|
|
باد ، عطر تنت رو برام میاره ... |
|
|
سلام مهربونترینم عزیزم فارغ التحصیلیت مبارک . حالا دیگه شدی دکتر مهربون خودم ، مبارک هردومون باشه عزیزترینم ... ایشالله خبر خوش بعدی ، خبر عروسیتون باشه آقا ، با جوجو خانوم خوشکل خودت !! می دونی امروز به چی فکر می کردم ؟ اینکه درست دو سال پیش توی همین روزا از خدا یه چیز بزرگ خواستم ، شاید بزرگترین خواسته ی زندگیمو ... می دونی چی بودش؟ اون روزا پسریه مهربونم رو هنوز ندیده بودم ، یادت میاد که چه اعتقاداتی داشتم؟!! اون روزا ( اون روزای عزیز ) ، از خدا خواستم اگه پسریه من ( که تازه داشت پسریه من می شد ) مهربون ترین آدم دنیا بود ، اگه بهترین بود ، اگه ... عاشقش بشم ، اگه نه ازش بدم بیاد ، اینو همش از خدا می خواستم ...... راستی هیچ می دونستی که من کلی عاشقت شدم ؟!! نازنینم خوشحالم که دو سال از اون روزای قشنگ گذشت ، خوشحالم که این روزا حتی خیلی قشنگترن ، خوشحالم که به زودی میبینمت ... حتی اگه توی این مدت روی هم رفته از دو سال ، دو ماه هم ندیدمت ، اما فکرشو که می کنم ، می بینم که خیلی هم بد نبود ، مهمترین خوبیش این بود که یاد گرفتیم چطوری باید با هم حرف بزنیم ، با همدیگه روش های مختلف حرف زدن رو امتحان کردیم ، وقتی تنها وسیله ی ارتباطیمون تلفن بود ، یاد گرفتیم که می تونیم حتی از صدای نفس هم بفهمیم که ناراحتیم یا خوشحال ( حتی وقتی هم که می خواستیم صدامون رو عوض کنیم تا دیگری از ناراحتیمون با خبر نشه ) ، یاد گرفتیم که در مورد هر چیزی ، همه ی مسائل و مشکلاتمون ، همه ی خوشی ها و ... با هم حرف بزنیم و چیزی رو از هم پنهون نکنیم ، یاد گرفتیم که میشه دور بود ( حتی این همه دور ) ، اما حرف دل همدیگرو بهتر از دو نفری فهمید که کنار هم نشستن ... مهمتر از همه فهمیدیم که فقط دوستِ شادیهای هم نیستیم و هر وقت که به هم احتیاج داریم به دادِ هم میرسیم و فکر می کنم که این از همه چیز بیشتر ارزش داره ... مهربونم برای صبح شنبه ثانیه شماری می کنم ، شهر بوی آشناتو واسم میده ، ستاره ها روشن تر شدن و قشنگ تر میدرخشن ، می دونم که فردا همین موقع پنجره رو که باز کنم ، باد ، عطر تنت رو برام میاره... راستی دلم واسه بارون تنگ شده ، ابرا منتظرن که ورودت رو جشن بگیریم ، این دفعه با خودت چتر نیار ، آخه حیفِ که با هم زیر بارون خیس نشیم ..... بوس بوس جوجوی منتظرت دوستای عزیزی که گاه وبیگاه مهمون آلاچیق ما شدین ، می خواستم بگم حاصل دو سال دوریمون ، فقط این نق و ناله هایی نبود که این 5 ماهِ آخر از سَر دلتنگی توی آلاچیق می نوشتیم ، ارزش این روزارو فقط اونایی می دونن که اجازه دادن دلاشون عاشق شه ... ازتون ممنونیم که صبورانه مهمون ما شدین ، به درد و دل های ما گوش کردین و گاهی هم باهامون درد و دل کردین ... و حرف اول و آخر اینکه پسریه من یه دعا برای خودت ، خودم و همه ی اون دل های مهربونی که این روزا واسمون دعا کردن و با ایمیل هاشون دل هامون رو گرم کردن : خدایا ازت ممنونیم که بهمون کمک کردی . خدایا ازت ممنونیم که دل هامون رو به هم نزدیک کردی . خدایا ازت ممنونیم که ما رو عاشق کردی . خدایا توی این شبای عزیز ازت تشکر می کنیم که دل هامون رو نشکستی و این امتحان آخر رو یکم سخت تر از بقیه ی امتحانات ازمون گرفتی ، تا همیشه ، تا روزی که زنده ایم قدرتو بدونیم و همیشه یادمون باشه که توی این روزای سخت چطوری تنها کسی که بهمون کمک کرد خودت بودی . خدایا به بزرگیت قسم می خوریم که هیچ وقت این بزرگیتو فراموش نکینم ... خدایا ازت میخوایم همه ی دل های مهربون رو عاشق کنی ، همه ی دل های عاشق رو به هم نزدیک کنی و به همه طعم شیرین به هم رسیدن رو بچشونی ، خدایا ازت می خوایم که طعم سخت انتظار رو با شیرینی وصال عوض کنی ... خدایا به همَمون کمک کن ، همیشه بهت احتیاج داریم ، همیشه ازت ممنونیم ، هیچ وقت تنهامون نذار ... آمین جوجویی وپسریش و همه ی دل های عاشقت |
||
|
2
نوشتم برات در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 2:56
|
|
||