تبليغاتX
آلاچیق
آلاچیق
نگاهت سبزترین مزرعه است که پرنده ی سرگردان نگاهم را در آلاچیق مژگانت پناه می دهد...
پس از ديدار تو ...

آن گاه که تو را دیدم

شوق دانستن اين كه تو چگونه آدمی هستی

مرا غرق در هيجان كرده بود

آن گاه كه تو را شناختم

دانستم كه تو هم

مانند ديگران

انسانی هستی با توانايی ها و كاستی ها ،

آن گاه كه با هم صميمی تر شديم

شوق دانستن اين كه عشق به تو چه احساسی دارد

مرا غرق در هيجان كرد

ولی آنچه بيش از هرچيز مرا غرق در شگفتی می كند

خود تو هستی ( تنها در تو به حيرت می نگرم)

و عشق ميان ما

************

پس از ديدار تو

همواره شادمان بوده ام

ولی دائم در نگرانی

نگران اين كه شايد از من نااميد شوی

نگران اين كه دوستی مان به پايان رسد

نگران اين كه شايد از بودن با من شاد نباشی

نگران اين كه شايد برای تو اتفاقی بيفتد

عاشق تو شده ام

و شايد نگرانی فراوان من

به خاطر عشق من به توست .

شعرها از سوزان پولیتس شوتز

2 نوشتم برات در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 1:26     | 

اِنقدَر دوسِت دارم !

اِنقدَر دوسِت دارم بشنوی خندت میگیره ؛ تو نگام می کنی و دلم تو چشمات میمیره...

اِنقدَر دوسِت دارم دیوونه بازی می کنم ؛ کلکَم شاکی نشو من تو رو راضی می کنم...

قسمتِ چشمای تو قلب منه ، انداره نیست

                                          واسه دوست داشتن تو نیازی به اجازه نیست

اِنقدَر دوسِت دارم حوصلتو سر می برم ؛ یه روزی نیاد بگی دیگه تو رو دوست ندارم...

ساعت دیدن تو صدای من در نمیاد

                                          آره تقصیر منه دوسِت دارم خیلی زیاد

اِنقدَر دوسِت دارم شماره ها خسته میشن ؛ تا نهایت میرن و با چشم تو بسته میشن ...

اِنقدَر دوسِت دارم بشنوی خندت میگیره ... 

دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم من..........

 

2 نوشتم برات در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 2:54     | 

کاش می شد گاه !

کس در زمستان این شگفتی نشنید ،

    آن مرغک آواز بهاری می خواند ،

                                         بویت اگر نشنید ، پس رویت دید ...

سلام مهربون چشم روباهی

کاش می تونستیم سر قرارمون بمونیم و دو تا پُست قبلی رو به عنوان پُستِ آخر آلاچیق بذاریم ، ( چون قرارمون از اول این بود که آلاچیق فقط خونه ی دلتنگیمون باشه ) ، اما هر دومون با اینکه این روزا کنار همیم ، با اینکه بعد از این همه مدت دستامون تو دست همدیگست ، دلتنگ تر از گذشته ایم ، دلم برات تنگ شده ، همین چند ساعتی که ندیدمت ، دلم بیشتر از اون 4 ماه و نیم واست تنگ شده ، میدونی حتی لحظه ای که کنارمی ، لحظه ای که ... بازم دلم برات تنگ میشه !!

حالا دیگه هردومون فهمیدیم که چقدر به آلاچیق وابسته شدیم ، انگار اینجا خونمونه ، خونه ی مشترک من و تو ، بیا یه قولی به من بده : میای خونمون رو شکل آلاچیق نقاشی کنیم ؟!!

امشب بعد از این همه مدت اومدم زیر آلاچیق نشستم ، آخه دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود ، وقتی دیدم این همه دوست مهربون داریم که این همه روز اومدن و بهمون سر زدن ، کلی شرمندشون شدم که تو این روزا هیچکی تو آلاچیق نبود که از مهموناش پذیرایی کنه ( چون من که همش پیش تو بودمو ، تو هم که اینجا دسترسی به نت نداشتی ) ، امروز با دیدن ایمیل های دوستامون که از جاهای مختلف باهامون درد و دل کردن فهمیدم که چرا وقتی توی آلاچیق از دلتنگیامون می نوشتیم ، دلامون آروم می شد ، چون این همه دوست بودن که تو اون روزا کنارمون موندن وتنهامون نذاشتن ...

یه دوست مهربون از سوئد ازم خواست که براش ایمیل بزنم و بگم اون لحظه که همدیگرو بعد از مدتها دیدیم ، چه حالی داشتیم و چطوری شد ؟ اولش پسری گفت : جوجو یکم شخصیه ، اما بالاخره تصمیم گرفتیم که بنویسمش :

یاد عطر آ گین آن افسانه گون لحظه

                                         نور باران باد و گل باران !

گشته در رویش نگاهم محو ،

              مانده در چشمم نگاهش مات .

چه نگاهی _ وای ! _ وانگه از چه چشمانی !

هوبره واهوی بره ی طناز را نازم

و چه رویی و چه لبخندی ،

                          سِحر را ، اعجاز را نازم !

آه !

کاش می شد گاه ،

با خدا در آفرینش همعنانی کرد

                                نابِ نوشین لحظه ها را جاودانی کرد ...

 

ازت ممنونم عزیز ، بابت همه ی لحظه ها ، بابت نگات ، صدات ، نفسات ، گرمای وجودت ، به خصوص بابت صبح شنبه ، بابت دیشب ، بابت امشب ، هیچ می دونستی امشب وقتی توی آتیش ها شمع می نداختیم چقدر چشات برق می زد؟ نور آتیش چشماتو چقدر قشنگ می کرد؟ بهت گفتم هر کدوم از شمع هارو که میندازی تو آتیش یه نیت کنیم ، یه دعا ، می دونم چیا از خدا خواستی ، همونایی که خودم خواستم ! حالا چشمامو می بندمو پرواز می کنم به اون روزا ، یه خواهش : میشه دیگه هیچ وقت دستام از تو دستات بیرون نیاد ؟ میشه از این به بعد مثل این روزا زیر بارون بدون چتر راه بریم ؟ میشه گهگاهی از سر دلتنگی  ( حتی وقتایی که کنار همیم ) به آلاچیق قشنگمون سر بزنیم ؟!!!

راستی تا حالا سراغ داشتی که 12 شب با هم قدم بزنیم ؟!! کاش میشد لحظه های قشنگ رو قاب کرد و واسه همیشه نگه داشت ، میدونی صبح شنبه حاضر بودم همه ی عمرم رو بدم که دنیا همون جا متوقف بشه و من و تو ...

کاشکی یک روز ، یک ساعت

کور خود کوکِ زمان را خواب می شد کرد .

وگریزان سِحر تصویر سعادت را ،

                   _ چون پریزادان روح عطر در شیشه _

                                                  خواب و آنگاه قاب می شد کرد .

                                                                                              آه !

بوس بوس

جوجوی تو

2 نوشتم برات در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 4:16     | 

بهترین لحظات

سلام نازنينم

ديگه نمي خوام از دلتنگيم برات بنويسم چون اين چند مدت فقط دلتنگي ، دوري ، ... بود ولي از اين به بعد مي خواهيم با هم بودن و كنار هم بودن رو تجربه كنيم ، واي چقدر براي همچين روزي ورقهاي تقويم تند تند مي كندم كه زودتر تموم بشه و لحظه ديدار ما برسه ، مي دوني امروز كجامي آم ؟ توي شهرت ، جايي كه تو توش نفس مي كشي و مي شه صداي ضربان قلبت شنيد ، واي خداي من حتي باورشم برام سخته ، بعد از اين همه مدت دوري دارم مي يام پيش عشقم ، دوست دارم اون لحظه با تمام وجودم بغلت كنم و سر تا پا غرق بوست كنم و اونقدر از دلتنگيم برات بگم كه يكم آروم بشم ولي اگر بخوام اين كار كنم بايد تا آخر عمرم برات از دلتنگيم بگم چون به اندازه يك عمر دلتنگت بودم .

نازنينم همين جا ، جا داره كه براي همه زحماتت ، دعاهات ، روحيه دادنات ، ... تشكر كنم كه باعث شدي كمكم كردي درسم تموم شد و يه مرحله به رسيدن ما بهم نزديك تر شد چون تو هم لحظه به لحظه و در همه حال در كنارم بودي و پشتيبانيم مي كردي.

عشقم براي ديدنت تا شنبه ثانيه شماري مي كنم ، فقط يك روز ديگه باقي مونده ، فردا صبح كنارتم يعني لحظه اي كه بهترين لحظات زندگيم ، ديگه نمي گم خداحافظ ، مي گم به اميد ديدار تا شنبه .

بوس بوس

پسريه تو

2 نوشتم برات در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:59     | 

باد ، عطر تنت رو برام میاره ...

سلام مهربونترینم

عزیزم فارغ التحصیلیت مبارک .

حالا دیگه شدی دکتر مهربون خودم ، مبارک هردومون باشه عزیزترینم ...

ایشالله خبر خوش بعدی ، خبر عروسیتون باشه آقا ، با جوجو خانوم خوشکل خودت !!

می دونی امروز به چی فکر می کردم ؟ اینکه درست دو سال پیش توی همین روزا از خدا یه چیز بزرگ خواستم ، شاید بزرگترین خواسته ی زندگیمو ...

می دونی چی بودش؟ اون روزا پسریه مهربونم رو هنوز ندیده بودم ، یادت میاد که چه اعتقاداتی داشتم؟!!

اون روزا ( اون روزای عزیز ) ، از خدا خواستم اگه پسریه من ( که تازه داشت پسریه من می شد ) مهربون ترین آدم دنیا بود ، اگه بهترین بود ، اگه ... عاشقش بشم ، اگه نه ازش بدم بیاد ، اینو همش از خدا می خواستم ......

راستی هیچ می دونستی که من کلی عاشقت شدم ؟!!

نازنینم خوشحالم که دو سال از اون روزای قشنگ گذشت ، خوشحالم که این روزا حتی خیلی قشنگترن ، خوشحالم که به زودی میبینمت ...

حتی اگه توی این مدت روی هم رفته از دو سال ، دو ماه هم ندیدمت ، اما فکرشو که می کنم ، می بینم که خیلی هم بد نبود ، مهمترین خوبیش این بود که یاد گرفتیم چطوری باید با هم حرف بزنیم ، با همدیگه روش های مختلف حرف زدن رو امتحان کردیم ، وقتی تنها وسیله ی ارتباطیمون تلفن بود ، یاد گرفتیم که می تونیم حتی از صدای نفس هم بفهمیم که ناراحتیم یا خوشحال ( حتی وقتی هم که می خواستیم صدامون رو عوض کنیم تا دیگری از ناراحتیمون با خبر نشه ) ، یاد گرفتیم که در مورد هر چیزی ، همه ی مسائل و مشکلاتمون ، همه ی خوشی ها و ... با هم حرف بزنیم و چیزی رو از هم پنهون نکنیم ، یاد گرفتیم که میشه دور بود ( حتی این همه دور ) ، اما حرف دل همدیگرو بهتر از دو نفری فهمید که کنار هم نشستن ...

مهمتر از همه فهمیدیم که فقط دوستِ شادیهای هم نیستیم و هر وقت که به هم احتیاج داریم به دادِ هم میرسیم و فکر می کنم که این از همه چیز بیشتر ارزش داره ...

مهربونم برای صبح شنبه ثانیه شماری می کنم ، شهر بوی آشناتو واسم میده ، ستاره ها روشن تر شدن و قشنگ تر میدرخشن ، می دونم که فردا همین موقع پنجره رو که باز کنم ، باد ، عطر تنت رو برام میاره...

راستی دلم واسه بارون تنگ شده ، ابرا منتظرن که ورودت رو جشن بگیریم ، این دفعه با خودت چتر نیار ، آخه حیفِ که با هم زیر بارون خیس نشیم .....

بوس بوس

جوجوی منتظرت

 

دوستای عزیزی که گاه وبیگاه مهمون آلاچیق ما شدین ، می خواستم بگم حاصل دو سال دوریمون ، فقط این نق و ناله هایی نبود که این 5 ماهِ آخر از سَر دلتنگی توی آلاچیق می نوشتیم ، ارزش این روزارو فقط اونایی می دونن که اجازه دادن دلاشون عاشق شه ...

ازتون ممنونیم که صبورانه مهمون ما شدین ، به درد و دل های ما گوش کردین و گاهی هم باهامون درد و دل کردین ...

 

و حرف اول و آخر اینکه پسریه من یه دعا برای خودت ، خودم و همه ی اون دل های مهربونی که این روزا واسمون دعا کردن و با ایمیل هاشون دل هامون رو گرم کردن :

خدایا ازت ممنونیم که بهمون کمک کردی . خدایا ازت ممنونیم که دل هامون رو به هم نزدیک کردی . خدایا ازت ممنونیم که ما رو عاشق کردی .

خدایا توی این شبای عزیز ازت تشکر می کنیم که دل هامون رو نشکستی و این امتحان آخر رو یکم سخت تر از بقیه ی امتحانات ازمون گرفتی ، تا همیشه ، تا روزی که زنده ایم قدرتو بدونیم و همیشه یادمون باشه که توی این روزای سخت چطوری تنها کسی که بهمون کمک کرد خودت بودی .

خدایا به بزرگیت قسم می خوریم که هیچ وقت این بزرگیتو فراموش نکینم ...

خدایا ازت میخوایم همه ی دل های مهربون رو عاشق کنی ، همه ی دل های عاشق رو به هم نزدیک کنی و به همه طعم شیرین به هم رسیدن رو بچشونی ، خدایا ازت می خوایم که طعم سخت انتظار رو با شیرینی وصال عوض کنی ...

خدایا به همَمون کمک کن ، همیشه بهت احتیاج داریم ، همیشه ازت ممنونیم ، هیچ وقت تنهامون نذار ...

آمین

جوجویی وپسریش و همه ی دل های عاشقت

2 نوشتم برات در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 2:56     | 

تو ... من ...

سلام عزیزترینم

ابر... کادوس ... تو ... من ... پیاده رو ... بارون ... تو ... من ... آغوش ... بوسه ... تو ... من ... آسمون ... گنجشك ... تو... من ... قلب ... دست ... تو ... من ... بوسه ... نوازش ... تو ... من ... قصه ... خلسه ... تو ... من ... خنده ... سكوت ... تو ... من ... شادی ... غم ... تو ... من ... چشم ... لبخند ... تو ... من ... مستی ... شور ... تو ... من ...

بوس بوس

جوجوی تو

سلام اونایی که هر از چند گاهی زیر آلاچیق کوچیک ما میشینید و به درد و دل های ما گوش میدین ، این روزا اهالی آلاچیق سخت به دعا احتیاج دارن ، میشه دل های مهربون واسه ی ما هم دعا کنن ؟؟

ممنون
2 نوشتم برات در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 23:57     | 

دلم برات تنگِ عزیز ...

  لابلای گلبرگهایت پنهانم کن گلِ من ، آنجا خارها مرا پیدا نمیکنند ...

سلام مهربونم

دلم بدجوری واست لک زده ...

هیچ خبر داری که این هفته ی آخری داره خیلی سخت میگیره ؟ داره دلمو از جاش در میاره که زودتر توی نازنینش رو ببینه؟!!

میدونی امروز داشتم واسه چی  نقشه می کشیدم ؟ از همون نقشه هایی که قبلنا همیشه تند تند می کشیدم ، اما حالا خیلی وقته که فرصت نشده ...

دارم واسه ی لحظه ی دیدنت نقشه می کشم ...

همیشه دلم میخواست وقتی که میای ، مخصوصأ وقتی بعد از مدتها میای :

تندی خودمو توی بغلت جا کنم ؛

خودمو انقدر واست لوس کنم که دیگه نگی لوس دوست داری ؛

لبامو واست لوس کنم که ازاون بوسای مخصوص نصیبم بشه ....

اما همیشه اون لحظه که اومدی ، انقدر محو تماشات شدم که بقیه نشد !

حالا اینبارم میخوام وقتی اومدی ، وقتی بعد از این همه مدت اومدی ، فقط نگات کنم ، اونقدر زیاد که تلافیه همه ی دلتنگیام شه ، اون لحظه همه ی عمرمو میدم که دیگه نگات ازم دور نشه ؛

راستی هیچ میدونستی دلم واسه نگاه روباهیت بدجوری ضعف کرده ؟!!

امشب بهم گفتی که درست هفته ی دیگه توی همین روز پیشمی ، تا حالا دارم تندی پشتِ هم واسه اون لحظه رویا می بافم :

بشين روبروم دستاتو بزار تو دستم ، تو چشام نگاه كن و بگو هميشه هستی ، آخه اگه نباشی من بايد تو بودن خودم شک كنم ...

بشمار

30 شهریور

15بهمن

سخته نه ؟ !!

اصلأ کسی پیدا میشه که این همه رو بتونه بشماره ؟ وقتی داشتی میرفتی گفتی جوجو روزارو بشمریم که زودتر تموم شه ، منم شمردم :

135 روز پُر از دلتنگی ، پُر از دلواپسی ، پُِر از اشکای ریز ریز ، پُر از تلفنهای آخر شب ، پُر از چت کردن تا صبح ، پُر از بوس از راه دور ، پُر از دوسِت دارم ، پُر از مواظب خودت باش ، پُر از منتظرم ....

حالا میای پیشم ، دستام خیلی وقته منتظرن ، رز قرمز هنوز روی کامپیوترم ، عکست توی کیف دستیمه ، خودتم توی قلبمه ، نگرانش نشو ، جاش امنِ امنِ .......

حرف آخر اینکه

دلم برات تنگِ عزیز ، مواظب خودت باش ...

راستی

        برای نوازش دستات تا شنبه چقدر باید لحظه شماری کنم؟

بوس بوس

جوجویی تو

2 نوشتم برات در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 3:10     | 

به من بگو!!

سلام خوبم

به من بگو!!

چند رویا به طلوع هر صبح چشمهام تو چشمهات مونده؟

چند فصل به جوونه زدن انگشتهام لابلای انگشتهات؟

چند بوسه به همرنگی لبهامون؟

چند هم آغوشی تا یکی شدن تپش قلبم با قلبت نازنینم؟

چند غروب تا هم نفسی ما؟

 چند شکوفه آلبالو تا صورتی دلم به نوازشهای تو؟

چند دونه برف بی آلایش تا گم شدنم بین بازوهای گرمت؟

چند نگاه تا تابستون دلم به خورشید چشمهات؟

چند نفس تا ما شدنمون؟

راستی

      هیچ می دونستی این دل من چقدر دوسِت داره؟

خودمم قد یه دنیا دوسِت دارم ، میدونی که دنیای من تویی ، پس دیدی که وسعت دوست داشتنم چقدر زیاده !!

بوس بوس

جوجوی تو

2 نوشتم برات در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 3:3     | 

آغوشت !!

سلام مهربونم

به من بگو !!

واحد دلتنگی چیه؟ خروار؟ چند تا تلفن آخر شب میشه یه خروار دلتنگی؟ چند تا از اشکهای من میشه حجم دل تنگم؟

           وآغوشت

               اندک جايی برای زيستن

               اندک جايی برای مردن

  .             .
  .             .
  .             .
               حضورت بهشتی ست

               كه گريز از جهنم را توجيه می كند

بوس بوس

جوجویی تو

2 نوشتم برات در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 22:2     | 

ای خوب ، ای خوبی ، ای خواب ...

سلام عزیز

اوایل یه قسمتی از این شعرو توی آلاچیق گذاشتم ، اما امروز فکر کردم که جای این شعر اینجا بازم خالیه ، این دفعه کاملش رو گذاشتم !

امشب دلم آرزوی تو دارد .

نجواکنان و بی آرام ، خوش با خدایش ،

می نالد و گفت و گوی تو دارد .

                  _ تو آنچه در خواب بینند

                  پوشیده در پرده های خیال آفرینند .

                  تو آنچه در قصه خوانند .

                  تو آنچه بی اختیارند پیشش ،

                  خواهند و نامش ندانند _

امشب دلم آرزوی تو دارد .

     *

     *

دل  آرزوی تو ، و آنگاه

این بستر تهمت آغشته ی چشم در راه

بوی تو ، بوی تو ، بوی تو دارد .

                  _ بوی تو در لحظه های نه پروا ، نه آزرمی از هیچ .

                  دل زنده ، تن شعله ی شوق ،

                  هولی نه ، شرمی از هیچ .

                  بوی گلاویزی و بی قراری

                  و لذت کام و شب زنده داری . _

ای غرقه ی نور ، در این شبِ کور ،

تو راه روحی ، کلید گشایش ،

وین زندگی را   _ چه بیهوده ! _  تنها بهانه .

تو صحبتِ عشق و آنگاه

خوابِ خوش آشیانه .

در ساز عمر من ، این غمگن ، این غمگنانه ،

پر شورتر پرده ی عاشقانه .

ای گفت و گوی دلم با تو وز تو

تو روح روییدنی ، سحر سبز جوانه .

تو در خزان غم آلود زندان ،

چون صد سبو سبزنای بهاری

گم کرده های دلم را _ چه تاریک ! _

آیینه ی روشن بی غباری .

ای لحظه ها از تو نابِ سعادت ،

ای زندگی با تو پُر شور و شیرین ،

ای یاد تو خوش ترین عهد و عادت .

تو راز آنی ، تو جان جمالی .

تو ژرفی و صفوتِ برکه های زلالی ،

یک لحظه ی ساده ی بی ملالی ،

ای آبی روشن ، ای آب .

تو نوش آسایشی ، ناز لذت ،

ای خوب ، ای خوبی ، ای خواب ...

بوس بوس

جوجوی تو

2 نوشتم برات در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 15:26     | 

لحظه ی دیدار نزدیک است...

سلام عزیز

ببخش که این همه مدت نتونستم توی آلاچیق چیزی بنویسم ، خودتم می دونی که دسترسی به نت نداشتم ، اگه نه ...

هرچند می دونم که این روزا به هردومون انقدر سخت گذشته که اگه قرار بود چیزی هم بنویسیم ...

کاش حداقل شرایط یکیمون بهتر بود ، تا اون یکی یکم کمتر اذیت میشد ...

تا امتحاناتت تموم شه و منم با شرایط جدیدم کنار بیام ، چقدر طول میکشه ، نه ؟

به قول تو همش همین یه هفته مونده ، اینم تحمل کنیم ، تو حق داری عزیزترینم ، این روزا هم می گذره ، مثل همه ی اون روزای سخت ، فقط تنها خوبیش اینه که می دونم فقط یه هفته مونده تا ببینمت ؛

راستی هیچ فکرشو کردی که چقدر

                                        لحظه ی دیدار نزدیک است ؟!!

می دونی ، این روزا همش دلم بهم میگه : این همه خاطرَ رو چی کار کنم ؟

تا بیای و آرومم کنی ...

بوس بوس

جوجوی دلتنگِ تو

2 نوشتم برات در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 15:25     | 

منتظر چشمانت هستم

دستانم را پر از گلهای نیلوفر می کنم وبا قلبی لبریز از امید به دیدن تو می آیم تا بگویم اولین باری که در چشمانت نگاه کردم ، زندگی برایم معنای دیگری گرفت .

عزیزترین همراه ! هرگاه دیدی  سنگ گریه می کند و توانستی به آتش بوسه بزنی بدان ، من هم می توانم فراموشت کنم .

اي مهربان ترين و اي تنها بهانه قشنگ بودن ، ياد تو ياس سپيدي است كه عطرش نوازشگر همه وجودم است و بودنت مرهمي براي همه دلتنگيهايم .

نه ، بر من نياويز ! خود باش و استقامت خود را بستاي . با من بمان اما يگانگي خود را از ياد نبر . بر خواسته هايم اندكي تاب آور آنچنانكه من بر خواسته هايت ارج مي نهم . و اگر خواستي مي تواني به دشت هاي دور و آبي هاي بي كران سفر كني . اما من را از ياد نبر . در چارچوب گل پوش دور دست اميد ، منتظر چشمانت هستم .

بوس بوس

پسريه تو

  

 

2 نوشتم برات در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 0:16     |