تبليغاتX
آلاچیق
آلاچیق
نگاهت سبزترین مزرعه است که پرنده ی سرگردان نگاهم را در آلاچیق مژگانت پناه می دهد...
خداحافظی

سلام به همه

امشب جوجویی وپسریش دارن نوشته های گذشته رو می خونن و درباره ی اون روزا با هم حرف می زنن!

به اینکه چقدر برای همچین روزایی ثانیه شماری میکردیم ؛ که چه سختیهایی رو پشت سر گذاشتیم ، به دوریهامون ، دلتنگیهامون ، به انتظار و آرزوهامون ...

حالا ما پیش هم هستیم ، مُدتیه ، نفسهای همدیگرو احساس می کنیم ، دیگه مثل قدیما نگران این نیستیم که با یه چشم به هم زدن از خواب قشنگمون پا میشیم و بعد دوباره دوری و دلتنگی ، حتی دلمون برای آلاچیق، جایی که از دلتنگیامون می نوشتیم تنگ شده ، این روزا انقدر سرگرم خودمون شدیم که آلاچیقمون رو فراموش کرده بودیم ، قبلنا هر شب با عشق بهش سرمیزدیم و حرفای دلمون رو می نوشتیم و از دلتنگی هامون می گفتیم تا اینکه دلمون آروم تر شه و خودمون رو راضی کنیم که بالاخره تموم میشه ...

حالا اینجا نشستیم ، اول حرفای دلمون توی آلاچیق رو خوندیم ، اینجا همه چیز عمومی شد ، هر کی اومد و مهمون آلاچیق شد و از دلتنگیامون ، آرزوهامون ، غصه هامون و خنده هامون شنید و باهامون درد و دل کرد و رفت ...

اما توی این دو سال خیلی حرفا واسه هم نوشتیم :

دلتنگی    ( بهمن 84 )

اون اول ها گاهی دلم برات تنگ میشد ، بعد از مدتی خیلی دلم برات تنگ می شد ، این وضعیت به جایی رسید که خواب نداشتم و یه جورایی زندگی از روال عادی دراومده بود ، روزا که میگذشت این دلتنگیه دست از سَر من برنداشت ، هنوزم برنداشته ، الآن دیگه دلم برات تنگ نمیشه ، این روزا وقتی پیشم نیستی دیوونه میشم ، دلتنگی کار بچه هاست ، وقتی  عاشق میشی ، دیوونه ای ، از دوریه کسی که میخوای باشه و نیست ، اینو با عشق تو تجربه کردم ، دیروز فکر می کردم که این دوری دیگه داره مسخره میشه ، جدی خندم میگیره ، از اینکه انقدر دوسِت دارمو باید ازت دور باشم ، از دلتنگیه زیاد می خندم ، به تمام دلیل های ریز و درشتی که نمیذارن پیشت باشم میخندم ؛ ...........

انتظار   ( شهریور 84 )

با خودم یه تصمیمی گرفتم که تا بهار بیاد تمام روزای پاییز رو میشمارم ، تمام دلتنگیارو می گذرونم ، تمام روزای سرد زمستونو برای خوشبختیمون دعا می کنم ، تمام غروبا خدا رو قسم میدم که عشقمونو همیشه انقدر پاک نگه داره ، تمام برگهای پاییز رو جمع می کنم که رنگ دلتنگیامه ، اما همه ی اینارو به امید بهار می گذرونم ، به امید 10 فروردین ، به امید اون لحظه که اسمت توی شناسنامم نوشته شه ، اون روز قشنگ باید بیاد ، بدجوری منتظرشم !

آرزو  ( تیر 84 )

من عاشق اون لحظه ای هستم که چشماتو آروم باز می کنی و من می تونم بگم : صبحت به خیر عشقم ، بعد تو هم بگی : صبحت بخیر گلم ، بعد من آروم بیام توی بغلت و خودمو واست لوس کنم ، تو هم آروم بغلم کنی و عطر تنت رو با همه ی وجودم می بلعم ، قورتش میدم ، اون لحظه احساس می کنم خوشبختی چه عطر لذت بخشی داره ، آخه خوشبختیه من هم عطر تن توئه ....

دیدار   ( اسفند  83 )

با هم تعارف که نداریم نازنینم ، امروز یکشنبه بود ، آخرین یکشنبه ی سال ، تقویم رو که نگاه می کنم شاید روزای با هم بودنمون به 50 روز هم نکشه ، ولی یکسال داره تموم میشه ، اگه همه ی روزارو حساب کنم میشه 300 روز بدون تو ، هیچ وقت انقدر پُر و خالی از حضور کسی نبودم ، تو همیشه بودی و این همه روز نبودی ، هر روز با هم بودیم و این همه روز با هم نبودیم ، 300 روز دلتنگی ، 300 روز دستهای خالی تو و من ، 300 روز ...

این همه روز حضورت زندگیمو رنگ کرد ، این همه روز تو نبودی و خیالت ، صدات ، عشقت زندگیمو رنگ کرد ، میدونم خیلی ها اینطورین ...

تعارف که با هم نداریم مهربونم ، می خواستم بگم فردا 355 روزه که با همیم ، میشه12ماه ، ممنونم بابتِ همه ی همه ی این 355 روز ، دلم میخواست بگم تو این 12 ماه با هم بودیم ، اما می دونی و میدونم که به 2 ماه هم نمیرسه ، اما ممنون که 12 ماه با من بودی ...

روز اول گفتی همیشه هستی ، منم میگم همیشه هستم ،  پس بزار بگم همیشه واسه ی هم هستیم ....

شعر

پاییز را فراموش کن و به بهار بیندیش ؛

 چون هیچ گاه خزان زندگی ما فرا نخواهد رسید....

من و تو همیشه در بهار خواهیم ماند

من پاییز را برای تو تبدیل به بهار خواهم کرد ، چون می دانم همیشه در کنارم باقی خواهی ماند!

            پس       

                          کنارم بمان

                                            قشنگِ روزگار من ...

خوشحالیم که رویاهامون بعد از دو سال حقیقی شده ، خدارو شکر می کنیم که به ما صبر داد که این روزامون برسن و از خدا می خوایم تا لحظه ای که زنده هستیم عاشقانه در کنار هم باشیم و همیشه مثل گذشته کنارمون باشه و هیچ وقت مارو تنها نذاره ...

راستی لحظه ی قشنگ عقدمون برای همه ی دلای مهربونو عاشق که همیشه برامون ایمیل میزدن دعا کردیم که هر چه زودتر به هم برسن به خصوص برای هانیه عزیزم که هیچ وقت مارو تنها نذاشت ......

و از دوستای عزیزمون که همیشه به آلاچیق ما سر زدن و با حضور خودشون آلاچیق کوچک مارو گرم کردن و از تایماز عزیز که بارها به ما سر زد هم تشکر می کنیم ، ان شاالله که دلاتون همیشه مهربون باقی بمونه ..........

در ضمن نمیدونیم که دوباره میشه که بتونیم توی آلاچیق بنویسیم ؟ شاید وقتی که پسری رفت سربازی جوجو از دلتنگیش دوباره نوشت یا شایدم وقتی که نی نی دار شدیم!

راستی قراره که توی یه روز گرم مرداد جوجو عروس پسریش بشه ، جای همتون توی دلامون کلی خالیه...

پُر حرفی شد ، حرف آخر اینکه

نگاهت سرسبزترین مزرعه ایست که پرنده ی سرگردان نگاهم را در آلاچیق مژگانت پناه میدهد ...

در پناه حق

2 نوشتم برات در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 0:33     |