تبليغاتX
آلاچیق
آلاچیق
نگاهت سبزترین مزرعه است که پرنده ی سرگردان نگاهم را در آلاچیق مژگانت پناه می دهد...
کاش می شد گاه !

کس در زمستان این شگفتی نشنید ،

    آن مرغک آواز بهاری می خواند ،

                                         بویت اگر نشنید ، پس رویت دید ...

سلام مهربون چشم روباهی

کاش می تونستیم سر قرارمون بمونیم و دو تا پُست قبلی رو به عنوان پُستِ آخر آلاچیق بذاریم ، ( چون قرارمون از اول این بود که آلاچیق فقط خونه ی دلتنگیمون باشه ) ، اما هر دومون با اینکه این روزا کنار همیم ، با اینکه بعد از این همه مدت دستامون تو دست همدیگست ، دلتنگ تر از گذشته ایم ، دلم برات تنگ شده ، همین چند ساعتی که ندیدمت ، دلم بیشتر از اون 4 ماه و نیم واست تنگ شده ، میدونی حتی لحظه ای که کنارمی ، لحظه ای که ... بازم دلم برات تنگ میشه !!

حالا دیگه هردومون فهمیدیم که چقدر به آلاچیق وابسته شدیم ، انگار اینجا خونمونه ، خونه ی مشترک من و تو ، بیا یه قولی به من بده : میای خونمون رو شکل آلاچیق نقاشی کنیم ؟!!

امشب بعد از این همه مدت اومدم زیر آلاچیق نشستم ، آخه دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود ، وقتی دیدم این همه دوست مهربون داریم که این همه روز اومدن و بهمون سر زدن ، کلی شرمندشون شدم که تو این روزا هیچکی تو آلاچیق نبود که از مهموناش پذیرایی کنه ( چون من که همش پیش تو بودمو ، تو هم که اینجا دسترسی به نت نداشتی ) ، امروز با دیدن ایمیل های دوستامون که از جاهای مختلف باهامون درد و دل کردن فهمیدم که چرا وقتی توی آلاچیق از دلتنگیامون می نوشتیم ، دلامون آروم می شد ، چون این همه دوست بودن که تو اون روزا کنارمون موندن وتنهامون نذاشتن ...

یه دوست مهربون از سوئد ازم خواست که براش ایمیل بزنم و بگم اون لحظه که همدیگرو بعد از مدتها دیدیم ، چه حالی داشتیم و چطوری شد ؟ اولش پسری گفت : جوجو یکم شخصیه ، اما بالاخره تصمیم گرفتیم که بنویسمش :

یاد عطر آ گین آن افسانه گون لحظه

                                         نور باران باد و گل باران !

گشته در رویش نگاهم محو ،

              مانده در چشمم نگاهش مات .

چه نگاهی _ وای ! _ وانگه از چه چشمانی !

هوبره واهوی بره ی طناز را نازم

و چه رویی و چه لبخندی ،

                          سِحر را ، اعجاز را نازم !

آه !

کاش می شد گاه ،

با خدا در آفرینش همعنانی کرد

                                نابِ نوشین لحظه ها را جاودانی کرد ...

 

ازت ممنونم عزیز ، بابت همه ی لحظه ها ، بابت نگات ، صدات ، نفسات ، گرمای وجودت ، به خصوص بابت صبح شنبه ، بابت دیشب ، بابت امشب ، هیچ می دونستی امشب وقتی توی آتیش ها شمع می نداختیم چقدر چشات برق می زد؟ نور آتیش چشماتو چقدر قشنگ می کرد؟ بهت گفتم هر کدوم از شمع هارو که میندازی تو آتیش یه نیت کنیم ، یه دعا ، می دونم چیا از خدا خواستی ، همونایی که خودم خواستم ! حالا چشمامو می بندمو پرواز می کنم به اون روزا ، یه خواهش : میشه دیگه هیچ وقت دستام از تو دستات بیرون نیاد ؟ میشه از این به بعد مثل این روزا زیر بارون بدون چتر راه بریم ؟ میشه گهگاهی از سر دلتنگی  ( حتی وقتایی که کنار همیم ) به آلاچیق قشنگمون سر بزنیم ؟!!!

راستی تا حالا سراغ داشتی که 12 شب با هم قدم بزنیم ؟!! کاش میشد لحظه های قشنگ رو قاب کرد و واسه همیشه نگه داشت ، میدونی صبح شنبه حاضر بودم همه ی عمرم رو بدم که دنیا همون جا متوقف بشه و من و تو ...

کاشکی یک روز ، یک ساعت

کور خود کوکِ زمان را خواب می شد کرد .

وگریزان سِحر تصویر سعادت را ،

                   _ چون پریزادان روح عطر در شیشه _

                                                  خواب و آنگاه قاب می شد کرد .

                                                                                              آه !

بوس بوس

جوجوی تو

2 نوشتم برات در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 4:16     |