تبليغاتX
آلاچیق
آلاچیق
نگاهت سبزترین مزرعه است که پرنده ی سرگردان نگاهم را در آلاچیق مژگانت پناه می دهد...
خسته از همه ی دنيا به آغوشت می گريزم !!

سلام عزیز مهربون

یادت میاد اون روزارو ؟!!

اون روزایی که منتظر بودیم ؟!!

یادته چقدر دعا میکردیم : خدایا حالا که به ما نعمت عاشق شدن رو دادی ، بهمون صبوری بده تا روزای قشنگمون زودتر از راه برسه !!

باورت میشه ؟!!

ميدونی ، عصر كه زنگ زدی باز بوی عطرت پيچيد توی اتاقم ، باز گرمی دستاتو توی دستام حس كردم و باز همه وجودم تو رو خواست . گفتم « دوستت دارم » و شنيدم« دوستت دارم » ...

فرصت نشد توی این همه مدت به آلاچیق قشنگمون سر بزنم ، کلی شرمنده ، ازت ممنونم که اون شعرو اینجا گذاشتی ، تا چراغ آلاچیق یهویی خاموش نشه !!

این روزا یهو به این فکر افتادم که ما از اولش ( از اون روزی که تو پسریه من شدی و من جوجوییه تو ) همیشه هر اتفاقی که می افتاد ، هَمَرو تندی واسه هم مینوشتیم ( چه توی دفترامون ، چه توی آلاچیق ) ، اما چطور شده حالا که مهمترین اتفاق داره میفته هیچ اثری ازش توی آلاچیق نیست ؟ از خودم پرسیدم یعنی انقدر سرمون شلوغه که این لحظه های قشنگو نمیتونیم ثبت کنیم ( اونوقت فقط واسه یادآوریش باید از دفترچه ی خاطرات دلمون کمک بگیریم ) هرچند که این قشنگتره ، اما آلاچیق ، خونه ی دلتنگیامون بوده و من با اینکه این روزا میدونم این خونه دیگه آخراشه ، اما بازم دلم تنگ شده !!

دلم تنگ شده ولی دلتنگ نیستم . این دو تا با هم فرق دارن ، دلتنگی وقتیه که مثل مرغ سر کنده تو اتاقها راه بری ، ولی من فقط الان دلم تنگ شده ...

خیلی چیزا بود که می خواستم توی آلاچیق بذارم ، راجع به اون شبی که برگشتی و من تا صبح از دلتنگی چشمام بسته نشد ، راجع به 14 اسفند که بعد از اون همه استرس و نگرانی به یه روز شیرین و به یاد موندنی تبدیل شد ( روزی که قرار پایان این همه بی قراری ثبت شد ) ، و بیشتر از همه راجع به بهار که بعدِ این همه انتظار بالاخره رسید و بهمون نوید اینو داد که بالاخره اون روز قشنگ رسید ....

امسال یه " سین " کمتر سَر سفره ی هفت سین بذار ، به جاش منو بین سبزه و سیبِ سرخ بشون ؛ با صدای توپ سال تحویل رسیدن بهار رو با بوسه ای بهم تبریک بگو ، آخه ممکنه من یه " سین " نباشم ، اما یه جوجویی هستم که بهار دلش تویی ، این بهار هم مثل بهارهای پیش دوستت دارم ، فقط خیلی بیشتر....

می خواستم از آرزوهامون بنویسم ، از اینکه دو سال از اون 10 مقدس ( واسه منو تو ) گذشت ، همون 10 که توش من جوجوی تو شدمو تو پسریه من ....

میخواستم راجع به دوازدهمین روز بهار امسال بنویسم که خیلی وقتِ منتظرشیم ، که واسه اومدنش داریم لحظه شماری میکنیم ...

داشتنت تو قلبم مثل داشتن یه امانتی مهم تو جیب بالایی سمت چپ بُلیزمه!!! گاهی انگشتهای دستِ راستم رو میکنم تو جیبم که مطمئن شَم امانتی سر جاشه ، نوک انگشتام که گرم میشه میدونم هنوز هستی و ذوق مرگ میشم ...

یادته یه روزی به هم قول دادیم که مال هم باشیم و هیچ وقت توی بدترین شرایط همو ترک نکنیم ؟ یادته از خدا خواستیم که مارو تو آسمونا عقد هم کنه ؟ می دونم این روزا قراره توی شناسنامه ی من قشنگترین اسم دنیا نوشته شه ، اما باورم نمیشه ، اصلأ به نظرت میشه توی شناسنامه ی تو به جای اسم من بنویسن جوجویی!!!!

میخواستم اینجا هم از خدا تشکر کنم که دعاهامون رو شنید ، و بازم از خودش بخوام که مثل همیشه هیچ وقت تنهامون نذاره ، چون هردومون میدونیم که فقط خودش بوده که توی مشکلاتمون تنهامون نذاشت ، و اگه یه روز تنهامون بذاره ، هردومون تموم میشیم ...

میدونی خیلی حرفا داشتم واسه آلاچیق ، ازم پرسیدی کی توی آلاچیق واست مینویسم ، منم بهت قول 10 فروردین رو دادم ( به یادگار اون نگاه ، اون صدا و اون همه ....  )

اما امشب نوشتنم اومد ، اولِ نوشتم باید مینوشتم عیدت مبارک ، اما انقدر حرف داشتم که ...

بعدشم یه معذرت خواهی به همه ی دوستایی بدهکارم که اومدن ، ایمیل گذاشتن ، توی قسمت نظرات درد و دل کردن ، و مارو به وب های قشنگشون دعوت کردن ... ، راستش از مطالب همتون استفاده کردیم ، اما نمی دونم چرا رد پایی از خودمون نذاشتیم ، به هر حال شرمنده ی همتون شدیم ...

و قبل از حرف آخر بگم که آلاچیق رو شاید 10 فرودین آپ کنم و روزی که دیگه واسه همیشه کنار هم بودیم ، برای اولین بار دونفری با هم آپ کنیم ، ممنونیم از همه ی اونایی که به ما سر میزنین و با ما درد و دل می کنین ، و مثل همیشه به دعای دوستای مهربونمون احتیاج داریم ...

و حرفِ آخر یه متنیه واسه تو ( پسریه مهربونم ) و همه ی دل های مهربونی که توی روزای سختِ دلتنگی تنهامون نذاشتن : (  البته از جایی کش رفتمش )

وقتی پشتت به كسائی كه دوستت دارند گرمه ، وقتی به درون خودت مطمئنی ، وقتی همه ی كينه هاتو دور ريختی ، وقتی ياد گرفتی زندگی معجزه تكراری نشدنيه ( مهم فهميدنه، نه مثل طوطی تكرار كردن ) ، وقتی حداقل يكنفر توی دنيا بود كه بی دريغ دوستت داشت ، وقتی فهميدی تو هم هيچ فرقی با مردم كوچه و بازار نداری و فقط ادعای بيخود می كنی ، وقتی فهميدی زندگی يعنی شاديهای بچه گانه و بی دليل ، و وقتی فهميدی زندگی در دوست داشتنها در دستهای گرم و در هرچيز پر مهری خلاصه ميشه ...

اونوقت بايد بگم :

« سال نوت مبارک » هر روزت بهار .

اما رسمهای قشنگ رو نميشه زير پا گذاشت :

سال نوی همه مبارک ، آرزو می كنم سال نوتون مثل درونتون باشه ...

    برايت نوشته بودم :

               خسته از همه ی دنيا به آغوشت می گريزم

               اما چطور می توانم از همه ی دنيا خسته باشم، وقتی همه دنيای من آغوش توست؟

بوس بوس

جوجوییه تو

2 نوشتم برات در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 3:6     |