دارم ، با تمام وجود می پرستمت بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:19
|
|
||
|
|
چشم تو ماند و ماه! |
|
|
سلام عزیزترینم خوشحالم که این چند روز خونه ای و من می تونم هر روز صداتو بشنوم ... می خواستم بهت بگم ، که بابت دیشب کاملأ شرایط رو درک می کنم ، اگه هم اصرار داشتم بذارش به حساب دلتنگیمو ، به قول خودت یه اتفاق مهمتر قرار برامون بیفته که باید به خاطرش این مدت رو تحمل کنیم ... اینارو اینجا فقط برای تو نوشتم ، چون فقط خودت می دونی چرا ازت خواستم که .... ( چون حضورت برام با ارزش بود ) در هر صورت دوسِت دارم ، بیشتر از همیشه ، به قول ... به خاطر یه جشن درپیت که نباید .... دوسِت دارم دیوونه ، به خاطرت همه ی اینا برام بی ارزش ، همشون ... راستی نتیجه ی آمار فعلأ مساویه ، ولی سعی می کنم که به نفع من بشه بر شیشه عنکبوت تاری تنیده بود الماس چشمهای تو برشیشه خط کشید وان شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت چشم تو ماند و ماه وین هردو دوختند به چشمان من نگاه ... بوس بوس جوجویی تو |
||
|
2
نوشتم برات در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 0:29
|
|
||
|
|
بهترین بهترین من.... |
|
|
سلام بهترین من ممنونم از دوستِ دوست داشتنیم که این شعرو بهم داد چون جاش تو آلاچیق خیلی خالی بود ... زرد و نیلی وبنفش سبز وآبی وکبود با بنفشه ها نشسته ام سالهای سال صبح های زود مخمل نگاه این بنفشه ها می برد مرا سبکتر از نسیم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم زرد ونیلی وبنفش سبز وآبی وکبود با همان سکوت شرمگین با همان ترانه ها وعطرها بهترین هر چه بود وهست بهترین هر چه هست وبود در بنفشه زار چشم تو من زبهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهارها رسید ام ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیاط من لحظه های هستی من از تو پر شده است آه! در تمام روز در تمام شب در تمام هفته در تمام ماه در فضای خانه کوچه راه در هوا زمین درخت سبزه آب در خطوط در هم کتاب در دیار نیلگون خواب! ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام ای نوازش تو بهترین امید زیستن در کنار تو من زاوج لذتی نگفتنی گذشته ام در بنفشه زار چشم تو برگهای زرد و نیلی وبنفش عطر های سبز و آبی وکبود نغمه های ناشنیده ساز میکند بهتر از تمام نغمه ها وسازها روی مخمل لطیف گونه هات غنچه های رنگ رنگ ناز برگ های تازه تازه باز میکند بهتر از تمام رنگ ها و راز ها خوب خوب نازنین نام تو مرا همیشه مست میکند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب نام تو اگرچه بهترین سرود زندگیست من تو را در خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم بهترین بهترین من.... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 3:34
|
|
||
|
|
نگاهت ... |
|
|
سلام پسریه نازم نگاهت طولانی ترین بوسه است _ به هنگام وداع _ که مرگ را ، در برق دشنه جلادان به انتظار می کشد ... ***** نگاهت سرسبزترین مزرعه است که پرنده ی سرگردان نگاهم را در آلاچیق مژگانت پناه می دهد ... ***** نگاهت امن ترین جاده است برای گریز و بلند ترین حصار است برای عزلت ... ***** نگاهت آرام ترین رودخانه است که ماهیهای رنگین چشمانم را ، در عمق دریای چشمانت ... ***** نگاهت کوتاهترین زمان است ، برای امیدواری و وسیع ترین سایبان است برای فراغت ... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:12
|
|
||
|
|
تا آخر دنیا ... |
|
|
سلام مهربونم امشب خیلی دلتنگتم دلتنگم از دوری تو ... دلتنگم واسه گرمای نفسات ... آخه این همه دلتنگی رو چطوری توی دلم جا بدم ؟ اونم دلی که تمامش رو وجود تو پُر کرده ؟!! اصلأ یه پیشنهاد دارم ، ببین باهاش موافقی ؟ « من می گیرم میخوابم ، توی خونه ی خودم دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم من..... بوس بوس جوجوی دلتنگِ تو |
||
|
2
نوشتم برات در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:45
|
|
||
|
|
خدا معجزه کرد... |
|
|
سلام عزیزترینم می دونی یکی دو سال پیش ، متن زیر رو توی یه وبلاگی خونده بودمو خیلی دوسش داشتم ، چون به نظرم قصه ی منو تو بود ، نگهش داشتم ؛ حالا میذارمش اینجا و با تمام عشقم به تو تقدیمش می کنم ... ( البته از نویسندش معذرت می خوام بابتِ اینکه متنش رو کپی کردمو اسم وبلاگشو به یاد ندارم ...) بيا بشين اينجا روبروم، حالا دستاتو بده بهم، بزار تو چشات نيگاه كنم. يكي بود يكي نبود. نه اينجوري نميشه قصه گفت. بزار پامو دراز كنم، حالا سرتو بزار رو پام، منم آروم موهاتو نوازش مي كنم. يكي بود يكي نبود. يه روز خدا نشسته بود اون بالا، شايدم داشت تو خيابونها راه مي رفت يا زير بارون خيس مي شد، شايدم عينك دوديشو زده بود كنار ساحل دريا دراز كشيده بود، با كلاه حصيري كه صورت مهربونش نسوزه ، شايدم تجلي كرده بود تو غروب يه خورشيد وسط دريا، هرجائي بود يهو حس كرد كه خوب الان قراره يه معجزه بكنه، معجزه كردنهاي خدا هم حسيه، گوش ميده به صداي قلبش بعد كه قلبش بهش ميگه بايد معجزه كني، آروم چشماشو مي بنده و بعد از صميم قلبش مي خواد معجزه اتفاق بيافته و مي افته، اونروز هم خدا حس كرد بايد معجزه كنه، چشماشو بست از صميم قلب خواست معجزه اتفاق بيافته. معجزه اتفاق افتاد. تو خودت بهتر مي دوني اون معجزه چيه: « آشنائي من و تو با هم. » من هيچ وقت فراموش نمي كنم كه اين يه معجزه بوده، يه خواست از صميم قلب خدا، تو هم فراموشش نكن. بيا قول بديم هيچكدوممون هم بهش شک نكنيم. حالا دستتو بهم بده، چشماتو ببند، خدا باز يه جائي همينجاهاست، شايد داره به صداي پرنده ها و رودخونه ها گوش ميده، شايد هم داره از کوه ميره بالا، يا يه جائي تو خيابون زير درختاي چنار قدم مي زنه، هرجا هست ، همينجاهاست. دستاتو بهم بده، چشماتو ببند، حالا از صميم قلبت بخواه كه خدا از صميم قلبش واسه هركي الان نياز به معجزه داره معجزه كنه.... دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم .......... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0:47
|
|
||
|
|
دلتنگتم |
|
|
سلام زندگی من این روزها همه اش دلتنگتم خیلی بیشتر از گذشته ، شاید به خاطر اینکه دیگه تورو برای خودم می دونم و به خاطر همین دوست دارم که همیشه و در همه حال کنارم باشی. این روزها همه اش به من خبرهای خوب و امیدوار کننده دادی ، منم قول می دم تمام سعی خودم بکنم که هرچه زود تر به هم برسیم و تا آخر عمر در کنار هم بهترینها رو بدست بیاریم . نازنینم از شعرها و نوشته های قشنگت ممنونم بازم تو زرنگی کردی وزودتر از من نوشتی ، این خوبیهات واقعا منو شرمنده می کنه . راستی به اون زبونی که گفتی حرف میزنم به شرطی که تو هم به قولت عمل کنی و ... قراره که امشب برام زنگ بزنی ، تا اون لحظه ثانیه شماری می کنم که صدای نازت بشنوم ، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنی دوستت دارم و با تمام وجود تو رو ستایش می کنم. بوس بوس پسریه تو |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 2:27
|
|
||
|
|
تو !! |
|
|
سلام عزیز تو به یک شط بنفشه تو به یک دشت پُر از گل تو به یک گل ، به یک آینه میمانی تو به یک هجرت دائم تو به یک رؤیت جاری تو به یک شهر طلائی تو به یک بارقه میمانی تو به یک حوض پر از ماهی قرمز تو به یک دست پر از مهر تو به یک روز خجسته تو به یک شام دل انگیز تو به یک عاطفه میمانی تو به یک وعده ی پُر بار تو به یک کوچه پُر از عطر تو به یک دست پُر از عشق تو به یک آینه میمانی تو به یک آینه میمانی .... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:23
|
|
||
|
|
منی که بی تو مُردم ... |
|
|
چند روز دل دیوونه میگیره همش بهونه آتیشم میزنه هر شب جای خالیت توی خونه دل من هواتو داره دیگه طاقت نمیاره ، این دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره کی تورو دوسِت داره قد یه دنیا ؟ کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا ؟ دنبال جای پاهاتِ روی شنهای قشنگ و خیس دریا ..... سلام قشنگم مهربونم منو ببخش که این چند روزو نتونستم چیزی برات بنویسم ، گرچه هر روزش باهات حرف زدم ، اما قرار بود همیشه تا دلم میگیره اینجا واست بنویسم ، یه وقت فکر نکنی این روزایی که تو آلاچیق چیزی ننوشتم ، دلم برات تنگ نشده بود و کلی غصه از دوریه تو نداشت ! راستش انقدر گرفته بود که دیگه دل و دماغ نوشتن نداشت ... می دونی امروز حرفات خیلی عشقولانه بود و انقدر بهم امید داد که دوباره اینجا نوشتم ، راستی بابتِ اون چیزی که ازم خواستی ، من هنوزم سر حرفم هستم ، ولی یه شرط داره ، فقط در صورتی این کارو می کنم که تو ، اینجا تو پستِ بعدی که می نویسی ، یه پستِ کامل رو به زبان برره ای برام بنویسی !!!! اگه این کارو کردی منم به قولم عمل می کنم ، قول میدم ، باشه ؟ حالا ببین می تونی یه خط بنویسی ؟ هر وقت نوشتی ........ برای اینکه دوباره نگی ( جوجه رنگیه مریض که تو آفتاب نشسته و ..... ) سعی میکنم که بدجنسی خونَمو کمی پایین بیارم و تو رو از این امر معاف کنم و چون می دونم که از این سریال برره متنفری ، حالا نمی خواد که پستِ بعدی رو ... ولی باید یه چتِ کامل رو اینطوری حرف بزنی و این درخواستو دوباره بگی ، قبول بید جیگر؟!!!! وقتی دیدم توی چشمات یه دنیا غم نشسته ، آه سیاه حسرت راه گلوتو بسته برای آخرین بار دستِ منو گرفتی ، وقتی هنوز نرفته بهونه میگرفتی وقتی که گفتی نرو گریه امونم نداد وقتی میخواستم بگم : می خوام بمونم باهات به جاده دل سپردم ، غمارو بی تو بردم منو نبر از یادت منی که بی تو مُردم ...... بوس بوس جوجویی تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:42
|
|
||
|
|
اون روز ... |
|
|
سلام عشق من ، خوبی نازم عزیزم این ترم آخر دیگه دارم تمام سعی خودم می کنم راستی به این فکر کردی که چند ماه دیگه تو عروس می شی و من داماد ، اونم چه داماد خوش تیپی نه آره عزیزم ما آخر دوری و اول با هم بودن هستیم و امید وارم که بتونم خوشبختت کنم ، این آرزوی منه . با تمام وجود دوستت دارم و می پرستمت . بوس بوس |
||
|
2
نوشتم برات در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:22
|
|
||
|
|
میشه ؟!! |
|
|
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی میشه زیر بارون بوسم کنی ؟ آخه می خوام عاشق بارون باشم ... میشه توی سرما بغلم کنی ؟ آخه می خوام عاشق سرمای زمستون باشم ... میشه توی گرما ، زیر آفتاب بهم بگی دوسَم داری ، آخه من می خوام عاشق گرمای تابستون باشم... میشه دستمو بگیری تو دستات وقتی از تب می سوزم ؟ من می خوام عاشق زندگی توی تب باشم... میشه شبا ، نیمه شبا بشینی کنارم ؟ آخه روزو دوست دارم ، می خوام عاشق شب باشم ... بهترین بوسه رو بزار برای لحظه ی خداحافظی ، می خوام منتظر لحظه ی رفتن باشم ، آخه شوق دیدنت همیشه هست ، من می خوام شاهد اشک شوق رفتن باشم ... می دونی دوست دارم این روزا بمیرم ، دوست دارم این روزا با دوست داشتن تو بمیرم... بوس بوس جوجوی دلتنگ تو |
||
|
2
نوشتم برات در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 0:24
|
|
||
|
|
صدای قلبت لالایی دلمه ... |
|
|
سلام پسریه مهربونم بالاخره آبان هم تموم شد ، یکم دیر گذشت ، اما هر چی بود تموم شد و به قول تو آخرین آبان دوری ما سَر اومد ، حالا از این به بعد توی همه ی آبان هایی که میان و میرن پیشمی و من قدر همشون رو میدونم چون یاد این روزا میفتم که ازم دور بودی ... باورم نمیشه که تموم شده ، میشه چشمامون رو ببندیمو این مدتِ باقیمونده هم تموم بشه ؟ تا حالا از اولین روز هیچ وقت نشده بود که دو ماه تموم نبینمت ، اونوقت انقدر خوشحال باشم که این دو ماه تموم شده ، دیگه خودت بهتر از من می دونی چرا ... حالا فردا میری و من تا دو ، سه روز دیگه نمیتونم درست و حسابی باهات حرف بزنم ، اما اینو می دونم که وقتی برگردی یه هفته دیگه کم میشه و این کلی خوب و امیدوار کُنند ست ، میدونی از روزی که بهت قول دادم ، دیگه زیرش نزدمو قرار که تا آخرش روحیَم دختر بدی نشه و تا بخواد بیاد بد شه ، بهش بگم ای دختر بد پیشته پیشته !!! راستی هیچ یادت هست که پارسال همین موقع اومده بودی دیدن الی ؟ اون شب چه حال خوبی داشتم ، اومدی و یه هفته پیشم موندی ، چه روزایی بودن ، یه قسمتی از نوشته هامو میذارم اینجا که یادآور روزای سختمون باشه ، تا قدر این روزامون رو هر دومون بیشتر بدونیم ، اولش یه رویا پردازی کرده بودم که وقتی میای همیشه می مونی ... ولی وقتی از رویا در میام ، میبینم هر بار که میخوام باهات حرف بزنم ، اولش باید 25 تا شماره بگیرم تا شاید آزاد بشه و پسریه من گوشیرو برداره ، بعضی وقتا هزار دفعه میگیرم ، بازم نمیشه ، هر بار میگم خدایا این دفعه آزاد بشه ، می دونی مثلأ اگه مشغول باشه ، نیم ساعت دیرتر حرف میزنیم ، اما من طاقتشو ندارم ، ولی وقتی گوشیرو برمیداری و صدای مهربونتو میشنوم ، همه ی اون 25 تا شماره ، یا اون همه بوق مشغول برام میشه بهشت ، میشه صدای تو ، میشه نفس من ، میشه عشق ، میشه ... به قول... یاد باد ، یاد گذشته شاد باد ... با دستات یه گهواره بساز و دل منو توش جا بده ، بعد مشتت رو آروم ببند و بذار طرف چپ سینت ، صدای قلبت لالایی دلمه ... بوس بوس جوجوی تو |
||
|
2
نوشتم برات در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 1:24
|
|
||