تبليغاتX
آلاچیق
آلاچیق
نگاهت سبزترین مزرعه است که پرنده ی سرگردان نگاهم را در آلاچیق مژگانت پناه می دهد...
دستهام بوی عطر تنتو می ده ...

سلام عزیز

من ، زبان گویای نگاهت را میخوانم ...

زیبایی دوست داشتنت را می فهمم ...

و دستان گرمی را که به لطافت ، تک تک انگشتانم را می نوازند ...

دستانی درست به اندازه دستان من!!

کاش دنيا کوچک بود ، اندازه شهر من ...

 نه ،  قد خانه ی من زمانی که تو مهمانم بودی ...
کاش دنيا کوچک بود و تو هميشه در کنار من ...
از هر چه فاصله ، خسته شدم ...

راستی عیدت مبارک مهربونم

             پا برهنه تا كجا دويده ای ؟
             كه اين همه
             گل شكفته است ...

                           بوكن، دستهام بوی عطر تنتو می ده ...
 
بوس بوس

جوجوی تو

2 نوشتم برات در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 2:7     | 

این روزها ...

سلام مهربونم

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم که کاش می شد چشمامو ببندم و وقتی باز کردم 12 بهمن باشه ...

اما امروز فکر کردم که بالاخره اون روز هم میاد ، از خدا می خوام  که این مدت همونطوری بگذره که هردومون می خوایم ، مخصوصأ برای تو ، پُر از موفقیت باشه ...

این روزا دور و بَرم  پُر از تغییراتِ ، اگه امید با هم بودنمون نبود که نمی دونم اصلأ چطوری باید باهاش کنار میومدم ؟ مرسی ، کلی ازت ممنونم ، می بینی با اینکه اینجا نیستی ، چطوری تأثیر خودتو میذاری؟!!

این روزا دلم بدجوری هواتو می کنه ، یادمه آخرین باری که پیشم بودی ، اون شبی که برگشتی ، شبش با خودم رویاپردازی می کردم که زودی این روزا می گذره و بهمن میشه و ...

حالا فقط چند روز دیگه مونده تا اون روز ، باورت میشه ؟

راستی می دونی این روزا به چی فکر می کنم ؟

هان ، ماه ماهان ! کجایی ؟

خورشید اینک برآید ،

                       تنها تو با او برآیی .

بوس بوس

جوجوی دلتنگِ تو

2 نوشتم برات در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 3:12     | 

بعضی ها دلتنگت می شوند ...

سلام عزیز

بعضی آدمها به تو فکر می کنند ، بعضی از آنها به تو توجه می کنند ، بعضی ها عاشقت می شوند . بعضی ها آرزو دارند تو هدیه شان را بپذیری ، بعضی ها فکر می کنند که تو برای آنها یک هدیه ای !

بعضی ها دلتنگت می شوند ...

بعضی ها برای موفقیت هایت جشن می گیرند ، بعضی ها قدرتت را تحسین می کنند .

بعضی ها فقط می خواهند با تو باشند ، بعضی ها حمایت تو را می خواهند ، بعضی ها می خواهند فقط با تو حرف بزنند ، بعضی ها تنها می خواهند دستت را بفشارند ، بعضی ها می خواهند که تو شاد باشی ، بعضی ها می خواهند که همیشه سلامت باشی ، بعضی ها برایت آرزوی سلامتی دارند ...

و بعضی ها شانه هایت را برای گریه هایشان می خواهند ...

و همه احتیاج دارند که اینها را به تو بفهمانند .

اما هرگز از آرزوی کسی مگریز ، شاید این تنها چیزی باشد که آنها دارند ...

بوس بوس

جوجوی تو

2 نوشتم برات در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 3:19     | 

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش ...

سلام عزیز

_ می گوید : ابتدا دلت را می لرزاند  با بوسه ای و نگاهی و حتی خیالی .

_ با خود می اندیشم : و به من خواستن را می آموزد ...

_ می گوید : سپس در قلبت خانه می کند . آن سان که گویی قلبت تنها پناگاه هاست .

_ و در من مکرر می شود : عشق چون آید ...

_ می گوید : و آن گاه که در پی او برآمدی ، در مسیر عشقش به سرمنزل آگاهی خواهی رسید .

_ به یاد می آورم : او را در خواب دیدم با روحی عریان ، آنگونه که بود . آری آن ناخودآگاه که خودآگاه می شود ...

_ می گوید : و زان پس که به آگاهی رسیدی ، از ناآگاهان بی نیاز خواهی شد .

_ می گویم : شاید ، / و نمی گویم : این کدام بی نیازی است که ذره ذره ی وجودم او را فریاد می کند ؟ /

_ می گوید : و بی نیازی چیست جز درک واحد ؟

_ صدایم می لرزد : / ستایش / ، من او را چنان پرستیدم که شایسته ی خدایگان است ...

_ و سپس می گوید : اما درک واحد بس دشوار است . آن سان که نخواهی فهمید ، پس در وادی حیرت درآیی .

_ و من مبهوت و حیران به او می نگرم ...

_ می گوید : و چون نخواهی دانست ، در راهش فنا خواهی شد .

این را می گوید و مرا با شعر خیالم تنها می گذارد :

                                                 / هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش /

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش ...

                                               و او همیشه در دستانم بود ...

بوس بوس

                                                                                                                             جوجوی تو

 

2 نوشتم برات در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 3:7     | 

خوب می دونم

سلام مهربانم

خوب مي دانم بي تو غريبم . روزها چه بي خبر مي گذرند . انگار به من ، به تو و به خاطره هايمان اعتنايي نمي كنند .

بدون تو از زمستان مي نويسم و توي آلاچيق دلم ، آرزوهاي كال را نمي شناسم ... خوب مي دانم كه بدون تو كسي حال آلاچيقم را نمي پرسد و به نوشته هايم كسي نگاهي نخواهد كرد .

مي خواهم تك بيت قشنگي برايت بنويسم كه بوي صداقت بدهد . كاش مي توانستم لحظه هاي شاعرانه ام را برايت قاب كنم

بي تو تموم لحظه ها ، چشام بهونه تو دارن

                                                   هنوز هواي ساعتي ، گريه رو شونه تو دارن

بي تو ديگه تو سينه ام ، عشق  كسي پا نگرفت

                                                   شب هاي انتظار من ، سراغ فردا نگرفت

بي تو ديگه دستاي من ، يخ مي كنن تو بي كسي

                                                   صورت آينه غم مي شه ، پر مي شه از دلواپسي

بوس بوس

پسريه تو

2 نوشتم برات در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 2:33     | 

این چشم های تو !

این چشم های تو
از رنگ
از سرود
از بود
از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نیست
زیباترند ، نیست ؟

2 نوشتم برات در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 1:8     | 

دلم بغل کردن می خواد ...

سلام بهترینم

دلم میخواد خواب باشی . رو تختت مثل بچه‌ها آروم و معصوم خوابیده باشی ، پاهاتو جمع کرده باشی و یه لبخند مهربون کنار لبات باشه ...

دلم میخواد بیام کنار چارچوب در واستم و فقط نگات کنم ...

خیلی ،  طولانی ، آروم ، یه دل سیر ...

نگاهت کنم ، به آرامشی که خوابیدن بهت داده خیره بشم و هیچ پلکی هم نزنم ...

دلم میخواد بیام رو تخت ، چشمات رو باز کنی ،  تو صورتم نگاه کنی و بگیریم تو بغلت ...

چشمام رو تا آخر دنیا نبندم و تو صورتت نگاه کنم ...

دلم میخواد اون موقع آروم دستم رو روی چشات بذارم که انقدر دلتنگِ نگاهشم و اونوقت همه‌ی زندگیم رو برای اون لحظه بدم ...

راستی هیچ می دونی حالا دلم چی می خواد ؟

                                                      دلم  بغل کردن می خواد ...

بوس بوس

جوجوی تو

2 نوشتم برات در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 0:46     | 

تقدیم به عشقم

از آن روزي كه در پیشت نشستم

                                     به جان با چشم هايت عهد بستم

مني كه هرچه دارم از تو دارم

                                    قيامت هم شود من با تو هستم

 

با تماشاي چشمان زيبايت   ، به آرامش دريا مي رسم . هزاران گل ياس به همراه قلبي كه لبريز از مهر توست ، تقديم به تو.

 

در غريبانه ترين لحظه تنهايي خويش ، چشماهايم را تقديمت مي كنم تا هيچگاه به پاكي دوستي مان شك نكني  .

 

بهترين لحظات زندگي ام ، لحظات با تو بودن است  . فرشته زميني من ، براي بيان خوبي هايت تمام كلمه هاي دنيا خاموشند ، عشق جاودان من اسم زيبايت برقلبم حك شده و بر زبانم نقش بسته و با بوسه اي زيباترين احساسم را در لفافه اي از عشق تقديمت مي كنم .

 

براي سرودن تو  ، بايد واژه هاي تازه به دنيا آيند چون تو همان مهتابي هستي كه شبستان آرزوهايم را روشن مي كند . كاش مي ديدي لحظه هاي  بودن چه سرد و خاكستريست و دور ازعشق تو زندگي معني ندارد.

 

تنها تو  ، براي قلب من حكايت بي آغاز و بي پايان عشقي . دوستت دارم و آرزو مي كنم اي كاش مي توانستم مثل توخوب باشم . مهربانم زندگي را تنها با تو و عشق تو مي خواهم .

 

اگر عصاره تمام گل هاي خوشبوي دنيا را بگيرند هيچ وقت بوي تو را نخواهد داشت  . تو كه لبريزاز لطف و صفايي . مهربانم ، يك قلب بيشتر ندارم كه آن را تو كامل از من گرفتي و از اين بابت خيلي خوشحالم كه قلبم مال كسي است كه سالهاست به دنبالش بود

 

با تموم بي صدايي ، توهستي غروب آشنايي

                                             من مي مونم در انتظارت تا ،  تو بيايي

من پر از حس حضورم ، تا   تو هستي در كنارم

                                             هركجا كنارم  تو باشي ، غم دنيارو ندارم

 عشق تو   رنگ بهاره ، رنگ چشماي ستاره

                                             روي صفحه دل من ، نقش عشق تو  يادگاره

عشق تو   پاك و نجيبه ، عشق تو  رنگين كمونه

                                            توي كوچه قلبم ،عشق تو   مثل يه رويا مي مونه

واسه ديدن نگاهت ، كنار جاده مي نشنيم

                                           آرزومه كه يه روزي گل عشقت رو بچينم

2 نوشتم برات در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 15:36     | 

دلتنگی من تمام نمی ‌شود !

سلام خوبِ من

آهای اونی که دلم واسه ی دیدنت داره پر میزنه ، اونی که دلم برات لک زده ، آره با خودتم ، هیچ می دونی امروز چقدر به حضورت احتیاج داشتم ، هیچ می دونی که حتی اگه هیچ چیز دیگه ی امروز اتفاق نمی افتاد،

فقط می خواستم پیشم باشی !

می دونم که نتونستی ، اگه نه ...

به قول تو قرار خیلی چیزای مهم دنیارو با هم شریک شیم ، اما دلم می خواست توی آخرین خاطره ی دانشجوییم هم ، باهام شریک می شدی ، شاید دیگه این روز هیچ وقت برام تکرار نشه ...

هرچند فکر اینکه قرار توی نفسات شریکم کنی برام می ارزه به .....

راستی

         دلتنگی من تمام نمی ‌شود
        همين که فکر کنم
        من و تو
                    دو نفريم
        دلتنگ ‌تر می ‌شوم برای تو .....

بوس بوس

جوجوی تو

2 نوشتم برات در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 0:31     | 

دستهای من منتظر آغوش توست !

سلام مهربونم

«  قديمی تر از هر زبانی است
زبان آغوش،
عمر آن حتی به پيش از پيدايش كلمه می رسد.
نشانه های خاص خودش را دارد زبان آغوش
كه همه خيلی زود
فهميدن آن را ياد می گيرند. »
و من به نشانه های آغوش تو فكر می كنم و نفسای گرمت و عطر تنت و ...

« هرگز نمی توان دو آغوش را شبيه به هم يافت.
همان گونه كه گياه را از گياه  
حيوان را از حيوان و انسان را از انسان ديگر
به راحتی می توان تشخيص داد
آغوش ها را نيز می توان »

و من به گرمای آغوشت فکر می کنم ، و شنیدن صدای قلبت ...
« اگر تا كنون عاشق شده ايد
اگر هنوز عاشق ايد
پس می دانيد كه عشق، شادی است
اما در آن دردی نيز هست
زيرا برای آغوش گرفتن، دو تن بايد بود
به تنهايی نمی توان در آغوش گرفت »

و دستهای من منتظر آغوش توست ....
«  و بعد
آغوشی از ازل تا امروز
آغوشی پر از اشتياق ، پر از تمنا
در ژرفای قلب مان
كه هرگز از ياد نمی رود »

و تمنای دل من برای آغوش پر از اشتیاق تو ....
( نوشته های داخل « » از ميكال اسنانيت. )
بوس بوس

جوجوی تو

2 نوشتم برات در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 4:12     | 

رویاهای گذشته و واقعیت امروز

سلام تمام هستي من

روياهات خيلي قشنگ و دوست داشتي هستند شايد به جرات مي تونم بگم كه زيباترين روياها هستند و يه حس زيبا و مشترك بين تو و من يعني روياهاي مشترك ما.

عزيزم اينهايي كه گفتي ديگه رويا نيست چون تا چند مدت ديگه همه چي به واقعيت تبديل مي شه و اونقدر نزديك كه مي تونيم از حالا حس با هم بودن رو كاملا احساس كنيم ، اگه اجازه بدي مي خوام اسم اين احساسها رو بزارم روياهاي گذشته و واقعيت امروز .

من و تو رويايي ترين و پاك ترين عشق رو احساس كرديم ، عشقي كه در اون حتي مي شه محبت هاي خدا رو هم كاملا ديد ، مگه غير از اينكه مي گن آدم هر اونچه رو كه خدا صلاح بدونه بهش مي ده پس چرا همه چيزهايي رو كه خواستيم به ما داد ؟ واسه اينكه هيچ وقت فراموشش نكرديم و اونقدر خالصانه عاشق هم شديم كه ارزش اين كلمه سه حرفي رو ( عشق ) كه به نظرم يكي از پرمعنا ترين و زيباترين كلمه هاست نگه داشتيم و حالا به جايي رسيديم كه با تمام قدرت و از اعماق وجود عاشقانه همديگرو پرستش مي كنيم . عشقم ... دوستت دارم

بوس بوس

پسريه تو

2 نوشتم برات در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 23:32     | 

امشب رویا می بینیم !!!

سلام عزیز

امشب رویا می بینیم .

امشب بهم یه قول قشنگ دادی ، امشب قول دادی که تا صبح رویا ببینم .

خودتم می دونی که امروز چرا سفر کردم به خونمون ، به رویای با هم بودنمون ؟ به سالهایی که منتظرشیم؟ می دونی ما همیشه منتظریم ...

امشب رویای سالهای بعد رو می بینم .

یادته همیشه رویای این روزها رو می دیدیم ؟ یادته سالهای قبل همیشه منتظر این روزها بودیم ؟ همیشه از هم می پرسیدیم که روزهای آخر انتظار رو چطوری می گذرونیم ؟

می دونی انگار آدما محکومن که همیشه رویا ببینن ، همیشه انتظار بکشن ، اگه نه چطوری و به چه امیدی زنده بمونن؟

امشب رویا می بینم ، رویای نوازش دستهای تو روی موهام ، رویای گرمای نفس تو، رویای نگاه قشنگِ تو...

امروز بهم گفتی که باید از فردا شمارش معکوس رو شروع کنیم : 30 ، 29 ، 28 ...

امشب رویا می بینم که 30 روز دیگه کنارمی ، دیگه تا آخرش نمی گم چند ماه مونده ، فقط 30 روز مونده تا ...

امشب رویا می بینم که تو چقدر منو قشنگ دوست داری ، لطیف دوست داری ، سبک دوست داری ، میدونی چه حسّ خوبیه وقتی توی دل یکی اولی ، تو باید این حس رو حتی بهتر از من بدونی ، آخه خودتم توی یه دلی ، اول اولی ...

امشب رویا می بینم ، رویا می بینم که پیشمی ، کنارمی ، باهام حرف می زنی ، بهم می گی جوجو لباتو لوس کن !!!

می دونی همیشه فکر می کردم خلاء یه جای دوریه ، ولی نیست ؛ خلاء یعنی یه صندلی خالی کنار من ، خلاء یعنی پیشم نیستی ، خلاء یعنی جات خالیه ، خلاء یعنی دلم تنگ شده ...

امشب رویا می بینم ، اینجا سخت بارون میباره ، آخه بارون رویای مارو قشنگتر می کنه ، صداش باعث میشه که دلم نخواد تا صبح ، از رویا بیام بیرون ؛ صداش بهم میگه که چقدر دلم برات تنگه ...

امشب رویا می بینم ، رویا میبینم که امتحانات تموم شده ، رویا میبینم که امتحانم رو دادم ، رویا میبینم که کارم درست شده ، رویا میبینم که سربازی فروشی شده ، رویا میبینم که قبض تلفن هامون خیلی کمتر از اون چیزی شده که فکرشو می کردیم ، رویا میبینم که انتظار به سر اومده ، رویا میبینم که اومدی پیشم ، برای همیشه اومدی پیشم ...

می دونم چشمامو که باز کنم میگی : دیدی چه زود گذشت ( اینو واسه دلم میگی که اشکام زودی از این همه دوری نریزه ) . میگی : تموم شد ، بالاخره شمارش معکوس این روزای طولانی و دور از هم تموم شد ، بالاخره اومدم !!!

راستی

         می دونی قشنگترین رویای دنیا چیه ؟ اینکه بدونی تموم رویاهات عین واقعیته ، فقط انقدر این واقعیت عزیز و دوست داشتنیه که دلت می خواد اسم رویا رو روش بذاری ....

زودتر بیا ، دیریست منتظرم .

بوس بوس

جوجویی تو

2 نوشتم برات در  شنبه دهم دی 1384ساعت 3:5     | 

برای عشق ورزیدن به تو ...

سلام عزیز

برای عشق ورزیدن به تو ، ستاره ای خواهم دزدید

و آن را به تو هدیه خواهم داد

برای عشق ورزیدن به تو ، و فقط برای در آغوش گرفتن تو

دریاها را پشتِ سر خواهم گذاشت

برای عشق ورزیدن به تو ، همراه با آتش

به باران خواهم پیوست

برای عشق ورزیدن به تو ، برای بوسیدن تو

تمام زندگی ام را خواهم داد ....

راستی

          دوستت دارم بسیار هنوز

بوس بوس

جوجوی تو

2 نوشتم برات در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 16:31     | 

پائيز هم آمد و رفت!

سلام عزیزترینم

یادمه اون اوایل که اینجا زیر آلاچیق می نشستمو برات می نوشتم ، یه پستی نوشتم به اسم « میشه پاییز تموم شه؟ » ،اون موقع تازه یه هفته از مهر گذشته بود و من درست یه هفته بود که ندیده بودمت ؛

چقدر دلم برات تنگ شده بود ....

چقدر زمان کُند می گذشت ....

چقدر دلم می خواست هرچه زودتر پاییز تموم شه ....

حتی تصور پاییز بدون تو برام کابوس بود ، انقدر که ، ازت خواستم به پاییز بگی که زودتر تموم شه ، یادته؟!!

پائيز مثل هر فصل دگر باز آمد و رفت ...
                               و اين رسم زمان من و توست
!

                                                    هر آمدنی را رفتنی ست در کار...

 روزهای خزان همه يادگاران ِ تو اند!
روز ميلاد ِ تو اند
... روز ميلاد ِ منند... روز ميعاد من و تو...
                                                             من و دل مانديم در حسرتِ تو ...

آه ... پائيز هم آمد و رفت! دل بسوزاند و برفت
...

پاییز هم اومد و رفت ، دلم برات تنگِ عزیز ، نمی خوام بگم که :  دیدی چه زود گذشت ؟

چون خیلی سخت بود ، اما گذشت ......

حالا درست سه ماه از اون روزا می گذره ، اینجا بارون میباره ، صداشو می شنوی ؟ گفته بودم هر وقت دلم تنگ میشه ...

شاید به خاطر همینه که اینجا همیشه بارونیه !

چشمامو می بندم ، فقط چهل روز باقیه ، زمستون امسال مال ماست ، همونطوری که موقع رفتن گفتی ، همه ی روزا رو تند تند شمردم ، 40 تا دیگه بشمرم ....

راستی

        در لابلای زمستان به دنبال جای پای توميگردم كه مرا به سمت بهار ببری  

        به دنبال تو كه حرارت وجودت تمام يخهای دلم را ذوب می كند .......

بوس بوس

جوجوی دلتنگِ تو

2 نوشتم برات در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 0:27     | 

فال شب یلدا

سلام عزيزم اميد وارم كه حالت خوب باشه

نازم اين شب يلدا آخرين شب يلدايي كه از هم دوريم سال بعد همچين موقعي من و تو در كنار هم هستيم . به نيت خودمون فال گرفتم و مي زارم تو آلاچيق

شممت روح و داد و شمت برق وصال 

                                               بيا كه بوي ترا ميرم اي نسيم شمال

احاديا بجمال الحبيب قف و انزل      

                                               كه نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال

حكايت شب هجران فرو گذاشته به

                                              بشكر انكه برافكند پرده روز وصال

بيا كه پرده گلريز هفت خانه چشم

                                              كشيده ايم بتحرير كارگاه خيال

چو يار برسر صلح است وعذر مي طلبد

                                              توان گذشت ز جور رقيب در همه حال

بجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ

                                             كه كس مباد چو من در پي خيال محال

قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولي

                                            به خاك ما گذري كن كه خون مات حلال

بوس بوس

پسريه تو 

 

2 نوشتم برات در  شنبه سوم دی 1384ساعت 0:6     |